سلام به دوستان عزيز م .
صحبت با دوستی مرا بر آن داشت تا چيزي را كه همواره به آن معتقد بودم را در قالب نوشته زير براي شما بفرستم . نميدانم تا چه حد استاد ملكيان را مي شناسيد ولي در مورد من ايشان يكي از تاثير گذاراني بودند كه مرا بر آن داشتند تا ساعت ها در مورد زندگي ...خودم ... اطرافم فكر كنم ... به خودم بيش از پيش نزديك شوم ...و در خود شناسي غرق شوم .. بفهمم كه يگانه راه نجات حداقل يكي از انسان هاي روي زمين (كه خودم هستم ) در خودشناسي ..رشد فردي و "فرايند انسان شدن "نهفته است.يادبگيرم كه "شهامت مي خواهد كه از پشت پنجره ديگران اطراف را ببينم"...و درك كنم "كه همه چيز از درون من بر مي خيزد" .و احساس كردم كه" اخلاقي ترين جمله جهان اين است كه : با ديگران چنان رفتار كن كه دوست داري با تو چنان كنند" . و ياد گرفتم در عين بي يقيني با طمانينه زندگي كنم . . و چه راه بس دشواري است...خيلي سخت...كه پاياني برايش نيست... و شايد براي همين است كه گاهي هرگز از كنار آن كوچه عبور نمي كنيم.
خوب باشيد هميشه ....
* نزد انسان معنوي، انسانهاي ديگر هم به اندازه خودش قدر دارند. اما اجازه نمي دهد تصورات ديگران درباره او جايگزين تصور واقعي كه او بايد از خودش داشته باشد، بشود. بنابراين، «خود را بشناس»،دعوت به نوعي خويشتن بيني ناشي از خودكاوي است .
* انسان اصيل انساني است كه هيچ وقت نمي خواهد كاري كند خلاف آن چيزي كه در درونش مي گذرد.
مي رسيم به بحث اصلي: بعد ارادي انسان هاي معنوي با انسان هايي كه معنوي نيستند، چه تفاوت دارد. يعني انسان معنوي در پي چه چيزي است كه انسان هاي عادي در پي آن چيز نيستند؟ البته در اين باره فراوان بحثها شده است. از قديم الايام عارفان، بنيانگذاران اديان و مذاهب، اشخاصي كه اهل معني بودند در اين باب سخن هايي گفته اند. اما چيزي كه به نظر من مي رسد اين است كه اگر بخواهيم تفاوت انسان معنوي با انسان غيرمعنوي را در بعد ارادي بازگو كنيم چهار تفاوت عمده را بايد ذكر كنيم. اينكه مي گويم بعد ارادي، براي اين است كه هركدام از ما سه بعد داريم:
.۱ بعد معرفتي يا عقيدتي و يا شناختي. يعني مجموعه باورها و عقايد آرا و افكاري كه داريم، خواه درست، خواه نادرست، خواه صواب و خواه خطا. مجموعه آنچه كه مي دانيم يا گمان مي كنيم مي دانيم، مجموعه آنچه كه باور داريم.
.۲ بعد عاطفي و احساسي. يعني، چيزهايي كه از آن لذت يا رنج مي بريم. مجموعه احساسات و علايق، عشق ها، نفرتها، دوستي ها و دشمني ها، اميدها، نااميدي ها، خشم ها و خشنوديهاي ما به بعد عاطفي يا بعد لذات و آلام ما بستگي دارند.
۳ . بعد سوم، بعد خواسته هاي ماست. اينكه ما چه خواسته هايي داريم، احساس نياز به چه چيزي مي كنيم. طبعاً هرچه كه خواسته ما باشد و ما به آن احساس نياز كنيم در مقام اراده به سوي او منعطف هستيم يعني تصميم بر رسيدن به آن چيز داريم. هيچ چيز در درون شما نيست كه در اين سه ساحت قابل رده بندي نباشد: ساحت معرفتي، عاطفي، ارادي حالا بحث من در ساحت سوم يعني ساحت ارادي است. يعني بحث اين است كه انسان معنوي چه مي خواهد كه ما نمي خواهيم؟ انسان معنوي چهار چيز مي خواهد.
توجه كنيد كه من اصلاً تعبير ديني به كار نمي برم. تعبير عرفاني هم به كار نمي برم. اينكه من چرا از تعبير معنويت استفاده مي كنم، اكنون جاي توضيحش نيست ولي به هرحال بنده، هم بين معنويت و عرفان تفاوتهايي مي بينم،هم بين معنويت و دين و تمام تأكيدم بر بعد معنويت است.
در بعد ارادي اين چهار چيز مهم است. انسان معنوي انساني است كه مي خواهد
اولاً، خودش را بشناسد،
ثانياً، خودش باشد.
ثالثاً، خودش را باشد
رابعاً، خودش را بهتر كند.
من درباره اين چهارچيز توضيح مي دهم. انسان معنوي يك تفاوت جدي باما دارد. ما انسان ها كمتر در پي اين هستيم كه خودمان را بشناسيم كمتر در پي اين هستيم كه ببينيم چه نقاط قوت، چه نقاط ضعفي در ما هست. چه امكان ها و استعدادهايي در من هست. تفاوتهايي كه با ديگران دارم در چه ناحيه يي است. چون آنچه من را من مي كند تفاوتهايي است كه با شما دارم نه شباهتهايي كه با شما دارم. انسان هاي عادي در پي شناخت خودشان نيستند. سقراط در ميان فيلسوفان دوران باستان، نخستين فيلسوفي بود كه مي گفت ورود به فلسفه با دو شعار آغاز مي شود. هركه اين دو شعار را اولاً «فهم» نكرده و ثانياً «قبول» نكرده است، فيلسوف نيست؛ هرچه قدر هم با مباحث فلسفي آشنا باشد و بر آنها تسلط داشته باشد. سقراط مي گفت انسان از وقتي آغاز به فيلسوف شدن مي كند كه اين دو شعار را شعار زندگي اش قرار بدهد: اولاً اينكه «خود را بشناس» و دوم اينكه «زندگي نيازموده را نبايد زيست». زندگي نيازموده يعني چه؟ يعني زندگي يي كه من و امثال من داريم. در زندگي من و امثال من اگر كسي بخواهد دليل كاري كه كرديم، دليل سخنمان، سكوتمان، رفتنمان، آمدنمان، صلح و جنگ و آشتي و … ما را پيدا كند، يا به واسطه ي مسائلي است كه پدران و مادرانمان به ما آموختند. يعني تعليمات دوران كودكي يا القائاتي است كه معلمان و مربيان ما در آموزشگاهها و مدارسي كه در طول عمرمان گذرانديم به ما آموختند يا عادتهاست يا افكار عمومي است ياتقليدها و تعبدهاست. اينهاست كه زندگي را اينگونه شكل مي دهد. هركدام از ما اگر در خودمان كندوكاو كنيم مي بينيم كارهايي كه مي كنيم يا تحت تأثير تلقينات پدر ومادرمان است يا تحت تأثير القائات معلمان و مربيانمان است يا تحت تأثير عادات است يا تحت تأثير افكار عمومي يا تقليد و تعبد. مثلاً چون آقاي فلاني گفته الف ب است پس من هم معتقدم الف ب است. چون فلاني گفته فلان خوب است پس من هم معتقدم فلان خوب است. نقطه ي مشتركي كه در اين پنج عامل هست اين است كه هيچكدام از اينها را خودمان نيازموده ايم و در همه اينها، به حرف ديگري گوش داديم. اما بچه در دوران بچگي هيچوقت اينطور نيست. بچه حداقل بايد يك بار دستش بسوزد تا باور كند فلان چيز مي سوزاند. يعني زندگي اش آزموده است. ولي متأسفانه از سن نه سالگي، اين خاصيت را كه بزرگترين خاصيت آدمي است، از دست مي دهيم و نيازموده زندگي مي كنيم. هيچ مسأله يي را خودمان نيازموده ايم همه «مي گويندهاي ديگران» است كه زندگي مان را در مجراها و دهليزهاي خاصي پيش مي برد. سقراط مي گفت زندگي وقتي ارزش زيستن دارد كه خودم بتوانم گام به گام بگويم خودم آزمودم و به اين نكته رسيدم و بر مقتضاي اين نكته سيروسلوك مي كنم. و خود سقراط نظرش اين بود كه اگر كسي به اين دو شعار رسيده باشد، به اين معني كه اولاً اين شعار را فهم كرده باشد و بعد آن را قبول كرده باشد، زندگي فيلسوفانه را آغاز كرده، هرچند مكتب هم نرفته باشد و هركه اين دو شعار را قبول نداشته باشد، فيلسوف نيست هرچقدر هم كتاب نوشته باشد، رساله نوشته باشد و مقامهاي آكادميك و دانشگاهي داشته باشد حالا من از اين دو شعار به شعار اولش توجه دارم: شعار «خود را بشناس». انسان معنوي اول قصد اراده يي كه كرده است اين است كه مي خواهد خودش را بشناسد. مي خواهد بفهمد كه من يعني چه؟ در يك خودشناسي البته انسان بايد خيلي چيزها را پس و پيش بگذارد. چرا؟ چون اگر فرض كنيد مثلاً اگر من بخواهم خودم رابشناسم بايد توجه كنم كه يك وقت من هاي دروغين خودم را به جاي خودم نگيرم. چون لااقل پنج ملكيان وجود دارد. يكي آن ملكياني كه واقعاً وجود دارد، يكي ملكيان، آنگونه كه خودش تصور مي كند. تصوري كه ازخودم دارم. يكي ملكيان، آنگونه كه ديگران تصور مي كنند. يكي ملكيان، آنگونه كه تصور مي كند ديگران تصورش مي كنند، يكي ملكيان آنگونه كه تصور مي كند كه ملكيان خودش آن تصور را دارد. به تعبيري كه «توري» روانشناس اجتماعي معروف امريكايي مي گفت اينها درميان ما كاملاً به هم آميخته است.
مي دانيد بيشتر با چه مني داريم زندگي مي كنيم؟ اگر دقت كنيد مي بينيد بيشترمابا تصوري كه ديگران از ما دارند در حال زندگي هستيم واين بدان معني است كه ما خودمان را نمي شناسيم. ما درواقع داريم فيلمي بازي مي كنيم كه دراين فيلم نقشي را كه ما بايد بازي كنيم، ديگران تعيين كرده اند و از اين نظر است كه من هميشه جوري دارم زندگي مي كنم كه شماها امر خلافي از من نديديد، امر خلاف توقعي از من نديديد. انسان معنوي اصلاً كاري به اين ندارد كه ديگران چه تصوري از او دارند. اصلاً كاري به اين ندارد كه خودش چه تصوري از ديگران درباره خودش دارند و باز كاري به اين ندارد كه ديگران چه تصوري از تصورخودش برخودش دارند. فقط تمام هم وغمش اين است كه من واقعاً چه هستم؟ نقاط قوتم چه هست و نقاط ضعفم چه هست؟ استعدادها و نيروهاي من چه هستند؟ امكانهاي من چه هست و آن چه مي توانم بشوم و هنوز نشده ام چه هستند؟ آن چه مي توانستم بشوم و شده ام و نبايستي مي شدم، آن چه هست؟ اين يك خودكاوي جدي است واين آهنگ نخستين گام انسانهاي معنوي است. انسان معنوي مي خواهد دراين گردوغباري كه خودش، خودش را نمي شناسد، بتواند خودش را بشناسد و بايد اين گردوغبار را فرونشاند. فرونشاندن اين گردوغبار يعني اينكه از اين به بعد من درباره خودم به هيچ تصوري كه ديگران دارند توجه نمي كنم و اين بدان معني نيست كه ديگران براي من بي قدرند. اتفاقاً خواهم گفت كه نزد انسان معنوي، انسانهاي ديگر هم به اندازه خودش قدر دارند. اما اجازه نمي دهد تصورات ديگران درباره او جايگزين تصور واقعي كه او بايد از خودش داشته باشد، بشود. بنابراين، «خود را بشناس»،دعوت به نوعي خويشتن بيني ناشي از خودكاوي است كه من ابتدا خودكاوي كنم تا بعد خودم را عريان ببينم و بدون گردوغبار ديگران، بدون گردوغباري كه آثاري از نظرات ديگران درباره من در من ايجاد كرده است. اما بعد از اين، انسان معنوي به يك اراده دومي هم مي رسد كه من علاوه بر اينكه بايد خودم را بشناسم، بايد خودم باشم و اين «خود بودن» بسيار بسياراهميت دارد. خود بودن به اين معني است كه من بايد هرچه كه در درونم تحقق پيدا مي كند بايد در بيرون هم درمن جلوه پيدا كند. يعني بايد «بود» من با «نمود» من مثل اين دو دستم با هم ارتباط داشته باشد. من در درونم چه هستم. در بيرونم همان را بنمايم. اين فاصله افتادن ميان بود و نمود، فاصله افتادن ميان باطن من و ظاهر من، فاصله افتادن ميان آنچه كه من مي انديشم آنچه احساس مي كنم و آنچه مي خواهم و آنچه كه در بيرون يامي گويم يا مي نويسم يا مي كنم اين فاصله افتادن سم مهلكي است براي انسان. انسان معنوي بايد ظاهر و باطنش انطباق كامل داشته باشد؛ يعني هيچ شكافي ظاهر او را از باطنش جدا نكند. همه كساني كه مثل من اهل معني نيستند كم و بيش دچار يك همچنين شقاق شخصيت، شكاف شخصيت يا يك همچنين شيزوفرني هستيم. يك همچنين شيزوفرني در ما وجود دارد، واقعاً وجود ما منشق به دو شق است. يكي آنچه كه هستيم وديگري آنچه كه مي نماييم. وقتي كه من عقيده دارم الف ب است ولي برزبانم جاري مي شودكه الف ب نيست يا برقلمم جاري مي شود كه الف ب نيست، بين ظاهر و باطن من شكاف ايجاد شده است. وقتي كه من از الف لذت مي برم و به شما مي گويم كه از ب لذت مي برم. از الف لذت مي برم ولي به شما مي گويم از الف درد و رنج مي كشم، در اين صورت باز بين ظاهر و باطن من فاصله افتاده است. اين فاصله نيفتادن بين ظاهر و باطن يعني اينكه من خودم باشم و در طول زندگي در حال فيلم بازي كردن نباشم. فرق يك مادري كه واقعاً در صحنه زندگي با جسد بچه اش مواجه مي شود به سرش مي زند و گريه و ناله سرمي كند با يك مادري كه در فيلمي دارد نقش يك مادر داغدار فرزند از دست داده را بازي مي كند اين دو با هم فرق دارند. فرق اين است كه آن مادر در ظاهر و باطن دارد اين كار را مي كند ولي اين هنرپيشه تنها در ظاهر اين كارها را مي كند و در باطن فكرهاي ديگري دارد..
انسان معنوي مي خواهد خودش باشد و بنابراين به هيچوجه نمي خواهد فيلم بازي كند. هرچه مي گويد هماني است كه به آن اعتقاد دارد و هرچه بر زبان و قلمش جاري مي شود، همين است و بنابراين اهل ريا نيست، اهل دروغ نيست، اهل فريب نيست و اهل چاپلوسي نيست و از اين چهار مسأله بنيان برافكن زندگي كه ناشي از بي صداقتي است، مبراست. ما هم اهل ريا هستيم. هم اهل دروغيم و هم اهل فريب و هم اهل چاپلوسي و اين چهار به اين دليل است كه مابين ظاهر و باطنمان فاصله افتاده است.
انسان معنوي در گام دوم از گامهاي ارادي اش، اراده مي كند كه اين فاصله را كم كند تا آنجايي كه مي تواند كم كند واگر خيلي هم بخت يار باشد و خيلي موفق باشد اين فاصله رابه صفر مي رساند و اين همان چيزي است كه در معنويت به آن «خلوص» گفته مي شود. خلوص يعني ظاهر و باطن پاك و آراسته و تفاوتي بين ظاهر و باطن وجود ندارد نه مغشوش مي كند ظاهر باطن را ونه مغشوش مي كند باطن ظاهر را. اين همان چيزي است كه فيلسوفان اگزيستانسياليسم از آن تعبير مي كنند به «اصالت» ، در روزگار ما (Authenticity) يعني اصالت. انسان اصيل انساني است كه هيچ وقت نمي خواهد كاري كند خلاف آن چيزي كه در درونش مي گذرد. چيزي را كه خلاف آن چيزي است كه در درونش هست ما به اين معني اصيل نيستيم، ما اصالت نداريم و چيزهايي كه ازما ظاهر مي شود واقعاً فاصله دارد با آن چيزهايي كه از ما در درونمان پديد آمده است، تحقق يافته است. اين اصالت شرط لازم يك زندگي معنوي است اگرچه شرط كافي نيست؛ ولي به جد گرفتن آن بسيار بسيارتأثيرگذار است. حالا بحث اينكه اگرمن اصيل باشم حتي با همنوعان خودم چه تفاوتهاي كيفي رخ مي دهد به بحث قسمت پنجم برمي گردد و الآن به آن نمي پردازم.
مصطفا ملكيان