تبليغاتX
اندیشه کن ....

اندیشه کن ....
انسان در تنهایی می زیید و در تنهایی می میرد

منوي اصلي
صفحه نخست
فهرست مطالب وبلاگ
پروفايل
پست الکترونيک
آرشيو مطالب
تعداد بازديدها:

درباره وبلاگ

شاید سال 83 که با آشفتگی تمام وارد دانشگاه فردوسی شدم اینقدر در ذهنم واضح نبود که بلاخره بعد از چهار سال آمار خواندن می توانم علاقه ام، فلسفه ( آن هم از نوع غرب ) را به طور رسمی دنبال کنم. اما مثل اینکه الان به وقوع پیوسته و از اول مهر 87 دانشجوی فلسفه ی غرب مفید قم می شوم. در چند سال گذشته آشفتگی های زیادی داشته ام. البته فکر نکنم این آشفتگی و دردمندی هرگز از وجودم رخت بربندد ولی به مرور زمان انسان یاد می گیرد چگونه در عین اضطرابهایی که جزئی از وجود اومی شوند و در او لانه می کنند زندگی کند یا شاید از آن لذت ببرد( البته کلاً لذت بردن از آنها برایم محل شک است). در تمام این سالها سعی کرده ام که در میان روزها جهانم و جهان بیرون از خودم را بیشتر بشناسم و در پس این شناخت همیشه دنبال جواب دادن به این سوال باشم که چه باید کرد؟
جهان خیلی وقتها برایم جای عجیبی است که فکر کردن در موردش همیشه همراه با یک نوع اضطراب است و بیشتر اوقات مرا به حالتی از تحیر می برد. تحیری که بیشتر وقتها گیج کننده است اما همواره در من نوعی اشتیاق خاص را برای فهمیدن و درک بیشتر ایجاد می کند. در این میانه احساسم این است که عشق به خود و دیگری و دیگران التیام دهنده ای عمیق است و نوعی همدردی با تمام انسان هاست. انسانهایی که آنها هم مثل من لحظات مایوس کننده و نا امید کننده و خالی از عشق زیادی را تجربه کرده اند. انسانهایی که دوست دارند زندگی شان همواره سرشار از احساس شادی و امیدواری باشد ولی لحظات زیادی است که فاقد آن هستند. البته بیشتر اوقات فقدان چنین احساسی درونی است(حداقل به نظر من) . و من در تلاشم ببینم که در اعماق زندگی چه چیزهایی برای صید کردن هست که زندگی انسان را به ژرفا ببرد.... البته این نشان می دهد که من خوشبینم...

آنكه در خرد مي زييد
خويشتن را در همه و همه را در خويشتن مي بيند
و عشقش به پروردگار عشق
تمامي آمال خودخواهانه را كه شكنجه روحند
در او محو كرده است.
در دلش نه نگراني، از شدت راهي دارد
و نه آرزوي لذت جايي
پس، از شهوت و خشم و ترس ديگر وارسته است .

حلقه تعلقات شخصي را از گردن جانش گشوده
و سودجويي را از دل زدوده؛
نه طالع خوب موج شعفي بر چهره اش مي نشاند
نه اقبال بد به اندوهش مي كشاند
پس چنينند روشن بينان

انديشه به دنيا و تعلقاتش پايبندت مي كند به آنها
پايبندي آرزو مي پرورد در دل
و آرزو چيست؟
آرزو جز شهوت داشتن نيست
و چون نتواني داشته باشي
خشم از راه ميرسد
خشم قدرت تشخيص تو را در پس حجاب مي نشاند
و توان تجربه آموزي از خطا ها را از تو مي ستاند
و چون قدرت تميز از كف نهادي
زندگي ات را سراسر بر باد دادي
وليكن آنگاه كه از دنياي محسوسات درگذري
و از زندان تعلقات و بيزاري ها جان ببري
صلح و يكرنگي فرا خواهد رسيد
رنجها پايان مي يابد
و زندگي ات غرق غرق در نور معرفت مي گردد

پراكنده دل از حكمت به دور است
نه در او ياري تمركز هست گاهي
و نه او را به جهان صلح و يكرنگي راهي
و چون نداند صلح و آرامش چيست
او را به وادي لذت راهي نيست

آن دل كه در پي شهوت روانه شد
قدرت تميز خود را چون قايقي
به گرد باد سپرد
و طوفان او را به سوي هلاكت ببرد

آنكس كه قفس خويشتن شكست
يكباره از ما و من برست
به پروردگار عشق رسيد
و به او ملحق شد
و چه جايگاهي بيشتر از اين

پس به چنين جايگاهي نائل شو
و از مرگ به بي مرگي واصل شو !


آرشيو وبلاگ
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آبان 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينکهاي روزانه
روزگفتار های آرش نراقی

موضوعات
زنان
دین
سیاست
دغدغه ها
خودگویی
فلسفه
متفرقه
آرشیو برنامه ها
اخلاق
معرفی کتاب

لينکدوني
نیلوفر
معنویت و عقلانیت
عبدالکریم سروش
کتابخانه آفتاب
كتابهاي رايگان فارسي
حباب (یاسر میردامادی)
تجربه ی بودن(محمود مقدسی)
گرانیگاه (مصطفی انتظاری)
سه شنبه نويسي ها(علي كاظميان)
شبانه(فاطمه)
باران(مریم محمد پور)
جام تهی
نقطه
نسل سکوت(ابولفضل حاجی زادگان)
چیتا(علیرضا کاظمی)
مکتوب (نرگس)
one year painting project(فاطمه فرهودی)
کاغذها(امیرمهدی حکیمی)
اردوان نوشت(اردوان روزبه)
آتشگه(مهدی آشوری)
کوک بی پرده(مهدی نظری)
عرفان و طریقت (آمنه مجذوب صفا)
پاره نوشته هایی در باب اقتصاد (عنایت کلایی)
اتاق روشن( مجید ادیبی)
بدون سانسور (مرضیه کوهستانی)
ارباب سخن
فراسوی زبان(مهدی ساعتچی)
سودارو(مصطفی رضیئی)
جذبه ( لیدا قهرمانلو)
دریچه( منصور بوستانی)
آواره بر فراز دریای مه
آب و آیینه ( اکبر داستانپور)
رستاخیر(زهیر صیامیان)
بیدار نامه( حسن)
شبتاب(رضا واعظي)
مجمع پریشانی
رندانه (علیرضا مازایان)
سیاه-سفید(سارا طهرانیان)
Critic(مريم نصر)
آرش نراقی
مجید میرزاوزیری
آناناسی فکر کنیم(ناصر آزاد)
نیک مرد
آنک انسان(رضا مسعودی)
اخباری از عوالم فلسفه و عرفان و اديان
اپیستمه
مهر ایران(امیر راعی فرد)
اسرار نهان( آشنا)
فلسفه
راهنمای فلسفه در اینترنت
سایه سبز
همسفر
احسان ابراهیمی
فلسفه ی تعلیم و تربیت (رضا محمدی)
جهانگرد
حيرت(سحر)
حکمت و دین پژوهی
:: قالب وبلاگ

امکانات وبلاگ


اين سايت را صفحه خانگي خود كنيد ! تماس با مدير سايت ! اضافه کردن اين سايت به علاقه منديها ! لينک RSS


طراح قالب

Template By: Tempha.com


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
اگر خواستید مردمی را بشناسید ؛ ببینید چه کسانی بر آنها حکومت می کنند!

 

 

ساعت 4:05 صبح است ..بخشی از مقالات کتاب مشتاقی و مهجوری استاد ملکیان را می خوانم ..کتاب دوست داشتنی است .. هر چند که به نظرم بعضی از آرای استاد در این کتاب عجیب می نماید ... قصد ندارم درباره این کتاب چیزی بنویسم  ...بیشتر قصدم بیان نکته ایست که در این کتاب بیان شده و  تحت تاثیر قرار گرفته ام .

 

 

ماجرا برمی گردد به زمانی که سوم راهنمایی بودم .کتاب مزرعه حیوانات /جورج اورول را همان دوران بود که خواندم ...و تحت تاثیر هم قرار گرفتم ...

 

داستان این بود که حیوانات مزرعه ای بر ارباب خود می شورند و فاتح مزرعه می شوند...و به اصطلاح زمام حکومت داری خویش را، خود به عهده میگیرند.  اما داستان به این جا ختم نمی شود... جورج اورول – نویسنده داستان- داستان را تا پس ار انقلاب هم ادامه می دهد ... جالب اینجاست که حیوانات بعد از این که به مقام ارباب خود می رسند ، کم کم شبیه همان ارباب می شوند ...شبیه هم نه !!! خود آن ارباب می شوند فقط با ظاهری متفاوت.

براستی چرا باید این گونه بشود ...؟؟؟ این سوالی بود که آن زمان در ذهنم پدید آمده بود .....خیلی ها منحرف شدن انقلاب ها را طبیعی می دانند ....و گاهی آن را عاملی اجتناب ناپذیر ...من هم آن زمان این را به عنوان جوابی برای این سوال پذیرفتم.....پس به این ترتیب بیهوده ترین و سطحی ترین کار در دنیا در حوزه تغییر سیاست انقلاب کردن است چون به طور اجتناب ناپذیری منحرف می شوند!! .

 

در همین قلعه حیوانات ..عامل اینکه حیوانات تصمیم به انقلاب گرفتند این بود که حیوانات از سیستم اداره خود ناراضی بودند ..اما وقتی که زمامِ به اصطلاح حکومت داری را گرفتند بعد از مدتی نوعی تشبه به شخصیت ارباب در آنها پیدا شد ....جالب نیست؟

به نظر من برای این که بتوانیم به نتیجه گیری در این باره برسیم باید مشکل را در جای دیگری بجوییم ...

مردمی که در لایه های درونی خود یا استبداد پذیرند یا استبداد پرور ...حاکمانی با همان ویژگی ها دارند.

مردمی که استبداد پرور باشند هر حکومتی که بر سر آنها بیاید را مستبد خواهند کرد .فرقی برای آنها نمی کند که حکومتشان شاه داشته باشد یا نماینده به مجلس بفرستند یا رییس جمهورشان را خودشان انتخاب کنند ...وقتی روحیه استبدادپذیری و استبداد پروری داشته باشی حکومت را مستبد خواهی کرد.حالا شما روحیه های دیگری را هم در نظر بگیرید....

 

آنچه در این نوشته کوتاه قصد داشتم بگویم .این نکته است که اصلاح فرهنگی بر اصلاح سیاسی مقدم است ..و گر کاری برای ایران باید انجام گیرد همین اصلاح است ...بعد از می توان از اصلاح سیاسی سخن ها گفت . 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:سه شنبه 31 مرداد1385 موضوع: سیاست

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
داستانک

تارگی ها چند داستان کوتاه نوشتم ..اگر حوصله کنم و آن ها را تایپ کنم حتما آنها را در وبلاگم خواهم گذاشت .از تمام دوستان خوبی که این نوشته را می خوانند خواهش دارم ...انتقاد ها وپیشنهاد های خود را حتما برایم بگذارند

  این داستان را با کمال فروتنی به خودم تقدیم می کنم. روحم قرین رحمت باد!!

                                                  این داستان ته ندارد!!

 

وقتی دوست صمیمیم خودکشی کرد، یک ذره هم تعجب نکردم . برایش گریه نکردم . به مجلس ختمی که برایش گرفتند نرفتم و از اینکه می دانستم که خودکشی خواهد کرد و جلویش را نگرفتم دچار عذاب وجدان هم نشدم ....حتی کمی هم خوشحال شدم ...دیگر رنج نمی کشد ... از چیزی عذاب نمی کشد ... مگر همین برای من کافی نیست که او آرام بگیرد.

خیلی صمیمی بودیم ...همکلاسی هم بودیم ...با هم درس می خواندیم ...کار های عجیب غریبمان هم با هم بود .اصلا نمی خواهم درباره کارهایمان توضیح بدهم. می خواهم بیشتر این متن به محسن اختصاص پیدا کند و داستان او ....بله از همان روزی شروع شد که به قبرستان رفتیم ..پسر حاج قربان تازه مرده بود ...سرطان خون گرفت ...بیست سالش هم  نبود .حاج قربان کمرش خم شد از اینکه پسرش، در جوانی  از دست رفت . از همان روز بود که محسن کاملا دگرگون شد ... اصلا در این  دنیا دیگر نبود ... حتی حال و حوصله حرف زدن با من را هم نداشت ... کلی بهم ریخته بود ....اما داستان اصلی محسن از آنجایی شروع شد که یک شب آمد خانه مان .

- حسن امشب می یای با هم یه جایی بریم ؟

- کجا؟

- خوب ...خوب ... بیا بریم ..وسط راه بهت می گم .

خیلی گرفته بود ... یعنی کلی گرفته بود ...یک غم بزرگ تو نگاهش بود که واسم تازگی داشت ...یک چیز تازه و نو ...

گفتم: باشه بریم.... می خواست سکوت را بشکند ... دنبال واژه می گشت ...از مات بودن چشمانش فهمیدم ...یک دفعه گفت:

- می دونی از اون روزی که پسر حاج قربان فوت کرد ....اصلا از این رو به اون رو شدم ... همش یه حس بد میاد  تو دلم ... نمی دونم چمه .. ولی فکر می کنم باید با یه نفر صحبت کنم ....خیلی افسرده ام خیلی زیاد ....

- محسن ..محسن .. خوب حرف بزن ....راحت می شی ...

- خوب بیا بریم ...بیا بریم قبرستون

- قبرستون ؟ این وقت شب ؟ احمق شدی ؟ حالت خوش نیستا !!

- خوب ...خوب .. اگر نمی یای خودم می رم ... خداحافظ

آنقدر افسرده بود که ترجیح دادم با او بروم ...  ماتش برده بود ...آرام دنبالش رفتم .... بهش که رسیدم ترجیح دادم سکوت ش را نشکنم . ...فکر قبرستون هم ناراحتم می کرد ...ساعت یازده بود ... واقعیت این بود که می ترسیدم ....

به قبرستون که رسیدیم دستام یخ زده بود ....دستای محسنو گرفتم ..گرم گرم بود ....بلاخره به جایی که محسن می خواست رفتیم . یک قبر تازه کنده شده بود ....بیشتر ترسیدم ....یعنی محسن چه فکری داشت ؟چه چیزی آنقدر او را متاثر کرده بود؟..این سوال بار ها و بارها در ذهنم تکرار شد..حرکت های بعدی محسن سردرگمیم را بیشتر کرد .....

رفت توی قبر .....می خواست قلبم بیاد تو دهنم ... دراز که کشید .... خودمو عقب کشیدم

 

- محسن ..محسن....داری چی کار می کنی؟

- بلند گفت: حسن...به نظرت اگه بمیریم و بیارنمون اینجا همه چی تموم میشه؟

- محسن این حرفا چیه می زنی ...بیا بریم ...

- ترسیدی؟

- خوب ....خوب ...خوب .... آره ..بیا بریم

- چرا می ترسی اخه ؟ بلاخره که هممون میایم اینجا ...

یک دفعه انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد گفت:

-حسن بیا یه کاری کنیم ...بیا هر شب بیایم اینجا ..مطمئنم واسمون عادی می شه و وقتی مردیم باهاش راحت تر کنار بیایم.

از تعجب فقط تو چشمانش نگاه می کردم . بدون فکر به او گفتم :

- ولی ما که به این زودها نمیمیرم که ...می دونی چقدر مونده تا پیر بشیم ...ما که سنی نداریم ...هنوز باید درس بخونیم ...سر کار بریم ...ازدواج کنیم ... بچه دار بشیم ... بچه هامونو عروس دوماد کنیم ...نوه ها مونو ببینیم ....ببین چقدر کار مونده انجام بدیم ...

- ببینم حسن خود تو داری گول می زنی یا منو ...؟ پسر حاج قربان مگه یه سال از ما کوچک تر نبود ؟ حالا کجاست؟ ...خوش خیالی ها

- خوب ....خوب ...محسن بیا بریم ..خواهش می کنم .. من می ترسم ...

- آهان پس مسئله اینه ...خوب ..تو می تونی بری من خودم هر شب تنها می یام اینجا.

می دونستم اصرارم فایده ای نداره واسه همینم راهمو کشیدم و برگشتم خانه . حس بدی داشتم ..از طرفی نمی خواستم تنهاش بزارم و از طرفی ترس آنچنان در من فوران کرده بود که به تنها چیزی که فکر می کردم برگشتن بود در آن لحظه برای اولین بار از از محسن بدم آمد ....موقع خواب که شد به هر دری زدم که خوابم ببرد ... اما تا نزدیک های صبح خوابم نبرد.....چیز خاصی در جریان بود...مبهم ..گنگ ..

یک هفته که از رفتن به قبرستان گذشت از یک چیز مطمئن شدم ....محسن به هر آنچه به من گفته بود عمل خواهد کرد!!! بعد از آن شب ..محسن رخت خوابش را به قبرستان برد و داخل قبر پهن کرد ... مادر و پدرش به مرز دیوانگی رسیده بودند ...مادرش فقط التماس می کرد ...لابه ..ضجه ...ولی محسن به هیچ کدام گوش نداد ...هیچ کدام را نشنید ...خیلی لجباز و یکدنده بود ...مادر و پدرش هر روز به دست وپا ی او می افتادند که این کارو را نکند . او روز ها را در خانه و بیرون از قبرستان میگذراند و کارهای روز مره اش را انجام می داد و شب ها به قبرستان می رفت ...من روز ها او را در محله مان می دیدمش .با این که آن شب نماندم، با من هنوز هم مانند یک دوست صمیممی برخورد می کرد ..حتی با محبت تر هم شده بود ...گاهی وقتی کنار در خانه می نشستم و به بچه ها که فوتبال بازی می کردند نگاه می کردم می آمد و کنارم می نشست و شروع می کرد به صحبت کردن ...از هر دری می گفت ...از هر چیزی ...گاهی حرف های عجیبی هم می زد و بعضی اوقات حتی نمی فهمیدم چه می گوید ...گاهی فکر می کردم که با یک انسان ماورایی در تماسم ... یا این که زبان مشترکی میان ما نیست(البته هر دو توصیف من غلو آمیز است ولی این طوری نوشتم تا عمق مطلب دستگیرتان بشود)  ...و باز هم یک چیز گرم ..یک چیز خوب و دوست داشتنی در جریان بود که مرا به فروتنی در مقابل او وا می داشت . هر چند گاهی آن حس بد آمدن از او در من جان می گرفت..گاهی که چند روز نمی دیدمش  حول و هوش ساعت 8 ،دم قبر می رفتم و می دیدمش با هم یکم صحبت می کردیم و بعد من برمیگشتم ...

یکبار که پیشش رفته بودم به او گفتم:

-محسن...یک خواهش بکنم؟

-چی؟

-بیا و برگرد خونه.

-ببین حسن ما در مورد این موضوع قبلا بحث کردیم ...می دونی که فایده ای نداره

- ببین محسن من اصلا واسم کار تو توجیهی نداره ..آخه منظورت چیه ...فکر مادرت رو نمی کنی ..تو اون سرت چی میگذره میشه ما رو هم تو جریان بزاری .... می خوای قدیس بشی  یا پارسا ...شوریده عاشق ...یک عابد...؟؟؟ بگو ما هم بفهمیم ... آخه کدوم آدمیه که به عقلش رجوع کنه و بعد یه چنین راه مسخره ای رو پیش بگیره ...خواهش می کنم این دیوونگی رو رهاش کن ...بابا این قدیسان و تمام آدم های خوبی که نقل و حکایت شونو شنیدی که از اول که این طوری نبودن ....کم کم..یه دفعه که نمیشه بالا رفت ..نردبون واسه چیه پس؟

همین طور که صحبت می کردم ...تو چهرش نگاه می کردم که حداقل یه تاییدی ببینم ...معلوم بود حتی این حرکت رو هم از من دریغ می کند ..حرصم گرفت.یه دفعه پرید وسط حرفم....

- این چه حرفایی که میزنی؟ حسن تو حالت خوبه ..؟؟؟ اصلا هم بحث این حرفا نیست ...یعنی شاید قبلا بود ولی حالا نیست ...یعنی می دونی چیه ..خودم هم نمی دونم ....نه مطمئنم این چیزی که تو می گی نیست شک ندارم ....من فقط می خوام بدونم بعد از مرگ چی میشه ؟همین.

-می دونی که جوابی نداره!!

- نه نمی دونم.

-خوب من الان دارم بهت می گم

- این که جواب نیست ..من جواب می خوام ...

- حتما منتظری که یک ندا از آسمون بیاد ...یا بهت وحی بشه ؟

- خوب آره ..چرا که نه!!!

دیگه داشت اعصابم رو خورد می کرد ...یعنی محسن هر شب میامد اونجا که یک ندا یک صدا ...یک جور نشانه ببینه یا بشنوه؟؟؟ قاطی کرده بودم ..با صدای بلند گفتم:

-یعنی تو فکر می کنی که خدا قراره که نشانه ای بفرسته؟

- خوب آره ..

- خوب بیا اینم نشانه .... با صدایی بلند تر گفتم : نگاه کن من رو خدا فرستاده !!

خندید ..کلی هم خندید ....گفت :شوخی کردم ...یعنی اولش فکر می کردم که اگه بیامو اینجا بنشینم خدا حتما مسائله رو روشن می کنه ..اما الان بیشتر به این فکر می کنم به عوض نشانه نیاز به دو تا چشم یا دوتا گوش و یک ضمیر بینا و روشن دارم که نشانه ها رو بگیره ...و گر نه دور برم پر از نشانه است ....

بعد صداشو بلند تر کرد و شعری خواند ...

آیتی بهتر از این می خواهید ...

خودم هم گیج بودم ..به او گفتم فردا هم می آیم ...یک دفعه گفت ...بایست تا دعایی بخوانم و بعد برو..

قبول کردم ...راستش را بخواهید قدری هم تعجب کردم ...چون محسن اصلا آدم مذهبی نبود به خودش هم تعجبم را گفتم و او هم انگار چیز ساده ای را یادآوری می کند گفت:دعا کردن که مذهبی و غیر مذهبی ندارد ...یک نوع خیر خواهی است ..نوعی تمرین برای دوست داشتن خیر و خواستن آن ...بعد هم شروع کرد به دعا کردن:

خدایا فقط کمی آرامش عطا کن ..بگذار در بستر این آرامش  به روشنی ببینم و حس کنم بگذار فقط لحظه ای از این عذاب رها شوم که این جهان را بیهوده نیا فریده ای ...بگذار لحظه ای به جاده ای نیلوفرین گام نهم ...همین کافی است که به وجودت ایمان بیاورم...نور هر روز از آسمان این قبر را روشن می کند ...مرا با لطف خود بیدار می کند ..اما نمیداند که من روز نمی خواهم ..نور نمی خواهم ..من فقط کمی آرامش می خواهم..همین

در چشمانش اشک غوطه می خورد ...دلم برایش سوخت ...ولی جایی برای حرف زدن نبود .

اما یک چیزی از همان شب در من شروع شد ..یک جریان بود ...جریان عجیبی بود ...دلم می خواست که محسن روی زمین نباشد ..حالم را بهم می زد ... قبلا ها هم اینطوری شده بودم اما نه به این پر رنگی ... هر  قدر هم که فکر می کردم علتش را نمی فهمیدم ..ولی بعد ها کشف کردم که فقط نوعی حسادت بود ...به روح او ،به خوب بودنش به این که حداقل دارد کاری برای خود می کند حسادت می کردم...برای همین هم یک شب تصمیم گرفتم که او را بترسانم ...از این که او نمی ترسید من زجر می کشیدم ..نمی دانم به شخص محسن هم مربوط نمیشد ولی این فکر که احساس کنم دیگری از من بهتر است ، رنجم می داد ...برای همین این تصمیم را گرفتم .

به قبرستان رفتم ...شب چهارده ...قرص کامل ماه .. و من تنها به طرف محسن رفتم ...تقریبا نمی دانستم که چگونه می خواهم این کار را بکنم ..چون بیشتر از او خودم می ترسیدم.... اصلا یکی از دلایلی که ماه شب چهارده را انتخاب کردم همین بود ...کمی روشن تر باشد!!! نزدیک تر رفتم تا ببینم چه می کند...متوجه شدم چیزی را زمزمه می کند...حدس زدم باید از همان دعا هایی باشد که همیشه می خواند....

 

- باورم نمیشود که این زندگی با این همه زیبایی که با حواسم لمس می کنم ...آن را می بویم ..می شنوم ...می بینم ...پوچ باشد .باور نمی کنم که این دنیایی که می بینم نوعی بازی باشد ...باور نمی کنم این همه چیز بر اثر تصادف باشد ...باور نمی کنم ..باور نمی کنم ...باور نمی کنم ..برایم سخت است با موجودی که آن را نمی شناسم ..و شاید هنوز هم به وجودش شک دارم سخن بگویم اما ..به او باشد یا نباشد احتیاج دارم ...به او بیش از همه احتیاج دارم ...همین الان که با تو سخن می گویم ..چیزی در دلم می گوید به راه افسانه رفته ای اما ...نیروی دیگری در دلم است که می گوید ...افسانه نیست ..الان به راه تمام مردمان نیک سرشتی!

بعد صدایش را بلند تر کرد گفت :...پوچ نیست ..پوچ نیست ..پوچ نیست ...

 

 

حالا کلامی از نویسنده داستان:

 

راستش رابخواهید وقتی به این جای داستان رسیدم ...به این فکر می کردم که چگونه محسن کشته شود ...چون اول داستان گفته بودم که محسن خودکشی کرده. باید داستان را طوری بازسازی می کردم که او خودکشی کند ...اما به نظرم محسن شخصیت شجاعی دارد ...محسن آنقدر نترس است که به خاطر تجربه مرگ از زندگیش گذشته و در قبرستان زندگی می کند ..او با ترسناکترین مسئله زندگی هر انسانی روبرو شده است ...بنابراین اگر او دست به خودکشی بزند هم نامعقول است هم به دور از احساس اخلاقی است که در من بر انگیخته شده است ...محسن شجاعتِ بودن دارد....کمتر انسانی شبیه اوست ...از زندگی" باری به هر جهت" گذشته است ..برای خودش سیر سلوکی دارد و احتمالا بر اساس آنچه که فکر می کند؛ درست است؛ عمل می کند ..چنین شخصی؛ با این سطح آگاهی ،اگر خودکشی کند؛ بدون اینکه به معقول بودن ماجرا هم فکر کنم، جرم بزرگی دارد!!!در اصطلاح بد آموزی دارد!! ...برای همین فکر دیگری به ذهنم رسید ..خود راوی داستان که هنوز دارد به حرف های محسن به صورت پنهانی گوش می دهد- یعنی حسن- ...باید دست به قتل او بزند و این کار را طوری انجام دهد که همه فکر کنند که او خودکشی کرده است و البته این چنین کاری از شخصیت محسن هم در اذهان عمومی بعید نیست .او براستی متفاوت عمل کرده است ! به نظر خودم هم معقولانه می رسید اما با مشکل دیگری روبرو شدم .حسن به چه انگیزه ای این کار را می کرد ؟ فقط حسادت؟ ولی محسن همیشه با او خوب رفتار کرده ...یعنی این احساس آنقدر عمیق بوده؟ من جای حسن بودم این کار را نمی کردم .البته من با خود حسن هم صحبت کردم ..او هم این کار را نمی کند ..می گوید خودش می داند که ترسو تر از آن است که حتی محسن را بترساند ...چه برسد به قتل ..پس این کار را هم نمی توانم انجام دهم ..خوب بگذارید فکر دیگری کنم ... داستان را ادامه می دهم ..شخص دیگری را وارد داستان می کنم ...احتمالا شخصیتی منفی ...بعد آن را با محسن درگیر می کنم ...و بعد محسن کشته می شود ..به اول داستان هم بر می گردم چند سطر اول را عوض می کنم ...حالا شد ... می شود یک داستان حسابی !!!! اما این ملزم به آن است که من حداقل پنج شش صفحه دیگر- با یک نگاه خوش بینانه-بنویسم

... اما من مسلما می خواستم داستان کوتاه بنویسم . از طرف دیگر به شدت از این دو شخصیت خسته شده ام از آن جهت که خودشان داستان را پیش نمی برند!!...برای همین هم فکر دیگری به ذهنم رسیده که مرا از این دغدغه فکری آسوده خواهد کرد!!! هم به شخصیت های داستان صدمه ای نمی رسد؛ هم من راحت می شوم و هم معقول است ... یک تفنگ بر روی گیج گاهم گذاشته ام ...البته خود را خواهم کشت ...توضیح خواهم داد که این کار معقول است ..اولا که همه با خواندن داستان به این نتیجه می رسند که نویسنده آن حال و روز درستی نه از نظر فکری داشته است نه از نظر عقلی ..از کل متن خواهید فهمید که نویسنده جز پرت و پلا چیز دیگری نگفته است .. از نظر محتوایی هم چیزی برای عرضه ندارد .. بنابراین .. دچار یک نوع نا امیدی از خود بوده است..همچنین خود نویسنده همین الان اعتراف می کند که نه شجاعت زنده بودن دارد و نه این که دوست دارد زنده باشد ..و همین که الان اصلا از نظر شرایط روحی در وضع مناسبی نیست!! ...خوب ..   وقتی این دو خط هم به پایان رسید همه را از پایان داستان آسوده کنم چون نویسنده ای در کار نیست ...که تمامش ....

 

 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:یکشنبه 29 مرداد1385 موضوع: دین

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
همه چیز به طور باورنکردنی گنگ است!!!!

دیروز مطلبی را در وبلاگ دوستی خواندم که شرح حال خودم بود ...یعنی در واقع شرح حال تمام کسانی است که در راه فکر کردن در این عالم گام برمی دارند ..همان آشفتگی ...همان بی تابی های فلسفی و فکری ... همان نخوابیدن های شبانه ...و گیج شدن های همیشگی ...که متاسفانه گاهی جلوه عملی نیز می یابد ..یعنی همان لغزش های فکری – اگر تعبیر درستی به کار برده باشم – در عمل هم دیده میشود ...

داشتنم می گفتم.

نوشته این دوست عزیز و این که به تازگی رمان برادران کارامازف را نیز تمام کرده بودم ...والبته اضمحلال روحی را که تازگی ها دچارش شده بودم مرا بر آن داشت که این نوشته را بنویسم

 

احساس می کنی که جهان بیش اندازه پیچیده ..مبهم ...و گنگ است ..همه چیز عجیب است ..هیچ گزاره ای نداری که بدان بچسبی ....مخصوصا گزاره های دینی ...همشان به تعبد می رسند... و تو ...و تو که قول داده ای ..بله به خودت قول داده ای که هیچ گزاره ای را بدون استدلال نپذیری ....بیشتر عذاب می کشی ...چیز ها برایت عادی هم نمی شود ...گاهی دوست داری ..خدایی وجود داشت و بی پرده سخن می گفت ...و صدایش را واضح -احتمالا از آسمان - می شنیدی ...پایین می آمد و دلگرمیت می داد و از او می خواستی که تمام شر های عالم را از بین ببرد زیرا برایش توضیح می دادی که بزرگترین برهان برای نقض وجود تو و در نگاهی حداقلی برای ار بین بردن صفات تو وجود شر کافی است...!!!!!! چه خدایی میشد !!! و البته چه دنیایی ...بعد می نشستی ساعت ها در مورد آفرینش با خدا صحبت می کردیمو ...خوب احتمالا نتایج سود مندی هم داشت ...خیلی هم سودمند ...کلا جهان بهشت می شد ...نه نیازی به هرمنویتیک و متن مقدس بود ..نه به توجیه های فلسفی ...نه به تعبد گرایی .. نه به هیچ چیز دیگری ...همه چیز واضح و روشن و البته دوست داشتنی ..

اما حالا چه داریم؟ نه خدایی که بتوان با چیزی ثابتش کرد ...تقریبا با هیچ چیز ...نه ایمانی که بتوان به آن را اسباب نجاتت بدانی ...نه حداقل یک مکتبت فکری که کمی آرامشت دهد ....از پوچی گرایی .و نهلیسم  و مادی گرایی و مترالیسم و ..خلاصه از تمام این مکتب ها هم بیزاری ...و فکر می کنی همه آنها سطحی هستند... در می مانی که کدام راه درست است !!!... می گویم که احساس گنگی آنقدر در تو عمیق می شود که ..به این نتیجه می رسی که پاکترین ..مقدس ترین ..بزرگ ترین ..عظیم ترین ...و شجاعانه ترین اعترافی که در مورد زندگیت ...هستیت ... و واقعیت های اطرافت کنی این است که........

 

 

همه چیز به طور باورنکردنی گنگ است!!!!

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:جمعه 27 مرداد1385 موضوع: خودگویی

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
دروغ

چند وقت پیش داشتم در مورد دروغ فکر می کردم ...این چند خط به ذهنم رسید:

 

هرگز دروغ نگویید . نه به خود و نه به دیگران . کسی که به دیگران دروغ می گوید کم کم به خود نیز دروغ می گوید . و کسی که به خود دروغ می گوید نمی تواند واقعییت ها آن جور که هست ببیند در واقع شما خود را به کاری عادت داده اید-صرف نظر تاثیر خارجی آن-که کم کم قدرت تمیز شما را از شما می گیرد .....

نمی ارزد که انسان زمانی بزید و قدرت تمیز خود از دست بدهد.مغبون می زییی.

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:جمعه 27 مرداد1385 موضوع: دین

©All rights reserved to question64.blogfa.com | Template by: TEMPHA.COM