تبليغاتX
اندیشه کن ....

اندیشه کن ....
انسان در تنهایی می زیید و در تنهایی می میرد

منوي اصلي
صفحه نخست
فهرست مطالب وبلاگ
پروفايل
پست الکترونيک
آرشيو مطالب
تعداد بازديدها:

درباره وبلاگ

شاید سال 83 که با آشفتگی تمام وارد دانشگاه فردوسی شدم اینقدر در ذهنم واضح نبود که بلاخره بعد از چهار سال آمار خواندن می توانم علاقه ام، فلسفه ( آن هم از نوع غرب ) را به طور رسمی دنبال کنم. اما مثل اینکه الان به وقوع پیوسته و از اول مهر 87 دانشجوی فلسفه ی غرب مفید قم می شوم. در چند سال گذشته آشفتگی های زیادی داشته ام. البته فکر نکنم این آشفتگی و دردمندی هرگز از وجودم رخت بربندد ولی به مرور زمان انسان یاد می گیرد چگونه در عین اضطرابهایی که جزئی از وجود اومی شوند و در او لانه می کنند زندگی کند یا شاید از آن لذت ببرد( البته کلاً لذت بردن از آنها برایم محل شک است). در تمام این سالها سعی کرده ام که در میان روزها جهانم و جهان بیرون از خودم را بیشتر بشناسم و در پس این شناخت همیشه دنبال جواب دادن به این سوال باشم که چه باید کرد؟
جهان خیلی وقتها برایم جای عجیبی است که فکر کردن در موردش همیشه همراه با یک نوع اضطراب است و بیشتر اوقات مرا به حالتی از تحیر می برد. تحیری که بیشتر وقتها گیج کننده است اما همواره در من نوعی اشتیاق خاص را برای فهمیدن و درک بیشتر ایجاد می کند. در این میانه احساسم این است که عشق به خود و دیگری و دیگران التیام دهنده ای عمیق است و نوعی همدردی با تمام انسان هاست. انسانهایی که آنها هم مثل من لحظات مایوس کننده و نا امید کننده و خالی از عشق زیادی را تجربه کرده اند. انسانهایی که دوست دارند زندگی شان همواره سرشار از احساس شادی و امیدواری باشد ولی لحظات زیادی است که فاقد آن هستند. البته بیشتر اوقات فقدان چنین احساسی درونی است(حداقل به نظر من) . و من در تلاشم ببینم که در اعماق زندگی چه چیزهایی برای صید کردن هست که زندگی انسان را به ژرفا ببرد.... البته این نشان می دهد که من خوشبینم...

آنكه در خرد مي زييد
خويشتن را در همه و همه را در خويشتن مي بيند
و عشقش به پروردگار عشق
تمامي آمال خودخواهانه را كه شكنجه روحند
در او محو كرده است.
در دلش نه نگراني، از شدت راهي دارد
و نه آرزوي لذت جايي
پس، از شهوت و خشم و ترس ديگر وارسته است .

حلقه تعلقات شخصي را از گردن جانش گشوده
و سودجويي را از دل زدوده؛
نه طالع خوب موج شعفي بر چهره اش مي نشاند
نه اقبال بد به اندوهش مي كشاند
پس چنينند روشن بينان

انديشه به دنيا و تعلقاتش پايبندت مي كند به آنها
پايبندي آرزو مي پرورد در دل
و آرزو چيست؟
آرزو جز شهوت داشتن نيست
و چون نتواني داشته باشي
خشم از راه ميرسد
خشم قدرت تشخيص تو را در پس حجاب مي نشاند
و توان تجربه آموزي از خطا ها را از تو مي ستاند
و چون قدرت تميز از كف نهادي
زندگي ات را سراسر بر باد دادي
وليكن آنگاه كه از دنياي محسوسات درگذري
و از زندان تعلقات و بيزاري ها جان ببري
صلح و يكرنگي فرا خواهد رسيد
رنجها پايان مي يابد
و زندگي ات غرق غرق در نور معرفت مي گردد

پراكنده دل از حكمت به دور است
نه در او ياري تمركز هست گاهي
و نه او را به جهان صلح و يكرنگي راهي
و چون نداند صلح و آرامش چيست
او را به وادي لذت راهي نيست

آن دل كه در پي شهوت روانه شد
قدرت تميز خود را چون قايقي
به گرد باد سپرد
و طوفان او را به سوي هلاكت ببرد

آنكس كه قفس خويشتن شكست
يكباره از ما و من برست
به پروردگار عشق رسيد
و به او ملحق شد
و چه جايگاهي بيشتر از اين

پس به چنين جايگاهي نائل شو
و از مرگ به بي مرگي واصل شو !


آرشيو وبلاگ
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آبان 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينکهاي روزانه
روزگفتار های آرش نراقی

موضوعات
زنان
دین
سیاست
دغدغه ها
خودگویی
فلسفه
متفرقه
آرشیو برنامه ها
اخلاق
معرفی کتاب

لينکدوني
نیلوفر
معنویت و عقلانیت
عبدالکریم سروش
کتابخانه آفتاب
كتابهاي رايگان فارسي
حباب (یاسر میردامادی)
تجربه ی بودن(محمود مقدسی)
گرانیگاه (مصطفی انتظاری)
سه شنبه نويسي ها(علي كاظميان)
شبانه(فاطمه)
باران(مریم محمد پور)
جام تهی
نقطه
نسل سکوت(ابولفضل حاجی زادگان)
چیتا(علیرضا کاظمی)
مکتوب (نرگس)
one year painting project(فاطمه فرهودی)
کاغذها(امیرمهدی حکیمی)
اردوان نوشت(اردوان روزبه)
آتشگه(مهدی آشوری)
کوک بی پرده(مهدی نظری)
عرفان و طریقت (آمنه مجذوب صفا)
پاره نوشته هایی در باب اقتصاد (عنایت کلایی)
اتاق روشن( مجید ادیبی)
بدون سانسور (مرضیه کوهستانی)
ارباب سخن
فراسوی زبان(مهدی ساعتچی)
سودارو(مصطفی رضیئی)
جذبه ( لیدا قهرمانلو)
دریچه( منصور بوستانی)
آواره بر فراز دریای مه
آب و آیینه ( اکبر داستانپور)
رستاخیر(زهیر صیامیان)
بیدار نامه( حسن)
شبتاب(رضا واعظي)
مجمع پریشانی
رندانه (علیرضا مازایان)
سیاه-سفید(سارا طهرانیان)
Critic(مريم نصر)
آرش نراقی
مجید میرزاوزیری
آناناسی فکر کنیم(ناصر آزاد)
نیک مرد
آنک انسان(رضا مسعودی)
اخباری از عوالم فلسفه و عرفان و اديان
اپیستمه
مهر ایران(امیر راعی فرد)
اسرار نهان( آشنا)
فلسفه
راهنمای فلسفه در اینترنت
سایه سبز
همسفر
احسان ابراهیمی
فلسفه ی تعلیم و تربیت (رضا محمدی)
جهانگرد
حيرت(سحر)
حکمت و دین پژوهی
:: قالب وبلاگ

امکانات وبلاگ


اين سايت را صفحه خانگي خود كنيد ! تماس با مدير سايت ! اضافه کردن اين سايت به علاقه منديها ! لينک RSS


طراح قالب

Template By: Tempha.com


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
و من روزی خواهم آمد که شبیه هیچکس نباشم !

تازگی ها در مورد زندگی خودم واطرافیانم- که این اطرافیان، هم شامل دوستانم و هم اقوامم می شود – به نکته غمناکی رسیده ام. این درد جانکاه که تازگی ها به شدت آزارم می دهد در واقع رسیدن من به این گزاره است که "اصلا رابطه عمیق انسانی با یکدیگر نداریم". برای اینکه این ادعا را ثابت می کنم توجه شما را به این نکته جلب می کنم که برای اینکه یک رابطه عمیق انسانی شکل بگیرد باید در صمیمیت و نوعی همدلی با یکدیگر زیست کنیم زیرا لازمه یک زیست عمیق انسانی درک و فهمیدن متقابل است. اما ما همواره در پشت نقاب های مجللی که برای خودمان ساخته ایم می مانیم و هرگز شخصیت و بودِ واقعی خود را نمایان نمی کنیم که مبادا دیگران بفهمند که ما هیچ چیز نیستیم!! در واقع دیگران اگر بخواهند با ما رابطه ای صمیمانه (صمیمانه را به معنای واقعی و ایده الش بگیرید) داشته باشند ما خود سد راهشان می شویم.

این موضوع، یعنی ترس از این که دیگران بفهمند که ما در واقع چه چیزی هستیم؛ ما را به نقطه نامعلومی می برد.وقتی شما شخصیت مجلل خود را به من عرضه می کنید و من هم همین طور، دیگر چگونه می توانیم از نوعی "صمیمیت" و" بی پیرایگی" سخن بگوییم؟ چگونه می توانیم همدیگر را بفهمیم در حالی که فقط با نقاب های هم در ارتباط هستیم؟

من واقعا دلم می خواهد دوستانم شخصیت و روحیه مرا بپذیرند و من هم روحیه و شخصیت آنها را؛ آنها اشتباهات مرا صمیمانه ببخشند و من نیز هم.  ولی این کار از بسیاری از جهات برای من دشوار است .در جمع نقاب داران، بی نقابان انسان های ساده لوح و احمقی هستند. هر کس نقابش بیشتر بردارد مورد تمسخر بیشتری قرار می گیرد. باید قاعده بازی را رعایت کنی وگر نه.....

دوست دارم از چیز های دیگری هم بنویسم . از روابط احمقانه و خالی از معنا ...از این که ما امروز دوستان زیادی داریم اما با همه آنها روابط سطحی و خالی از هر گونه ژرفایی داریم. (که البته یکی از دلایل آن خود ما هستیم که می ترسیم ما را بشناسند واحتمالا نظرشان نسبت به ما تغییر کند ! ما خودمان هم از چنین روابط عمیقی پرهیز می کنیم .چون خودمان  تا اعمال دیگران را می بینیم به جا پذیرش دست به قضاوت در مورد خوب و بد بودن آن می زنیم . می ترسیم دیگران هم دست به قضاوت بزنند...)

من از خنده های تصنعی ، صمیمیت های مصنوعی ، از تواضع های ساختگی و از احترام گذاشتن های الکی متنفرم! اما ..خدا را... آیا اینگونه از خیل عظیمی از مردم بدم می آید .......و گاهی از خودم؟

خیلی درد دارد که انسان عمری زیسته باشد و طعم یک رابطه صمیمانه را نچشیده باشد...

 

*********************************************

در حاشیه دوست دارم در مورد اتفاقی که چند روز پیش افتاد صحبت کنم . راستش را بخواهید خواهرم چند روز ماجرایی را برایم تعریف کرد که مرا به شدت عصبانی کرد(من واقعا ندرتا عصبانی می شوم). وقتی داشت تعریف می کرد دوست داشتم فقط حرفش تمام شود بعد کلی حرف از هر نوعی به او بگویم !!. اما به جای اینکار دستانش را گرفتم در حالی که این قوت را به او دادم که محبتی که نسبت به او دارم هرگز کم نخواهد شد به او تمام نکاتی را می خواستم بگویم را گفتم واین در حالی بود که از درون به شدت ناراحت بودم و طرفی یک لذت عمیقی را که حاصل نوعی همدلی بود را حس می کردم. لذت زیادی داشت.خیلی زیاد. من و خواهرم از این روش خیلی خوشمان می آید در یک همدلی دوستداشتنی همدیگر پذیرا می شویم.

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:دوشنبه 29 آبان1385 موضوع: دغدغه ها

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
ناتاناییل هرگز خوشی هایت را از پیش تعیین مکن

 

                                                                      آندره ژید

 

 خیلی ها در زندگی خود به دنبال آرامشند. شاید بتوان آن را به همه انسانها تعمیم داد . همه دویدن ها، خواستن ها و آرزوها شاید معطوف به رسیدن به این حالت روانی باشد . البته آرامش مدل های مختلفی هم دارد ...گاهی غافلانه است؛ ناشی از جهل محض نسبت به موضوعی است. گاهی هم به دلیل آگاهی از بسیاری از چیز هاست .گاهی هم این است که فرد به صورت آگاهانه سعی می کند به خود آرامش دهد .

با گروه اول که چیزی نمی دانند و در آرامش زندگی می کنند کاری ندارم . به حقیقت که چنین آدم هایی نه دنیا را درک کرده اند و نه می خواهند درک کنند . گروه دوم هم به نظر من در دنیای امروز اگر اغراق نکنم وجود ندارد . دانستن در این دوره زمانه اگر آرامش نگیرد آرامش آور هم نیست که قسمتی از آن هم مربوط به این است که حجم دانستن ها آنقدر گسترده می شود که همه عمر را باید صرف دانستن کنی. به نظرم آرامش اگر در این زمانه امکان پذیر باشد فقط با سعی آگاهانه فرد برای رسیدن به آن است .

اما در این نوشته قصد ندارم از روش های رسیدن به آرامش سخن بگویم ...بیشتر غرضم آن است که از آرامش به عنوان امری ضروری در زندگی سخن بگویم و بگویم که اگر این حالت روانی حذف شود چه آسیب هایی زندگی انسان را در بر می گیرد چه چیز هایی را انسان از دست می دهد و چه چیز هایی را بدست می آورد. در واقع این نوشته بیشتر نگاهی عمل گرایانه به آرامش است.

بگذارید مثالهایی بزنم  .

فرض کنید من از صبح تا شب کار می کنم .مسلما دغدغه های مالی زیادی دارم .فکر می کنم که اگر خانه و ماشین و .... داشته باشم به نوعی رفاه  نسبی خواهم رسید. به پیری خود فکر می کنم که چه خواهم کرد .کودکان خود را که می بینم نوعی آشفتگی نسبی مرا فرا می گیرد که برای آینده آنها هم باید کاری کرد ...در نوعی اوضاع نابسامان به سر می برم..سعی می کنم فعالیت بیشتری کنم .مسلما باید برای خودم وآنها کاری کنم. مسئله تربیت آنها هم هست .بزرگ شدن آنها . نکند تا بزرگ شوند اتفاقی برایشان بیفتد؟

من آرامش خود را منوط به شرایط بالا کرده ام . برای چیز هایی که اتفاق نیفتاده دلهره داشته ام . خوشی و شادی هایم را وابسته به این کرده ام که هر یک از اتفاقات بالا روی دهد یا ندهد. چرا؟ این سوالی است برایم جوابش سخت است که چرا نمی توانیم در حال زندگی کنیم و گذشته و آینده اینقدر خوشی هایمان را مشروط می کند ....قسمت جالب قضیه آنجاست که آرامش خود را بهم می زنیم که به خیال خود به آرامش برسیم!!!

یادم می آید یک بار همراه با دوستانم به کوه رفتم سنم زیاد نبود. خیلی خوش گذشت اما وقتی می خواستیم برگردیم راه را گم کردیم .......داشتم قالب تهی می کردم . در کوه انبوهی که انباشته از درخت است و این که شب نزدیک است تمام وجودم را ترساند .بقیه هم ترسیده بودند طوری راه می رفتیم که انگار مسیر بازگشت را می دانیم . دلهره اضطراب را به معنای واقعی کلمه احساس کردم ..حاضر بودم تمام ثروت عالم را بدهم و یک بار دیگر به خانه برگردم .حاضر بودم خیلی چیز ها را بدهم تا  یک بار دیگر به این فکر کنم که مرگ در کمینم نیست  ...!!!(چه خیال بیهوده ای!!! . مطمئنا مرگ همیشه با ما فاصله یکسانش را حفظ خواهد کرد) آنقدر ترسیده بودیم که راه را بیشتر گم کردیم از مقصد دورتر شدیم .....

حالا این دو واقعه را با هم مقایسه کنید . ترس  من در کوه فقط 3 ساعت طول کشید .گروهی شکار چی که از آنجا می گذشتند مارا پیدا کردند و به خانه برگشتیم. اما حالت اول را در نظر بگیرید همه عمر در دغدغه هستی. ..همیشه ترس ..اندوه .. واهمه ...

(گزاره های زیر را با احتمال آماری و ضریب خطای اندکی در نظر بگیرید!!)

 حالا می خواهم در مورد چیز دیگری صحبت کنم.کسی که در آرامش است درست تر می بیند. کسی که درست تر می بیند افکارش، گزاره های ذهنیش و در سلسله مراتب بعدی عواطفش و بعد از آن اراده اش معطوف به واقعیت است . و اگر این جمله درست باشد خطا هایش کمتر می شود . و کسی که خطا هایش کمتر باشد زندگی بهتری دارد و کسی که زندگی بهتری داشت آرامش بیشتری دارد.

آرامش مثل سرمایه است . هر چه آرامشت بیشتر باشد همین آرامش ،آ رامش بیشتری را هم همراه می آورد .  هیچ تصمیمی به اندازه تصمیمی که در آرامش گرفته ای نمی تواند درست باشد.

                                                 ********************

پی نوشت: تازگی ها به این فکر می کنم که آیا می شود استنباط آماری را وارد فلسفه و فکر کردن در مورد گزاره ها کرد؟

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:دوشنبه 22 آبان1385 موضوع: فلسفه

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
وقتی منصفانه تر نگاه می کنم...

به دلایل زیادی دوست دارم دوستانم از همه جور طرز فکری باشند.یکی از آن دلایل که هنوز هم در آن به طرز باور نکردنی خام هستم نوعی احساس آمادگی برای ارتباط با دیگران است... نوعی روحیه که باعث شود بیگانگی با دیگران مرا نترساند و بیدرنگ شریک با انسانها شدن را تجربه کنم. به تعبیر مارسل نوعی آمادگی معنوی را تجربه کردن .

...و حالا دوستی با یک کشیش تجربه ای تازه ای را در من بوجود می آورد ... صحبت که می کنی، می بینی که آسمان همه جای دنیا یک رنگ است. ایران به جهت یک سری ویژگی های خاص که به نظر من اصلا جای  خوبی نیست موقعیت خاصی را برای کسانی که اینجا زندگی می کنند به وجود آورده ..دین رسمی ..زبان رسمی و در ارتباط نبودن با فرهنگ های متفاوت باعث نوعی غفلت ما از دیگران شده. مثل بچه ای می مانیم که داخل یک اتاق مانده و فکر می کند همه دنیا همین جا است . یا اگر از آنها غافل هم نباشیم با سهل انگاری می توان گفت که نمود عینی از فرهنگ آنها در اطراف خود نداریم. مثلا در کشورمان اقلیت های مذهبی بسیار جمعیت کمی را تشکیل می دهند و اصلا محسوس حس نمی کنی که وجود دارند .  

برویم به دنبال حکایت دوست کشیش.واقعا صحبت کردن با آنها صفایی دارد مخصوصا اگر عارف مشرب هم باشد .با این که درک کسانی که به دفاع از ادیان نهادینه می پردازند آن هم بامتافیزیک به آن سنگینی کمی برایم ثقیل شده است اما باز هم سخنان در خور توجهی دارند که قابل تامل است .

البته کمی هم باید از اندیشه های رذیلانه!!!!خودم هم صحبت کنم. که چیزی باعث این ارتباط شد، فقط آزار دادن یک انسان مدافع مسیحیت با سوالاتی که می دانم برای جوابش خیلی باید مناقشه کرد! مسئله شر .( البته بعدا که فهمیدم این کشیش محترم شصت سال و اندی سن دارد به رذل بودن خودم بیشتر پی بردم!)

اولین بار برایش یک نامه نوشتم و مسئله شر را یا یک مثال بیان کردم .نظرش برایم تاحدودی مایوس کننده و از طرفی شگفت آور بود.البته شاید مغز ما با خواندن بینش و 12واحد معارف اسلامی در دانشگاه، اسلامی شده که نظرش اینقدر برایم عجیب بود ....

کمی از او بگویم . از 14 سالگی سوالاتی دینی برایش پیش می آمده و او را به وادی دین کشانده .در یک خانواده غیر کاتولیک بزرگ شده و بیشتر عمرش را صرف جستجو برای سوالاتش کرده و زمان زیادی را در تزلزل و نامطمئن بودن زیسته است .

من چیز های زیادی برای او گفتم مخصوصا در مورد وجود یا عدم وجود خدا ..اما او با چنان اطمینانی برای من از خدا گفت که پرسیدم : او را دیده ای؟ ...خیلی راحت گفت البته!!! من خدمت گزار اویم و خدمت به او یعنی کمک به مردم دوست داشتن آنها .من او را دیده ام ...صدایش را می شنوم ....زمانی که در شک بودم روزی صدایم زد و گفت می خواهی خدمت گزار من باشی؟ ....ادامه داد: می دانم که الله واقعی است برای اینکه او را در کارم ..زندگیم ..اطرافم ..می بینم .

به او گفتم : چرا من او را نمی بینم . اینجا کسی نیست .

گفت: Jesus said: "seek and you will find "

 مسیح فرمود : بطلبید ...خواهید یافت .

گفت : تو طلب کرده ای و الله می خواهد چیزی را به تو نشان دهد .

گفتم : اگه اینطور باشه که خوبه .

گفت :به دقت گوش کن .با ضمیری روشن و فکری باز ...حتما خواهی یافت .

از خودش چیز های بیشتری گفت اینکه اول همه چیز را رد کرده بعد شروع به خواندن ادیان مختلف کرده مخصوصا بودایی و آیین هندو. نظر مثبتی هم به آنها داشت ..در 21 سالگی به این نتیجه رسیده بود که مسیحیت راه درست است .کمی در مورد تاریخ مسیحیت هم توضیح داد اینکه کلیسای کاتولیک در واقع مبنا و اولین فرقه مسیحیت بوده و دیگر کلیسا ها به مرور زمان و در دوره هایی از کلیسای کاتولیک جدا شده بودند و تقرببا همه این کلیسا ها دکترین بنیادین کلیسای کاتولیک را تصدیق می کنند.و البته بیشترین جمیعت مسیحیان را کاتولیک ها تشکیل می دهند .

تمامی کلیساهای مسیحی اتفاق نظر دارند که با آنچه از سخنان مسیح و حواریون ..رسیده :

مسیح پسر خداست؛

او یک پیامبر عادی نبوده؛

 او به صلیب کشیده شد برای اینکه نوع بشر را از گناه نجات بدهدو سه روز بعد از مرگ دوباره رستاخیز پیدا کرد . در بدنی تجلیل یافته و او هنوز در میان ما زندگی می کند.

به من گفت هیچ دین دیگری نیست که بگوید موسسش بعد از مرگ دوباره رستاخیز یافت.اگر این حقیقت داشته باشدمسیحیت تنها دینی است که این را می گوید بنابراین این دین حقیقی ترین دین است و از طرف خدا آمده است یعنی «مسیحیت» 

                                               ******************

من سخنان زیادی با او گفتم .هر چند اگر این گونه بگویم که من بیشتر گوش کردم بهتر باشد. (چون اصولا من زبان انگلیسی را خوب می فهمم ولی صحبت کردن سختم است.) اما در تمام این مدت فقط یک چیز ذهنم را مشغول کرده بود ..... آیا یک مدافع مسیحیت به اندازه یک مدافع اسلام به دنبال حقیقت نبوده است ؟ چرا یکی به این نتیجه می رسد که اسلام حق ترین دین است و دیگری به این نتیجه می رسد که مسیحیت...؟؟ آیا یکی مورد مرحمت و رحمت خداوند قرار گرفته و دیگری نه؟ آیا می شود تلاش کرد و به دو نتیجه متفاوت رسید؟ آیا این موضوع واقعا به میزان تلاش من بستگی دارد؟

                                             *********************

براستی نمی دانم که اگر همه مدافعان اسلام ، مسیحیت ، یهودیت ، بودیسم ... دور هم جمع شوند و البته با نگاهی تسامح گونه به هم نگاه کنند باز هم به نتیجه ای برسند .من حتی تا حدودی این راه را هم بسته می دانم. به نظرم آنقدر ظاهر ادیان  متفاوت است که فکر کردن به این موضوع که به راستی اینها به توافق برسند هم در فکرم نمی گنجد. فکر می کنم اگر راهی به گفتگوی ادیان و البته همزیستی مسالمت آمیز پیروان آنها  باشد  در دست کشیدن  از این ادعا است که        

                                                                      "فقط حق، ما هستیم"

 

اگر دست از این مالکیت ها برداریم شاید نوری از حقیقتِ حقیقی تری از پشت ابر های نداستن، ما را فرا گیرد.

 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:پنجشنبه 11 آبان1385 موضوع: دین

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
زندگی مرگی است که هر روز به تاخیر می افتد.(شوپنهاور)

ارگانیسمی که روح من در آن می زید بهمن ماه وارد 21 سال می شود . خوشبینانه هم که نگاه کنم، سری هم به آمار ها ، به سایت های جمیعتی و آمارهای کشوری را هم بزنم و از روی جدول ها و نمودار ها امید به زندگی را در ایران بررسی کنم ... و البته اگر اتفاق خاصی هم نیفتد و حوادث زندگی،(مثل بيماري...مصيبت..بلاياي طبيعي....) مرگ زودتری را برایم رقم نزند ؛ 50 سال دیگر زندگی خواهم کرد . چه پیشرفتی در علوم انسانی!!! می توانی بفهمی که چقدر مهلت داری!

انسان که اینگونه که نگاه می کند بیشتر حس یک مهمان را پیدا می کند. مهمانی ِ 70 ساله!! توجه کرده اید که این مهمانی را چقدر کوفت هم می کنیم ؟ توجه کرده اید که سر چه موضوعات احمقانه ای همدیگر را ترور شخصیتی می کنیم؟ محبت را از هم دریغ می کنیم؟ از خراب کردن یکدیگر هم فروگزار نمی کنیم ؟ توجه کرده اید چقدر باری به هر جهت، بی قید، بدون مسئولیت زندگی می کنیم ؟چقدر فاصله ذهنیت و عینیت در زندگی مان زیاد است؟ توجه کرده اید ... البته همین توجه کردن هم هنر می خواهد .

محمد جعفر مصفا در کتاب " رابطه " این سوال را می پرسد که به نظرتان زیباترین ، مقدس ترین، پاکترین، پرترین، معنوی ترین شکل استفاده از این مهمانی چگونه باید باشد؟

سوال مهمی است ...خیلی مهم

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:یکشنبه 7 آبان1385 موضوع: فلسفه

©All rights reserved to question64.blogfa.com | Template by: TEMPHA.COM