تبليغاتX
اندیشه کن ....

اندیشه کن ....
انسان در تنهایی می زیید و در تنهایی می میرد

منوي اصلي
صفحه نخست
فهرست مطالب وبلاگ
پروفايل
پست الکترونيک
آرشيو مطالب
تعداد بازديدها:

درباره وبلاگ

شاید سال 83 که با آشفتگی تمام وارد دانشگاه فردوسی شدم اینقدر در ذهنم واضح نبود که بلاخره بعد از چهار سال آمار خواندن می توانم علاقه ام، فلسفه ( آن هم از نوع غرب ) را به طور رسمی دنبال کنم. اما مثل اینکه الان به وقوع پیوسته و از اول مهر 87 دانشجوی فلسفه ی غرب مفید قم می شوم. در چند سال گذشته آشفتگی های زیادی داشته ام. البته فکر نکنم این آشفتگی و دردمندی هرگز از وجودم رخت بربندد ولی به مرور زمان انسان یاد می گیرد چگونه در عین اضطرابهایی که جزئی از وجود اومی شوند و در او لانه می کنند زندگی کند یا شاید از آن لذت ببرد( البته کلاً لذت بردن از آنها برایم محل شک است). در تمام این سالها سعی کرده ام که در میان روزها جهانم و جهان بیرون از خودم را بیشتر بشناسم و در پس این شناخت همیشه دنبال جواب دادن به این سوال باشم که چه باید کرد؟
جهان خیلی وقتها برایم جای عجیبی است که فکر کردن در موردش همیشه همراه با یک نوع اضطراب است و بیشتر اوقات مرا به حالتی از تحیر می برد. تحیری که بیشتر وقتها گیج کننده است اما همواره در من نوعی اشتیاق خاص را برای فهمیدن و درک بیشتر ایجاد می کند. در این میانه احساسم این است که عشق به خود و دیگری و دیگران التیام دهنده ای عمیق است و نوعی همدردی با تمام انسان هاست. انسانهایی که آنها هم مثل من لحظات مایوس کننده و نا امید کننده و خالی از عشق زیادی را تجربه کرده اند. انسانهایی که دوست دارند زندگی شان همواره سرشار از احساس شادی و امیدواری باشد ولی لحظات زیادی است که فاقد آن هستند. البته بیشتر اوقات فقدان چنین احساسی درونی است(حداقل به نظر من) . و من در تلاشم ببینم که در اعماق زندگی چه چیزهایی برای صید کردن هست که زندگی انسان را به ژرفا ببرد.... البته این نشان می دهد که من خوشبینم...

آنكه در خرد مي زييد
خويشتن را در همه و همه را در خويشتن مي بيند
و عشقش به پروردگار عشق
تمامي آمال خودخواهانه را كه شكنجه روحند
در او محو كرده است.
در دلش نه نگراني، از شدت راهي دارد
و نه آرزوي لذت جايي
پس، از شهوت و خشم و ترس ديگر وارسته است .

حلقه تعلقات شخصي را از گردن جانش گشوده
و سودجويي را از دل زدوده؛
نه طالع خوب موج شعفي بر چهره اش مي نشاند
نه اقبال بد به اندوهش مي كشاند
پس چنينند روشن بينان

انديشه به دنيا و تعلقاتش پايبندت مي كند به آنها
پايبندي آرزو مي پرورد در دل
و آرزو چيست؟
آرزو جز شهوت داشتن نيست
و چون نتواني داشته باشي
خشم از راه ميرسد
خشم قدرت تشخيص تو را در پس حجاب مي نشاند
و توان تجربه آموزي از خطا ها را از تو مي ستاند
و چون قدرت تميز از كف نهادي
زندگي ات را سراسر بر باد دادي
وليكن آنگاه كه از دنياي محسوسات درگذري
و از زندان تعلقات و بيزاري ها جان ببري
صلح و يكرنگي فرا خواهد رسيد
رنجها پايان مي يابد
و زندگي ات غرق غرق در نور معرفت مي گردد

پراكنده دل از حكمت به دور است
نه در او ياري تمركز هست گاهي
و نه او را به جهان صلح و يكرنگي راهي
و چون نداند صلح و آرامش چيست
او را به وادي لذت راهي نيست

آن دل كه در پي شهوت روانه شد
قدرت تميز خود را چون قايقي
به گرد باد سپرد
و طوفان او را به سوي هلاكت ببرد

آنكس كه قفس خويشتن شكست
يكباره از ما و من برست
به پروردگار عشق رسيد
و به او ملحق شد
و چه جايگاهي بيشتر از اين

پس به چنين جايگاهي نائل شو
و از مرگ به بي مرگي واصل شو !


آرشيو وبلاگ
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آبان 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينکهاي روزانه
روزگفتار های آرش نراقی

موضوعات
زنان
دین
سیاست
دغدغه ها
خودگویی
فلسفه
متفرقه
آرشیو برنامه ها
اخلاق
معرفی کتاب

لينکدوني
نیلوفر
معنویت و عقلانیت
عبدالکریم سروش
کتابخانه آفتاب
كتابهاي رايگان فارسي
حباب (یاسر میردامادی)
تجربه ی بودن(محمود مقدسی)
گرانیگاه (مصطفی انتظاری)
سه شنبه نويسي ها(علي كاظميان)
شبانه(فاطمه)
باران(مریم محمد پور)
جام تهی
نقطه
نسل سکوت(ابولفضل حاجی زادگان)
چیتا(علیرضا کاظمی)
مکتوب (نرگس)
one year painting project(فاطمه فرهودی)
کاغذها(امیرمهدی حکیمی)
اردوان نوشت(اردوان روزبه)
آتشگه(مهدی آشوری)
کوک بی پرده(مهدی نظری)
عرفان و طریقت (آمنه مجذوب صفا)
پاره نوشته هایی در باب اقتصاد (عنایت کلایی)
اتاق روشن( مجید ادیبی)
بدون سانسور (مرضیه کوهستانی)
ارباب سخن
فراسوی زبان(مهدی ساعتچی)
سودارو(مصطفی رضیئی)
جذبه ( لیدا قهرمانلو)
دریچه( منصور بوستانی)
آواره بر فراز دریای مه
آب و آیینه ( اکبر داستانپور)
رستاخیر(زهیر صیامیان)
بیدار نامه( حسن)
شبتاب(رضا واعظي)
مجمع پریشانی
رندانه (علیرضا مازایان)
سیاه-سفید(سارا طهرانیان)
Critic(مريم نصر)
آرش نراقی
مجید میرزاوزیری
آناناسی فکر کنیم(ناصر آزاد)
نیک مرد
آنک انسان(رضا مسعودی)
اخباری از عوالم فلسفه و عرفان و اديان
اپیستمه
مهر ایران(امیر راعی فرد)
اسرار نهان( آشنا)
فلسفه
راهنمای فلسفه در اینترنت
سایه سبز
همسفر
احسان ابراهیمی
فلسفه ی تعلیم و تربیت (رضا محمدی)
جهانگرد
حيرت(سحر)
حکمت و دین پژوهی
:: قالب وبلاگ

امکانات وبلاگ


اين سايت را صفحه خانگي خود كنيد ! تماس با مدير سايت ! اضافه کردن اين سايت به علاقه منديها ! لينک RSS


طراح قالب

Template By: Tempha.com


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
خود را بشناس

سلام به دوستان عزيز م .

صحبت با دوستی مرا بر آن داشت تا چيزي را كه همواره به آن معتقد بودم را در قالب نوشته زير براي شما بفرستم . نميدانم تا چه حد استاد ملكيان را مي شناسيد ولي در مورد من ايشان يكي از تاثير گذاراني بودند كه مرا بر آن داشتند تا ساعت ها در مورد زندگي ...خودم ... اطرافم فكر كنم ... به خودم بيش  از پيش نزديك شوم ...و در خود شناسي غرق شوم .. بفهمم كه يگانه راه نجات حداقل يكي از انسان هاي روي زمين (كه خودم هستم ) در خودشناسي ..رشد فردي و "فرايند انسان شدن "نهفته است.يادبگيرم كه "شهامت مي خواهد كه از پشت پنجره ديگران اطراف را ببينم"...و درك كنم "كه همه چيز از درون من بر مي خيزد" .و احساس كردم كه" اخلاقي ترين جمله جهان اين است كه : با ديگران چنان رفتار كن كه دوست داري با تو چنان كنند" . و ياد گرفتم در عين بي يقيني با طمانينه زندگي كنم . . و چه راه بس دشواري است...خيلي سخت...كه پاياني برايش نيست... و شايد براي همين است كه گاهي هرگز از كنار آن كوچه عبور نمي كنيم.

 

خوب باشيد هميشه ....

 

* نزد انسان معنوي، انسانهاي ديگر هم به اندازه خودش قدر دارند. اما اجازه نمي دهد تصورات ديگران درباره او جايگزين تصور واقعي كه او بايد از خودش داشته باشد، بشود. بنابراين، «خود را بشناس»،دعوت به نوعي خويشتن بيني ناشي از خودكاوي است .
*
انسان اصيل انساني است كه هيچ وقت نمي خواهد كاري كند خلاف آن چيزي كه در درونش مي گذرد.

مي رسيم به بحث اصلي: بعد ارادي انسان هاي معنوي با انسان هايي كه معنوي نيستند، چه تفاوت دارد. يعني انسان معنوي در پي چه چيزي است كه انسان هاي عادي در پي آن چيز نيستند؟ البته در اين باره فراوان بحثها شده است. از قديم الايام عارفان، بنيانگذاران اديان و مذاهب، اشخاصي كه اهل معني بودند در اين باب سخن هايي گفته اند. اما چيزي كه به نظر من مي رسد اين است كه اگر بخواهيم تفاوت انسان معنوي با انسان غيرمعنوي را در بعد ارادي بازگو كنيم چهار تفاوت عمده را بايد ذكر كنيم. اينكه مي گويم بعد ارادي، براي اين است كه هركدام از ما سه بعد داريم:
.
۱ بعد معرفتي يا عقيدتي و يا شناختي. يعني مجموعه باورها و عقايد آرا و افكاري كه داريم، خواه درست، خواه نادرست، خواه صواب و خواه خطا. مجموعه آنچه كه مي دانيم يا گمان مي كنيم مي دانيم، مجموعه آنچه كه باور داريم.
.
۲ بعد عاطفي و احساسي. يعني، چيزهايي كه از آن لذت يا رنج مي بريم. مجموعه احساسات و علايق، عشق ها، نفرتها، دوستي ها و دشمني ها، اميدها، نااميدي ها، خشم ها و خشنوديهاي ما به بعد عاطفي يا بعد لذات و آلام ما بستگي دارند.
۳ . بعد سوم، بعد خواسته هاي ماست. اينكه ما چه خواسته هايي داريم، احساس نياز به چه چيزي مي كنيم. طبعاً هرچه كه خواسته ما باشد و ما به آن احساس نياز كنيم در مقام اراده به سوي او منعطف هستيم يعني تصميم بر رسيدن به آن چيز داريم. هيچ چيز در درون شما نيست كه در اين سه ساحت قابل رده بندي نباشد: ساحت معرفتي، عاطفي، ارادي حالا بحث من در ساحت سوم يعني ساحت ارادي است. يعني بحث اين است كه انسان معنوي چه مي خواهد كه ما نمي خواهيم؟ انسان معنوي چهار چيز مي خواهد.
توجه كنيد كه من اصلاً تعبير ديني به كار نمي برم. تعبير عرفاني هم به كار نمي برم. اينكه من چرا از تعبير معنويت استفاده مي كنم، اكنون جاي توضيحش نيست ولي به هرحال بنده، هم بين معنويت و عرفان تفاوتهايي مي بينم،هم بين معنويت و دين و تمام تأكيدم بر بعد معنويت است.
در بعد ارادي اين چهار چيز مهم است. انسان معنوي انساني است كه مي خواهد

اولاً، خودش را بشناسد،

 ثانياً، خودش باشد.

ثالثاً، خودش را باشد

رابعاً، خودش را بهتر كند.

 من درباره اين چهارچيز توضيح مي دهم. انسان معنوي يك تفاوت جدي باما دارد. ما انسان ها كمتر در پي اين هستيم كه خودمان را بشناسيم كمتر در پي اين هستيم كه ببينيم چه نقاط قوت، چه نقاط ضعفي در ما هست. چه امكان ها و استعدادهايي در من هست. تفاوتهايي كه با ديگران دارم در چه ناحيه يي است. چون آنچه من را من مي كند تفاوتهايي است كه با شما دارم نه شباهتهايي كه با شما دارم. انسان هاي عادي در پي شناخت خودشان نيستند. سقراط در ميان فيلسوفان دوران باستان، نخستين فيلسوفي بود كه مي گفت ورود به فلسفه با دو شعار آغاز مي شود. هركه اين دو شعار را اولاً «فهم» نكرده و ثانياً «قبول» نكرده است، فيلسوف نيست؛ هرچه قدر هم با مباحث فلسفي آشنا باشد و بر آنها تسلط داشته باشد. سقراط مي گفت انسان از وقتي آغاز به فيلسوف شدن مي كند كه اين دو شعار را شعار زندگي اش قرار بدهد: اولاً اينكه «خود را بشناس» و دوم اينكه «زندگي نيازموده را نبايد زيست». زندگي نيازموده يعني چه؟ يعني زندگي يي كه من و امثال من داريم. در زندگي من و امثال من اگر كسي بخواهد دليل كاري كه كرديم، دليل سخنمان، سكوتمان، رفتنمان، آمدنمان، صلح و جنگ و آشتي و … ما را پيدا كند، يا به واسطه ي مسائلي است كه پدران و مادرانمان به ما آموختند. يعني تعليمات دوران كودكي يا القائاتي است كه معلمان و مربيان ما در آموزشگاهها و مدارسي كه در طول عمرمان گذرانديم به ما آموختند يا عادتهاست يا افكار عمومي است ياتقليدها و تعبدهاست. اينهاست كه زندگي را اينگونه شكل مي دهد. هركدام از ما اگر در خودمان كندوكاو كنيم مي بينيم كارهايي كه مي كنيم يا تحت تأثير تلقينات پدر ومادرمان است يا تحت تأثير القائات معلمان و مربيانمان است يا تحت تأثير عادات است يا تحت تأثير افكار عمومي يا تقليد و تعبد. مثلاً چون آقاي فلاني گفته الف ب است پس من هم معتقدم الف ب است. چون فلاني گفته فلان خوب است پس من هم معتقدم فلان خوب است. نقطه ي مشتركي كه در اين پنج عامل هست اين است كه هيچكدام از اينها را خودمان نيازموده ايم و در همه اينها، به حرف ديگري گوش داديم. اما بچه در دوران بچگي هيچوقت اينطور نيست. بچه حداقل بايد يك بار دستش بسوزد تا باور كند فلان چيز مي سوزاند. يعني زندگي اش آزموده است. ولي متأسفانه از سن نه سالگي، اين خاصيت را كه بزرگترين خاصيت آدمي است، از دست مي دهيم و نيازموده زندگي مي كنيم. هيچ مسأله يي را خودمان نيازموده ايم همه «مي گويندهاي ديگران» است كه زندگي مان را در مجراها و دهليزهاي خاصي پيش مي برد. سقراط مي گفت زندگي وقتي ارزش زيستن دارد كه خودم بتوانم گام به گام بگويم خودم آزمودم و به اين نكته رسيدم و بر مقتضاي اين نكته سيروسلوك مي كنم. و خود سقراط نظرش اين بود كه اگر كسي به اين دو شعار رسيده باشد، به اين معني كه اولاً اين شعار را فهم كرده باشد و بعد آن را قبول كرده باشد، زندگي فيلسوفانه را آغاز كرده، هرچند مكتب هم نرفته باشد و هركه اين دو شعار را قبول نداشته باشد، فيلسوف نيست هرچقدر هم كتاب نوشته باشد، رساله نوشته باشد و مقامهاي آكادميك و دانشگاهي داشته باشد حالا من از اين دو شعار به شعار اولش توجه دارم: شعار «خود را بشناس». انسان معنوي اول قصد اراده يي كه كرده است اين است كه مي خواهد خودش را بشناسد. مي خواهد بفهمد كه من يعني چه؟ در يك خودشناسي البته انسان بايد خيلي چيزها را پس و پيش بگذارد. چرا؟ چون اگر فرض كنيد مثلاً اگر من بخواهم خودم رابشناسم بايد توجه كنم كه يك وقت من هاي دروغين خودم را به جاي خودم نگيرم. چون لااقل پنج ملكيان وجود دارد. يكي آن ملكياني كه واقعاً وجود دارد، يكي ملكيان، آنگونه كه خودش تصور مي كند. تصوري كه ازخودم دارم. يكي ملكيان، آنگونه كه ديگران تصور مي كنند. يكي ملكيان، آنگونه كه تصور مي كند ديگران تصورش مي كنند، يكي ملكيان آنگونه كه تصور مي كند كه ملكيان خودش آن تصور را دارد. به تعبيري كه «توري» روانشناس اجتماعي معروف امريكايي مي گفت اينها درميان ما كاملاً به هم آميخته است.

مي دانيد بيشتر با چه مني داريم زندگي مي كنيم؟ اگر دقت كنيد مي بينيد بيشترمابا تصوري كه ديگران از ما دارند در حال زندگي هستيم واين بدان معني است كه ما خودمان را نمي شناسيم. ما درواقع داريم فيلمي بازي مي كنيم كه دراين فيلم نقشي را كه ما بايد بازي كنيم، ديگران تعيين كرده اند و از اين نظر است كه من هميشه جوري دارم زندگي مي كنم كه شماها امر خلافي از من نديديد، امر خلاف توقعي از من نديديد. انسان معنوي اصلاً كاري به اين ندارد كه ديگران چه تصوري از او دارند. اصلاً كاري به اين ندارد كه خودش چه تصوري از ديگران درباره خودش دارند و باز كاري به اين ندارد كه ديگران چه تصوري از تصورخودش برخودش دارند. فقط تمام هم وغمش اين است كه من واقعاً چه هستم؟ نقاط قوتم چه هست و نقاط ضعفم چه هست؟ استعدادها و نيروهاي من چه هستند؟ امكانهاي من چه هست و آن چه مي توانم بشوم و هنوز نشده ام چه هستند؟ آن چه مي توانستم بشوم و شده ام و نبايستي مي شدم، آن چه هست؟ اين يك خودكاوي جدي است واين آهنگ نخستين گام انسانهاي معنوي است. انسان معنوي مي خواهد دراين گردوغباري كه خودش، خودش را نمي شناسد، بتواند خودش را بشناسد و بايد اين گردوغبار را فرونشاند. فرونشاندن اين گردوغبار يعني اينكه از اين به بعد من درباره خودم به هيچ تصوري كه ديگران دارند توجه نمي كنم و اين بدان معني نيست كه ديگران براي من بي قدرند. اتفاقاً خواهم گفت كه نزد انسان معنوي، انسانهاي ديگر هم به اندازه خودش قدر دارند. اما اجازه نمي دهد تصورات ديگران درباره او جايگزين تصور واقعي كه او بايد از خودش داشته باشد، بشود. بنابراين، «خود را بشناس»،دعوت به نوعي خويشتن بيني ناشي از خودكاوي است كه من ابتدا خودكاوي كنم تا بعد خودم را عريان ببينم و بدون گردوغبار ديگران، بدون گردوغباري كه آثاري از نظرات ديگران درباره من در من ايجاد كرده است. اما بعد از اين، انسان معنوي به يك اراده دومي هم مي رسد كه من علاوه بر اينكه بايد خودم را بشناسم، بايد خودم باشم و اين «خود بودن» بسيار بسياراهميت دارد. خود بودن به اين معني است كه من بايد هرچه كه در درونم تحقق پيدا مي كند بايد در بيرون هم درمن جلوه پيدا كند. يعني بايد «بود» من با «نمود» من مثل اين دو دستم با هم ارتباط داشته باشد. من در درونم چه هستم. در بيرونم همان را بنمايم. اين فاصله افتادن ميان بود و نمود، فاصله افتادن ميان باطن من و ظاهر من، فاصله افتادن ميان آنچه كه من مي انديشم آنچه احساس مي كنم و آنچه مي خواهم و آنچه كه در بيرون يامي گويم يا مي نويسم يا مي كنم اين فاصله افتادن سم مهلكي است براي انسان. انسان معنوي بايد ظاهر و باطنش انطباق كامل داشته باشد؛ يعني هيچ شكافي ظاهر او را از باطنش جدا نكند. همه كساني كه مثل من اهل معني نيستند كم و بيش دچار يك همچنين شقاق شخصيت، شكاف شخصيت يا يك همچنين شيزوفرني هستيم. يك همچنين شيزوفرني در ما وجود دارد، واقعاً وجود ما منشق به دو شق است. يكي آنچه كه هستيم وديگري آنچه كه مي نماييم. وقتي كه من عقيده دارم الف ب است ولي برزبانم جاري مي شودكه الف ب نيست يا برقلمم جاري مي شود كه الف ب نيست، بين ظاهر و باطن من شكاف ايجاد شده است. وقتي كه من از الف لذت مي برم و به شما مي گويم كه از ب لذت مي برم. از الف لذت مي برم ولي به شما مي گويم از الف درد و رنج مي كشم، در اين صورت باز بين ظاهر و باطن من فاصله افتاده است. اين فاصله نيفتادن بين ظاهر و باطن يعني اينكه من خودم باشم و در طول زندگي در حال فيلم بازي كردن نباشم. فرق يك مادري كه واقعاً در صحنه زندگي با جسد بچه اش مواجه مي شود به سرش مي زند و گريه و ناله سرمي كند با يك مادري كه در فيلمي دارد نقش يك مادر داغدار فرزند از دست داده را بازي مي كند اين دو با هم فرق دارند. فرق اين است كه آن مادر در ظاهر و باطن دارد اين كار را مي كند ولي اين هنرپيشه تنها در ظاهر اين كارها را مي كند و در باطن فكرهاي ديگري دارد..

 انسان معنوي مي خواهد خودش باشد و بنابراين به هيچوجه نمي خواهد فيلم بازي كند. هرچه مي گويد هماني است كه به آن اعتقاد دارد و هرچه بر زبان و قلمش جاري مي شود، همين است و بنابراين اهل ريا نيست، اهل دروغ نيست، اهل فريب نيست و اهل چاپلوسي نيست و از اين چهار مسأله بنيان برافكن زندگي كه ناشي از بي صداقتي است، مبراست. ما هم اهل ريا هستيم. هم اهل دروغيم و هم اهل فريب و هم اهل چاپلوسي و اين چهار به اين دليل است كه مابين ظاهر و باطنمان فاصله افتاده است.
انسان معنوي در گام دوم از گامهاي ارادي اش، اراده مي كند كه اين فاصله را كم كند تا آنجايي كه مي تواند كم كند واگر خيلي هم بخت يار باشد و خيلي موفق باشد اين فاصله رابه صفر مي رساند و اين همان چيزي است كه در معنويت به آن «خلوص» گفته مي شود. خلوص يعني ظاهر و باطن پاك و آراسته و تفاوتي بين ظاهر و باطن وجود ندارد نه مغشوش مي كند ظاهر باطن را ونه مغشوش مي كند باطن ظاهر را. اين همان چيزي است كه فيلسوفان اگزيستانسياليسم از آن تعبير مي كنند به «اصالت» ، در روزگار ما (Authenticity) يعني اصالت. انسان اصيل انساني است كه هيچ وقت نمي خواهد كاري كند خلاف آن چيزي كه در درونش مي گذرد. چيزي را كه خلاف آن چيزي است كه در درونش هست ما به اين معني اصيل نيستيم، ما اصالت نداريم و چيزهايي كه ازما ظاهر مي شود واقعاً فاصله دارد با آن چيزهايي كه از ما در درونمان پديد آمده است، تحقق يافته است. اين اصالت شرط لازم يك زندگي معنوي است اگرچه شرط كافي نيست؛ ولي به جد گرفتن آن بسيار بسيارتأثيرگذار است. حالا بحث اينكه اگرمن اصيل باشم حتي با همنوعان خودم چه تفاوتهاي كيفي رخ مي دهد به بحث قسمت پنجم برمي گردد و الآن به آن نمي پردازم.

مصطفا ملكيان

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:جمعه 28 بهمن1384 موضوع: فلسفه

©All rights reserved to question64.blogfa.com | Template by: TEMPHA.COM