بیماری که مدتی مرا آزار می داد بلاخره باعث شد که مجبور شوم برای سومین بار، مطب دکتر بروم . وارد مطب که شدم تعداد زیادی بیمار در آنجا نشسته بودند.مجبور شدم که تا نوبتم شود آنجا بایستم. پرونده پزشکی را که تکمیل کردم منشی دکتر گفت:"خانوم ممکنه شما به داخل اتاق دکتر بروید؟"برای لحظاتی جا خوردم. انگار متوجه شده بود. برای همین سریع اضافه کرد:"راستش، خانمی که در اتاق دکتر هستند تنهایند و همراهی ندارند دکتر می خواهد از روده ش عکسبرداری کند خیلی خوب است که کسی کنارش بنشیند ". با کمال میل قبول کردم .
داخل اتاق که شدم متوجه خانومی که در آنجا دراز کشیده بود شدم. از لباس هایش متوجه شدم که برای سیستان و بلوچستان است. به آرامی رفتم و جلویش نشستم. آرام بود ..مرا که دید به رویم خندید من هم جوابش را دادم ...با یک لبخند .
فارسی را درست حرف نمی زد برای همین بیشتر بهم لبخند می زدیم تا صحبت کنیم!!(در آن لحظات واقعا زبان دیگری را کشف کردم ...ارتباط برقرار کردن با لبخند!!!!) ....32 سالش بود اما 50 ساله به نظر می رسید - از دورافتاده ترین روستاهای چابهار. برای درمان به مشهد آمده بود . در سن 32 سالگی 7 تا بچه داشت ..سواد نداشت ....
ازم پرسید:" درس می خونی؟" بهش گفتم "دانشجویم."
" ازدواج کردی ؟" گفتم" نه" ..خندید و گفت :"دختر پنجم ابتداییش را می خواهد شوهر دهد ."
از وضیعت زندگیش گفت. از این که هیچ مرکز آموشی نیست که بچه هایش ادامه تحصیل دهند ...محکومند تا پنجم دبستان بخوانند ..
به فکر فرو رفتم ..چه تفاوت فرهنگی !! به راستی زندگی چیست ..این زندگی که من دارم یا او؟؟؟!! تنم لرزید وقتی خودم را جای او گذاشتم . (این قسمتش خیلی بد بود. هنوزم در فکرم نمی گنجه!)
خانم دکتر آمد ....وصحبت ما تبدیل به سکوت شد ...باز هم به هم لبخند می زدیم.....
(مقایسه زندگی این سه زن در فکرم می چرخد: خودم ، خانم دکتر، و دوست بیمارم)
**********************************************************
پی نوشت : من هنوز هم دارم رو این شوک فرهنگی فکر می کنم . نظراتونو بنویسید. خیلی لطف می کنید.
|