تارگی ها چند داستان کوتاه نوشتم ..اگر حوصله کنم و آن ها را تایپ کنم حتما آنها را در وبلاگم خواهم گذاشت .از تمام دوستان خوبی که این نوشته را می خوانند خواهش دارم ...انتقاد ها وپیشنهاد های خود را حتما برایم بگذارند
این داستان را با کمال فروتنی به خودم تقدیم می کنم. روحم قرین رحمت باد!!
این داستان ته ندارد!!
وقتی دوست صمیمیم خودکشی کرد، یک ذره هم تعجب نکردم . برایش گریه نکردم . به مجلس ختمی که برایش گرفتند نرفتم و از اینکه می دانستم که خودکشی خواهد کرد و جلویش را نگرفتم دچار عذاب وجدان هم نشدم ....حتی کمی هم خوشحال شدم ...دیگر رنج نمی کشد ... از چیزی عذاب نمی کشد ... مگر همین برای من کافی نیست که او آرام بگیرد.
خیلی صمیمی بودیم ...همکلاسی هم بودیم ...با هم درس می خواندیم ...کار های عجیب غریبمان هم با هم بود .اصلا نمی خواهم درباره کارهایمان توضیح بدهم. می خواهم بیشتر این متن به محسن اختصاص پیدا کند و داستان او ....بله از همان روزی شروع شد که به قبرستان رفتیم ..پسر حاج قربان تازه مرده بود ...سرطان خون گرفت ...بیست سالش هم نبود .حاج قربان کمرش خم شد از اینکه پسرش، در جوانی از دست رفت . از همان روز بود که محسن کاملا دگرگون شد ... اصلا در این دنیا دیگر نبود ... حتی حال و حوصله حرف زدن با من را هم نداشت ... کلی بهم ریخته بود ....اما داستان اصلی محسن از آنجایی شروع شد که یک شب آمد خانه مان .
- حسن امشب می یای با هم یه جایی بریم ؟
- کجا؟
- خوب ...خوب ... بیا بریم ..وسط راه بهت می گم .
خیلی گرفته بود ... یعنی کلی گرفته بود ...یک غم بزرگ تو نگاهش بود که واسم تازگی داشت ...یک چیز تازه و نو ...
گفتم: باشه بریم.... می خواست سکوت را بشکند ... دنبال واژه می گشت ...از مات بودن چشمانش فهمیدم ...یک دفعه گفت:
- می دونی از اون روزی که پسر حاج قربان فوت کرد ....اصلا از این رو به اون رو شدم ... همش یه حس بد میاد تو دلم ... نمی دونم چمه .. ولی فکر می کنم باید با یه نفر صحبت کنم ....خیلی افسرده ام خیلی زیاد ....
- محسن ..محسن .. خوب حرف بزن ....راحت می شی ...
- خوب بیا بریم ...بیا بریم قبرستون
- قبرستون ؟ این وقت شب ؟ احمق شدی ؟ حالت خوش نیستا !!
- خوب ...خوب .. اگر نمی یای خودم می رم ... خداحافظ
آنقدر افسرده بود که ترجیح دادم با او بروم ... ماتش برده بود ...آرام دنبالش رفتم .... بهش که رسیدم ترجیح دادم سکوت ش را نشکنم . ...فکر قبرستون هم ناراحتم می کرد ...ساعت یازده بود ... واقعیت این بود که می ترسیدم ....
به قبرستون که رسیدیم دستام یخ زده بود ....دستای محسنو گرفتم ..گرم گرم بود ....بلاخره به جایی که محسن می خواست رفتیم . یک قبر تازه کنده شده بود ....بیشتر ترسیدم ....یعنی محسن چه فکری داشت ؟چه چیزی آنقدر او را متاثر کرده بود؟..این سوال بار ها و بارها در ذهنم تکرار شد..حرکت های بعدی محسن سردرگمیم را بیشتر کرد .....
رفت توی قبر .....می خواست قلبم بیاد تو دهنم ... دراز که کشید .... خودمو عقب کشیدم
- محسن ..محسن....داری چی کار می کنی؟
- بلند گفت: حسن...به نظرت اگه بمیریم و بیارنمون اینجا همه چی تموم میشه؟
- محسن این حرفا چیه می زنی ...بیا بریم ...
- ترسیدی؟
- خوب ....خوب ...خوب .... آره ..بیا بریم
- چرا می ترسی اخه ؟ بلاخره که هممون میایم اینجا ...
یک دفعه انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد گفت:
-حسن بیا یه کاری کنیم ...بیا هر شب بیایم اینجا ..مطمئنم واسمون عادی می شه و وقتی مردیم باهاش راحت تر کنار بیایم.
از تعجب فقط تو چشمانش نگاه می کردم . بدون فکر به او گفتم :
- ولی ما که به این زودها نمیمیرم که ...می دونی چقدر مونده تا پیر بشیم ...ما که سنی نداریم ...هنوز باید درس بخونیم ...سر کار بریم ...ازدواج کنیم ... بچه دار بشیم ... بچه هامونو عروس دوماد کنیم ...نوه ها مونو ببینیم ....ببین چقدر کار مونده انجام بدیم ...
- ببینم حسن خود تو داری گول می زنی یا منو ...؟ پسر حاج قربان مگه یه سال از ما کوچک تر نبود ؟ حالا کجاست؟ ...خوش خیالی ها
- خوب ....خوب ...محسن بیا بریم ..خواهش می کنم .. من می ترسم ...
- آهان پس مسئله اینه ...خوب ..تو می تونی بری من خودم هر شب تنها می یام اینجا.
می دونستم اصرارم فایده ای نداره واسه همینم راهمو کشیدم و برگشتم خانه . حس بدی داشتم ..از طرفی نمی خواستم تنهاش بزارم و از طرفی ترس آنچنان در من فوران کرده بود که به تنها چیزی که فکر می کردم برگشتن بود در آن لحظه برای اولین بار از از محسن بدم آمد ....موقع خواب که شد به هر دری زدم که خوابم ببرد ... اما تا نزدیک های صبح خوابم نبرد.....چیز خاصی در جریان بود...مبهم ..گنگ ..
یک هفته که از رفتن به قبرستان گذشت از یک چیز مطمئن شدم ....محسن به هر آنچه به من گفته بود عمل خواهد کرد!!! بعد از آن شب ..محسن رخت خوابش را به قبرستان برد و داخل قبر پهن کرد ... مادر و پدرش به مرز دیوانگی رسیده بودند ...مادرش فقط التماس می کرد ...لابه ..ضجه ...ولی محسن به هیچ کدام گوش نداد ...هیچ کدام را نشنید ...خیلی لجباز و یکدنده بود ...مادر و پدرش هر روز به دست وپا ی او می افتادند که این کارو را نکند . او روز ها را در خانه و بیرون از قبرستان میگذراند و کارهای روز مره اش را انجام می داد و شب ها به قبرستان می رفت ...من روز ها او را در محله مان می دیدمش .با این که آن شب نماندم، با من هنوز هم مانند یک دوست صمیممی برخورد می کرد ..حتی با محبت تر هم شده بود ...گاهی وقتی کنار در خانه می نشستم و به بچه ها که فوتبال بازی می کردند نگاه می کردم می آمد و کنارم می نشست و شروع می کرد به صحبت کردن ...از هر دری می گفت ...از هر چیزی ...گاهی حرف های عجیبی هم می زد و بعضی اوقات حتی نمی فهمیدم چه می گوید ...گاهی فکر می کردم که با یک انسان ماورایی در تماسم ... یا این که زبان مشترکی میان ما نیست(البته هر دو توصیف من غلو آمیز است ولی این طوری نوشتم تا عمق مطلب دستگیرتان بشود) ...و باز هم یک چیز گرم ..یک چیز خوب و دوست داشتنی در جریان بود که مرا به فروتنی در مقابل او وا می داشت . هر چند گاهی آن حس بد آمدن از او در من جان می گرفت..گاهی که چند روز نمی دیدمش حول و هوش ساعت 8 ،دم قبر می رفتم و می دیدمش با هم یکم صحبت می کردیم و بعد من برمیگشتم ...
یکبار که پیشش رفته بودم به او گفتم:
-محسن...یک خواهش بکنم؟
-چی؟
-بیا و برگرد خونه.
-ببین حسن ما در مورد این موضوع قبلا بحث کردیم ...می دونی که فایده ای نداره
- ببین محسن من اصلا واسم کار تو توجیهی نداره ..آخه منظورت چیه ...فکر مادرت رو نمی کنی ..تو اون سرت چی میگذره میشه ما رو هم تو جریان بزاری .... می خوای قدیس بشی یا پارسا ...شوریده عاشق ...یک عابد...؟؟؟ بگو ما هم بفهمیم ... آخه کدوم آدمیه که به عقلش رجوع کنه و بعد یه چنین راه مسخره ای رو پیش بگیره ...خواهش می کنم این دیوونگی رو رهاش کن ...بابا این قدیسان و تمام آدم های خوبی که نقل و حکایت شونو شنیدی که از اول که این طوری نبودن ....کم کم..یه دفعه که نمیشه بالا رفت ..نردبون واسه چیه پس؟
همین طور که صحبت می کردم ...تو چهرش نگاه می کردم که حداقل یه تاییدی ببینم ...معلوم بود حتی این حرکت رو هم از من دریغ می کند ..حرصم گرفت.یه دفعه پرید وسط حرفم....
- این چه حرفایی که میزنی؟ حسن تو حالت خوبه ..؟؟؟ اصلا هم بحث این حرفا نیست ...یعنی شاید قبلا بود ولی حالا نیست ...یعنی می دونی چیه ..خودم هم نمی دونم ....نه مطمئنم این چیزی که تو می گی نیست شک ندارم ....من فقط می خوام بدونم بعد از مرگ چی میشه ؟همین.
-می دونی که جوابی نداره!!
- نه نمی دونم.
-خوب من الان دارم بهت می گم
- این که جواب نیست ..من جواب می خوام ...
- حتما منتظری که یک ندا از آسمون بیاد ...یا بهت وحی بشه ؟
- خوب آره ..چرا که نه!!!
دیگه داشت اعصابم رو خورد می کرد ...یعنی محسن هر شب میامد اونجا که یک ندا یک صدا ...یک جور نشانه ببینه یا بشنوه؟؟؟ قاطی کرده بودم ..با صدای بلند گفتم:
-یعنی تو فکر می کنی که خدا قراره که نشانه ای بفرسته؟
- خوب آره ..
- خوب بیا اینم نشانه .... با صدایی بلند تر گفتم : نگاه کن من رو خدا فرستاده !!
خندید ..کلی هم خندید ....گفت :شوخی کردم ...یعنی اولش فکر می کردم که اگه بیامو اینجا بنشینم خدا حتما مسائله رو روشن می کنه ..اما الان بیشتر به این فکر می کنم به عوض نشانه نیاز به دو تا چشم یا دوتا گوش و یک ضمیر بینا و روشن دارم که نشانه ها رو بگیره ...و گر نه دور برم پر از نشانه است ....
بعد صداشو بلند تر کرد و شعری خواند ...
آیتی بهتر از این می خواهید ...
خودم هم گیج بودم ..به او گفتم فردا هم می آیم ...یک دفعه گفت ...بایست تا دعایی بخوانم و بعد برو..
قبول کردم ...راستش را بخواهید قدری هم تعجب کردم ...چون محسن اصلا آدم مذهبی نبود به خودش هم تعجبم را گفتم و او هم انگار چیز ساده ای را یادآوری می کند گفت:دعا کردن که مذهبی و غیر مذهبی ندارد ...یک نوع خیر خواهی است ..نوعی تمرین برای دوست داشتن خیر و خواستن آن ...بعد هم شروع کرد به دعا کردن:
خدایا فقط کمی آرامش عطا کن ..بگذار در بستر این آرامش به روشنی ببینم و حس کنم بگذار فقط لحظه ای از این عذاب رها شوم که این جهان را بیهوده نیا فریده ای ...بگذار لحظه ای به جاده ای نیلوفرین گام نهم ...همین کافی است که به وجودت ایمان بیاورم...نور هر روز از آسمان این قبر را روشن می کند ...مرا با لطف خود بیدار می کند ..اما نمیداند که من روز نمی خواهم ..نور نمی خواهم ..من فقط کمی آرامش می خواهم..همین
در چشمانش اشک غوطه می خورد ...دلم برایش سوخت ...ولی جایی برای حرف زدن نبود .
اما یک چیزی از همان شب در من شروع شد ..یک جریان بود ...جریان عجیبی بود ...دلم می خواست که محسن روی زمین نباشد ..حالم را بهم می زد ... قبلا ها هم اینطوری شده بودم اما نه به این پر رنگی ... هر قدر هم که فکر می کردم علتش را نمی فهمیدم ..ولی بعد ها کشف کردم که فقط نوعی حسادت بود ...به روح او ،به خوب بودنش به این که حداقل دارد کاری برای خود می کند حسادت می کردم...برای همین هم یک شب تصمیم گرفتم که او را بترسانم ...از این که او نمی ترسید من زجر می کشیدم ..نمی دانم به شخص محسن هم مربوط نمیشد ولی این فکر که احساس کنم دیگری از من بهتر است ، رنجم می داد ...برای همین این تصمیم را گرفتم .
به قبرستان رفتم ...شب چهارده ...قرص کامل ماه .. و من تنها به طرف محسن رفتم ...تقریبا نمی دانستم که چگونه می خواهم این کار را بکنم ..چون بیشتر از او خودم می ترسیدم.... اصلا یکی از دلایلی که ماه شب چهارده را انتخاب کردم همین بود ...کمی روشن تر باشد!!! نزدیک تر رفتم تا ببینم چه می کند...متوجه شدم چیزی را زمزمه می کند...حدس زدم باید از همان دعا هایی باشد که همیشه می خواند....
- باورم نمیشود که این زندگی با این همه زیبایی که با حواسم لمس می کنم ...آن را می بویم ..می شنوم ...می بینم ...پوچ باشد .باور نمی کنم که این دنیایی که می بینم نوعی بازی باشد ...باور نمی کنم این همه چیز بر اثر تصادف باشد ...باور نمی کنم ..باور نمی کنم ...باور نمی کنم ..برایم سخت است با موجودی که آن را نمی شناسم ..و شاید هنوز هم به وجودش شک دارم سخن بگویم اما ..به او باشد یا نباشد احتیاج دارم ...به او بیش از همه احتیاج دارم ...همین الان که با تو سخن می گویم ..چیزی در دلم می گوید به راه افسانه رفته ای اما ...نیروی دیگری در دلم است که می گوید ...افسانه نیست ..الان به راه تمام مردمان نیک سرشتی!
بعد صدایش را بلند تر کرد گفت :...پوچ نیست ..پوچ نیست ..پوچ نیست ...
حالا کلامی از نویسنده داستان:
راستش رابخواهید وقتی به این جای داستان رسیدم ...به این فکر می کردم که چگونه محسن کشته شود ...چون اول داستان گفته بودم که محسن خودکشی کرده. باید داستان را طوری بازسازی می کردم که او خودکشی کند ...اما به نظرم محسن شخصیت شجاعی دارد ...محسن آنقدر نترس است که به خاطر تجربه مرگ از زندگیش گذشته و در قبرستان زندگی می کند ..او با ترسناکترین مسئله زندگی هر انسانی روبرو شده است ...بنابراین اگر او دست به خودکشی بزند هم نامعقول است هم به دور از احساس اخلاقی است که در من بر انگیخته شده است ...محسن شجاعتِ بودن دارد....کمتر انسانی شبیه اوست ...از زندگی" باری به هر جهت" گذشته است ..برای خودش سیر سلوکی دارد و احتمالا بر اساس آنچه که فکر می کند؛ درست است؛ عمل می کند ..چنین شخصی؛ با این سطح آگاهی ،اگر خودکشی کند؛ بدون اینکه به معقول بودن ماجرا هم فکر کنم، جرم بزرگی دارد!!!در اصطلاح بد آموزی دارد!! ...برای همین فکر دیگری به ذهنم رسید ..خود راوی داستان که هنوز دارد به حرف های محسن به صورت پنهانی گوش می دهد- یعنی حسن- ...باید دست به قتل او بزند و این کار را طوری انجام دهد که همه فکر کنند که او خودکشی کرده است و البته این چنین کاری از شخصیت محسن هم در اذهان عمومی بعید نیست .او براستی متفاوت عمل کرده است ! به نظر خودم هم معقولانه می رسید اما با مشکل دیگری روبرو شدم .حسن به چه انگیزه ای این کار را می کرد ؟ فقط حسادت؟ ولی محسن همیشه با او خوب رفتار کرده ...یعنی این احساس آنقدر عمیق بوده؟ من جای حسن بودم این کار را نمی کردم .البته من با خود حسن هم صحبت کردم ..او هم این کار را نمی کند ..می گوید خودش می داند که ترسو تر از آن است که حتی محسن را بترساند ...چه برسد به قتل ..پس این کار را هم نمی توانم انجام دهم ..خوب بگذارید فکر دیگری کنم ... داستان را ادامه می دهم ..شخص دیگری را وارد داستان می کنم ...احتمالا شخصیتی منفی ...بعد آن را با محسن درگیر می کنم ...و بعد محسن کشته می شود ..به اول داستان هم بر می گردم چند سطر اول را عوض می کنم ...حالا شد ... می شود یک داستان حسابی !!!! اما این ملزم به آن است که من حداقل پنج شش صفحه دیگر- با یک نگاه خوش بینانه-بنویسم
... اما من مسلما می خواستم داستان کوتاه بنویسم . از طرف دیگر به شدت از این دو شخصیت خسته شده ام از آن جهت که خودشان داستان را پیش نمی برند!!...برای همین هم فکر دیگری به ذهنم رسیده که مرا از این دغدغه فکری آسوده خواهد کرد!!! هم به شخصیت های داستان صدمه ای نمی رسد؛ هم من راحت می شوم و هم معقول است ... یک تفنگ بر روی گیج گاهم گذاشته ام ...البته خود را خواهم کشت ...توضیح خواهم داد که این کار معقول است ..اولا که همه با خواندن داستان به این نتیجه می رسند که نویسنده آن حال و روز درستی نه از نظر فکری داشته است نه از نظر عقلی ..از کل متن خواهید فهمید که نویسنده جز پرت و پلا چیز دیگری نگفته است .. از نظر محتوایی هم چیزی برای عرضه ندارد .. بنابراین .. دچار یک نوع نا امیدی از خود بوده است..همچنین خود نویسنده همین الان اعتراف می کند که نه شجاعت زنده بودن دارد و نه این که دوست دارد زنده باشد ..و همین که الان اصلا از نظر شرایط روحی در وضع مناسبی نیست!! ...خوب .. وقتی این دو خط هم به پایان رسید همه را از پایان داستان آسوده کنم چون نویسنده ای در کار نیست ...که تمامش ....
|