آری... در آسمانی که ما در بالای سر خود می بینیم هیچ زمانی گوشی شنوا نبوده است که دعا و یا فریاد و یا تقاضاهای کمک را بشنود ؛ و مسلما هر کسی که به تاریخ نگاهی بیاندازد متوجه این موضوع می شود. فریاد زنان و کودکان ایرانی که در حملات خونخوارانه عربها و مغولها غرق بر خون شدند و هیچ دست یاری از آسمان برای یاری آنان دراز نشد و زمانی که شهروندان نیشابوری را در یک روز و فقط در یک روز 800 هزار نفر از آنان توسط خان مغول سر بریده شدند و یا دهها هزار نفری که آقا محمد خان قاجار چشمان آنان را از کاسه بیرون کشید ؛ و یا 2 میلیو ن زنی که به عناوین جادوگری در اروپا به فرمان کلیساها در آتش سوزانده شدند ؛ و میلیونها مورد دیگر ؛ آیا فکر میکنید خدایی که به فریاد این مردمان نرسیده است حالا آن بالا نشسته و به در خواستها و تقاضاهای من و شما گوش میدهد؟؟ مسلما هر کسی که به این واقعیت میرسد مدتی را لازم خواهد داشت تا به این تناقضات پاسخ دهد و این حقیقت را بپذیرد که "من "در این جهان تنها هستم و هرگز به آسمان دل خوش نخواهم کرد و هرگز منتظر کمکهای غیبی نمیباشم.
*****
چند وقت پیش دوستی کامنت بالا را در یکی از پست هایم که در واقع داستانی بود؛ گذاشته بود. راستش مرا کمی به فکر فرو برد...راستم می گوید .ما در مورد خدا زیاد صحبت می کنیم، به او صفات زیادی را نسبت می دهیم، در مورد او چیز های زیادی را می گوییم .او را خیر خواه مطلق ، عالم مطلق ، قادر مطلق می دانیم ...چیز های دیگری هم می گوییم ... پس این تناقضات برای چیست؟ یعنی خدایی نبود که به آنها کمک کند؟ مگر این همان خدایی نیست که می گفت : مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را ؟ مگر این همان خدایی نیست که محیط به ماست ؟ مگر او همان نیست که به مظلومان کمک می کند و آنان را را یاری می دهد ؟ پس چرا حالا که وقت عمل کردن است از جا برنمی خیزد ؟ مگر نباید نمودی از این صفات را ببینیم؟ هذا عجیبا غریبا
دوستی می گفت برای من قابل فهم نیست که چگونه می شود بدی را بر روی زمین دید و به وجود چنین خدایی ایمان آورد .می گفت من ادله زیادی را برای رفع این پارادکس خوانده ام اما هر چه فکر می کنم نمی توانم بفهمم که چگونه می توان این مساله را حل کرد.
من هم در مورد این موضوع فکر کرده ام اما به ذهنم راه حل هایی که بشود این مساله را به طور قطع حل کرد نمی رسد. شاید هم اصلا درست نباشد که به راه حل های قطعی فکر کنیم.!!
اما به نظرم می آید می توان به موضوعات زیر فکرکرد
- تصویر مان از خدا نادرست است ... یعنی این پارادکس به واسطه یک تصویر نادرست از چیزی مثل خدا پیش آمده است . مثلا وقتی در مورد خدایی ناانسان وار و نا متشخص سخن می گوییم این مشکل زیاد هم پر رنگ نمی شود .و حتی تا حدود زیادی مشکل را رفع می کند .
اما این طرف قضیه را هم باید دید ..این به تعبیری نوعی مغلطه است. وقتی می بینم که تعریف من از خدا با صفاتی که به او داده ام جور در نمی آید ..سعی می کنم که این پارادکس را با تغییر، در تعریفِ خدایی که ارائه کرده ام بر طرف کنم ...از طرف دیگر ممکن است به راستی آن تغییری که داده ام درست باشد ...
شاید احساس کنید که سر درگمی وحشت ناکی است ..من بار ها دچارش شده ام ...و از این افکار نه به جایی رسیده ام و نه فکر می کنم به جایی خواهم رسید ... می دانید واقعا حس می کنم که نمی شود برای خدا کاری کرد . چون در مورد چیزی سخن می گوییم که نه دیده می شود نه در ادراک ما می آید نه هیچ چیز دیگر ... در واقع فکر می کنم که در مورد موضوعی بحث می کنیم که وسیله فهم آن را نداریم .
می توانیم به راه های زیر فکر کنیم:
- یا اینکه به ادیان یا نوعی عرفان بر آمده از آنها روی بیاوریم و به آنچه که پیامبران گفته اند اعتماد کنیم و بگوییم که خدایی هست .
- یا بگوییم که ابزاری نداریم خدا را درک کنیم . پس چرا سعی بیهوده کنیم ... در مورد وجود خدا سکوت پیشه کنیم .
- می توان هم به لحاظ روانی گفت که وجود خدا بهتر از نبود آن است حالا که دو کفه ترازوی استدلال برابر است من وجود خدا را بر می گزینم .
دوستی می گفت" این چه خدایی است که رخ بر نمی کشد و همه را راحت نمی کند." دوست دیگری می گفت " خدا همیشه مغز ما را کار می گیرد " داستایوسفکی هم می گوید " خدا همیشه جلوی ما معما می گذارد"
اما در مورد خودم .... هر چه فکر می کنم می بینم که ترجیح می دهم در مورد خدا فکر نکنم . می بینم که اگر به دنبال چیز دیگری بروم نتایج بیشتری خواهد داشت .. چرا در مورد چیزی فکر کنم که نمی دانم چیست ؟ و از طرفی امکانات فهمیدن او را هم ندارم ..... فعلا سکوت پیشه می کنم ببینم چه می شود!!!!
گوش کن!
گوش کن!
"یک نفر در تو ، تو را می خواند. "
|