تبليغاتX
اندیشه کن ....

اندیشه کن ....
انسان در تنهایی می زیید و در تنهایی می میرد

منوي اصلي
صفحه نخست
فهرست مطالب وبلاگ
پروفايل
پست الکترونيک
آرشيو مطالب
تعداد بازديدها:

درباره وبلاگ

شاید سال 83 که با آشفتگی تمام وارد دانشگاه فردوسی شدم اینقدر در ذهنم واضح نبود که بلاخره بعد از چهار سال آمار خواندن می توانم علاقه ام، فلسفه ( آن هم از نوع غرب ) را به طور رسمی دنبال کنم. اما مثل اینکه الان به وقوع پیوسته و از اول مهر 87 دانشجوی فلسفه ی غرب مفید قم می شوم. در چند سال گذشته آشفتگی های زیادی داشته ام. البته فکر نکنم این آشفتگی و دردمندی هرگز از وجودم رخت بربندد ولی به مرور زمان انسان یاد می گیرد چگونه در عین اضطرابهایی که جزئی از وجود اومی شوند و در او لانه می کنند زندگی کند یا شاید از آن لذت ببرد( البته کلاً لذت بردن از آنها برایم محل شک است). در تمام این سالها سعی کرده ام که در میان روزها جهانم و جهان بیرون از خودم را بیشتر بشناسم و در پس این شناخت همیشه دنبال جواب دادن به این سوال باشم که چه باید کرد؟
جهان خیلی وقتها برایم جای عجیبی است که فکر کردن در موردش همیشه همراه با یک نوع اضطراب است و بیشتر اوقات مرا به حالتی از تحیر می برد. تحیری که بیشتر وقتها گیج کننده است اما همواره در من نوعی اشتیاق خاص را برای فهمیدن و درک بیشتر ایجاد می کند. در این میانه احساسم این است که عشق به خود و دیگری و دیگران التیام دهنده ای عمیق است و نوعی همدردی با تمام انسان هاست. انسانهایی که آنها هم مثل من لحظات مایوس کننده و نا امید کننده و خالی از عشق زیادی را تجربه کرده اند. انسانهایی که دوست دارند زندگی شان همواره سرشار از احساس شادی و امیدواری باشد ولی لحظات زیادی است که فاقد آن هستند. البته بیشتر اوقات فقدان چنین احساسی درونی است(حداقل به نظر من) . و من در تلاشم ببینم که در اعماق زندگی چه چیزهایی برای صید کردن هست که زندگی انسان را به ژرفا ببرد.... البته این نشان می دهد که من خوشبینم...

آنكه در خرد مي زييد
خويشتن را در همه و همه را در خويشتن مي بيند
و عشقش به پروردگار عشق
تمامي آمال خودخواهانه را كه شكنجه روحند
در او محو كرده است.
در دلش نه نگراني، از شدت راهي دارد
و نه آرزوي لذت جايي
پس، از شهوت و خشم و ترس ديگر وارسته است .

حلقه تعلقات شخصي را از گردن جانش گشوده
و سودجويي را از دل زدوده؛
نه طالع خوب موج شعفي بر چهره اش مي نشاند
نه اقبال بد به اندوهش مي كشاند
پس چنينند روشن بينان

انديشه به دنيا و تعلقاتش پايبندت مي كند به آنها
پايبندي آرزو مي پرورد در دل
و آرزو چيست؟
آرزو جز شهوت داشتن نيست
و چون نتواني داشته باشي
خشم از راه ميرسد
خشم قدرت تشخيص تو را در پس حجاب مي نشاند
و توان تجربه آموزي از خطا ها را از تو مي ستاند
و چون قدرت تميز از كف نهادي
زندگي ات را سراسر بر باد دادي
وليكن آنگاه كه از دنياي محسوسات درگذري
و از زندان تعلقات و بيزاري ها جان ببري
صلح و يكرنگي فرا خواهد رسيد
رنجها پايان مي يابد
و زندگي ات غرق غرق در نور معرفت مي گردد

پراكنده دل از حكمت به دور است
نه در او ياري تمركز هست گاهي
و نه او را به جهان صلح و يكرنگي راهي
و چون نداند صلح و آرامش چيست
او را به وادي لذت راهي نيست

آن دل كه در پي شهوت روانه شد
قدرت تميز خود را چون قايقي
به گرد باد سپرد
و طوفان او را به سوي هلاكت ببرد

آنكس كه قفس خويشتن شكست
يكباره از ما و من برست
به پروردگار عشق رسيد
و به او ملحق شد
و چه جايگاهي بيشتر از اين

پس به چنين جايگاهي نائل شو
و از مرگ به بي مرگي واصل شو !


آرشيو وبلاگ
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آبان 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينکهاي روزانه
روزگفتار های آرش نراقی

موضوعات
زنان
دین
سیاست
دغدغه ها
خودگویی
فلسفه
متفرقه
آرشیو برنامه ها
اخلاق
معرفی کتاب

لينکدوني
نیلوفر
معنویت و عقلانیت
عبدالکریم سروش
کتابخانه آفتاب
كتابهاي رايگان فارسي
حباب (یاسر میردامادی)
تجربه ی بودن(محمود مقدسی)
گرانیگاه (مصطفی انتظاری)
سه شنبه نويسي ها(علي كاظميان)
شبانه(فاطمه)
باران(مریم محمد پور)
جام تهی
نقطه
نسل سکوت(ابولفضل حاجی زادگان)
چیتا(علیرضا کاظمی)
مکتوب (نرگس)
one year painting project(فاطمه فرهودی)
کاغذها(امیرمهدی حکیمی)
اردوان نوشت(اردوان روزبه)
آتشگه(مهدی آشوری)
کوک بی پرده(مهدی نظری)
عرفان و طریقت (آمنه مجذوب صفا)
پاره نوشته هایی در باب اقتصاد (عنایت کلایی)
اتاق روشن( مجید ادیبی)
بدون سانسور (مرضیه کوهستانی)
ارباب سخن
فراسوی زبان(مهدی ساعتچی)
سودارو(مصطفی رضیئی)
جذبه ( لیدا قهرمانلو)
دریچه( منصور بوستانی)
آواره بر فراز دریای مه
آب و آیینه ( اکبر داستانپور)
رستاخیر(زهیر صیامیان)
بیدار نامه( حسن)
شبتاب(رضا واعظي)
مجمع پریشانی
رندانه (علیرضا مازایان)
سیاه-سفید(سارا طهرانیان)
Critic(مريم نصر)
آرش نراقی
مجید میرزاوزیری
آناناسی فکر کنیم(ناصر آزاد)
نیک مرد
آنک انسان(رضا مسعودی)
اخباری از عوالم فلسفه و عرفان و اديان
اپیستمه
مهر ایران(امیر راعی فرد)
اسرار نهان( آشنا)
فلسفه
راهنمای فلسفه در اینترنت
سایه سبز
همسفر
احسان ابراهیمی
فلسفه ی تعلیم و تربیت (رضا محمدی)
جهانگرد
حيرت(سحر)
حکمت و دین پژوهی
:: قالب وبلاگ

امکانات وبلاگ


اين سايت را صفحه خانگي خود كنيد ! تماس با مدير سايت ! اضافه کردن اين سايت به علاقه منديها ! لينک RSS


طراح قالب

Template By: Tempha.com


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
به من نگاه کن... می خواهم توجهت مال من باشد!!!

اینجا باران می بارد...لطیف ِلطیفِ لطیف .صورتم نمناک می شود و من با خود ترانه ای که دلم را می لرزاند می خوانم . چه لطافتی ...وای..انگار آسمان و زمین به هم گره خورده اند.

من هستم ....و تنهایی و یه دنیا حس خوب ...

 

... نمی خواهم تعبیرات زیبا را کنار هم بگذارم و یادداشتی ادبی بنویسم؛ می خواهم از چیزی به نام "التفات" سخن بگویم و در واقع انگشتم را به آرامی بر روی این نکته بگذارم که این "التفات" چه تاثیر عمیقی را بر روی زندگی ما می گذارد.

با یک مثال شروع می کنم:

چند روز پیش وقتی داشتم از دانشکده خارج می شدم ،درخت کاج  بلندی توجهم را جلب کرد ... به نظرم این درخت بسیار زیبا آمد همین طوری که داشتم از دانشگاه بیرون می رفتم  و به طرف ایستگاه اتوبوس راه می سپردم!؛ به این فکر می کردم که در این دو سال و اندی که من در این دانشگاه درس می خواندم و وقت می گذراندم و زندگانی می کردم؛ این اولین باری بود که این درخت توجه مرا جلب کرد. این درخت همیشه اینجا بوده اما من چرا بدان التفات نداشته ام؟ واقعا چرا؟ این سوال را چند بار تکرار کردم ... چرا چرا چرا؟؟؟

من در واقع هیچ جوابی برایش پیدا نکردم. اگر در مورد انسان ها بود شاید می توانستم جوابی برایش پیدا کنم اما در مورد موجودی شبیه یک درخت؟

اما بگذارید از مثال جدا شوم و به سمت موضوعی که در ذهنم چرخ می خورد بروم ..

در این قسمت از نوشته در واقع میخواهم بگویم اگر نوعی "التفات" (من لغت دیگری به ذهنم نمی رسد)را در زندگی خود تقویت کنید می توانید همه روزمرگی هایتان را درون یک سطل آشغال بریزید و از همه روز هایتان به عنوان یک روز خارق العاده و کم نظیر استفاده کنید. در واقع اگر شما به زندگی و کیفیت آن توجه (التفات) نداشته باشید پیشاپیش خود را برای روز مرگی کردن آماده کرده اید.

 

زندگی چیز های زیادی برای شاد کردن ما دارد ... اما این شما هستید که می توانید آن را جذب خود کنید یا نکنید. و این کار را شما با " توجه کردن" بر روی موضوعات زندگی انجام می دهید. (یک نکته دیگر اینکه  ما همواره با چیز هایی که توجه مان را جلب می کند زندگی  می کنیم. چون زندگی تواما چیز های زیادی برای عرضه کردن دارد و شما در آن واحد نمی توانید به همه چیز التفات کنید.سرگردان کسی که این "توجهاتش" را جامعه و اطراف او تعیین می کند) الان که دارم فکر می کنم می بینم که چه موجودات پیچیده ای هستیم . زیباترین باران، قشنگ ترین گل دنیا، پردرخت ترین جنگل دنیا را هم که در اختیار ما بگذارند؛ اگر بخواهیم آن را نبینیم، واقعا آن را نمی بینیم. ما بیشتر با عینک های خود زندگی می کنیم نه با واقعیت اطرافمان .

الان یک نکته ی دیگر هم در ذهنم برق می زند. آن هم نوعی نگاه هرمنویتیکی (تفسیری) در زندگی است. به نظر می آید که ما همواره با نمودی از واقعیت در تماس هستیم . رسیدن به بودِ واقعی اشیا کار ما انسان ها نیست ( هر چند که به نظرم می آید می توان از نزدیک شدن به "بود" سخن گفت ولی هر نزدیک شدنی باز هم نوعی نمود است!) .از همین موضوع می خواهم استفاده کنم و بگویم که شما هستید که مفسر واقعیت ها هستید . به جملات اول این نوشته برگردید. ممکن است باران آنقدرها هم لطیف نباشد ممکن است بتوان باران را با یک تفسیر و مکانیسم علمی تبیین کرد ... بخار شدن آب دریا ها ... تراکم آنها در آسمان ... و ریزش باران ...  بله هر کدام اینها امکان دارد ... اما ...چه اشکالی دارد من هم به عنوان یک مدرک و مشاهده گر تفسیرم از عالم را بگویم؟ آیا این اجازه را دارم؟

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:چهارشنبه 22 آذر1385 موضوع: فلسفه

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
من ایمانم آرزوست!

به راستی چه چیزی ایمان است؟ شما می دانید؟ آیا همان ماده ی ما برای پر کردن دره های معرفتی است؟ یا شاید وسیله ای برای رسیدن به منطقه ممنوعه ای که دیگر پای عقل را بدان جا راهی نیست و پرتاب شدن به آن نقطه فقط با جهشی که از ایمان برمی آید؛ امکان پذیر است؟ شاید هم نوع خاصی از پرواز کردن است! پرواز بر روی ابرهای ندانستن؟ یا نه! قبول دعوت نامه ای است که نیرویی خاص برای هر یک از انسان ها فرستاده است و پاسخ مثبت ما، ایمان به این خطابه است ؟ شاید هم نوعی دعوت به خضوع یا نه! دعوت به نوعی حیرت ؟ امکانش هم هست که نوعی شناور بودن در دریای نامتناهی بی یقینی باشد و در همان حال اعتماد داشتن به چیزی... و شاید همه ی این هایی که گفتم!

ایمان یک نوع رابطه است. رابطه با کسی یا چیزی. رابطه ای که یک طرف آن "من" هست و طرف دیگر آن "تو". و کسی که به "تو" ایمان می آورد در واقع "چراغ های رابطه " را روشن می کند. چراغ هایی که وقتی روشن می شوند با خود سه چیز را می آورند: "اعتماد"، "امید" و "عشق". کسی که ایمان دارد در یک جریان سیال زندگی می کند، در یک پویایی مداوم... او به زندگی اعتماد، به آینده خود امید، و رویکری همراه با عشق به اطرافش دارد. در واقع ایمان آورنده، منتاهی بودن را در نامتناهی ضرب می کند. برای چنین فردی "هر دم عمر لحظه اي است به خاطر ماندني." لحظه ای که باید قدرش را دانست و آن را به زیباترین تابلوی نقاشی تبدیل کرد.

ایمان البته دلیری خاصی می خواهد .... در حالی که همه چیز بد است ... همه جا تاریک به نظر می آید... بیش از اندازه تاریک؛ و شر پیروزتر از خیر  و شاید همه چراغ های رابطه خاموش، به نظر می آید ایمان داشتن این گونه حرکتی است: شما آرام آرام دستتان را بالا می برید و دکمه کلید لامپ ها را فشار می دهید.شما فضای بین "من و تو" را روشن می کنید .......به نظر تان حالا بهتر نمی توان دید؟ هر چند دیدن شهامت می خواهد !!!

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:دوشنبه 13 آذر1385 موضوع: فلسفه

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یک فنجان عشق با طعم مستور....

چند روز پیش داشتم به دوستانم می گفتم که می خواهم در مورد عاشق شدن در وبلاگم مطلبی بگذارم . به من گفتند کسی که تا به حال عاشق نشده باشد حق ندارد در مورد عاشق شدن چیزی بنویسد . (پرسید یکی که عاشقی چیست /گفتا که چو ما شدی بدانی) من به آنها گفتم که شما از کجا می دانید که من عاشق شده ام یا نه؟؟؟ ! بنابراین بحث دوستان تجزیه وتحلیل این شد که آیا من تا به حال عاشق شده ام یا نه!!( البته خودم تا  حدودی دچار یک حالت احمقانه شدم .چون یکی دوستان با قطعیت کامل گفت که امکان ندارد من تا به حال عاشق شده باشم . یکی از دوستان هم با گفتن این که (البته با این پیش فرض که من ادم به اصطلاح مذهبی هستم) من به خودم اجازه نمی دهم که چنین احساسی در من شکل بگیرد .یعنی در واقع می گفت که من با خودم رو در بایستی دارم . به او گفتم من اگر به همه عالم دروغ بگویم به خودم دروغ نمی گویم !

اما می خواهم در این وبلاگ در این فضایِ مجازی توضیحی در مورد این موضوع بدهم . به نظر من اگر بر اساس نیاز شما به کسی نزدیک شوید شما نه عاشقید نه کسی را دوست دارید نه هیچ چیز دیگر. فقط  شما می توانید به این نتیجه برسید خیلی خودخواه(به معنی بد آن نگیرید) و البته نیازمند هستید . شما وقتی خودتان احساس کامل بودن نمی کنید وقتی حتی خود خویشتن را دوست ندارید چگونه می توانید کس دیگری را دوست داشته باشید ؟ کمی فکر کنید...(البته این بدان معنا نیست کسانی که به سبب نیازشان با هم دوست می شوند یا همدیگر را دوست دارند کار احمقانه ای می کنند بلکه این حرف من بیشتر معطوف به انسانهایی است که خیلی ادعای عاشق بودن و دوست داشتن دیگران را می کنند ولی رفتارشان خیلی عاری از این حالت روانی است). آیا شما واقعا کسی را دوست دارید؟

من نظرم این است که آرمانی ِ دوست داشتن این است که شما خود احساس کامل بودن می کنید شما همیشه احساس شاد بودن می کنید ولی وقتی کنار کسی یا کسانی که دوستشان دارید هستید این شادی چند برابر می شود . زندگیان تواما در حالت چند معنایی می رود (یعنی چند معنا پیدا می کند) چیز های زیادی را می توانید در کنار آنها بدست آورید می توانید بیشتر بفهمید بیشتر حس کنید و درک بیشتری را از عالم , کاینات ، و اطرافتان پیدا کنید . می توانید کسی را دوست داشته باشید و این به شما این توانایی را می دهد که احساس کنید می توانید دوست داشته باشیدیا می توانید نوعی کنش بی خواهش را را امتحان کنید. به واقع شما با بودن آنها شادی ِ بیشتری را طلب می کنید نه چیزی بیشتر .

متنی که نوشته بودم این است:

 

اینجا مثل "هر جا" نیست . اینجا همه چیز با "هر جا" فرق می کند . اصلا مردمان اینجا با "هر جا" فرق می کنند. اینجا کسی گلی را بو نمی کشد .هوا را تنفس نمی کند ، غذا را نمی چشد، صدایی را نمی شنود، چیزی را نمی بیند.اینجا وقتی کسی گلی را بو می کند انگار با آن یکی شده است .هوا را که تنفس می کند انگار آن را به تک تک سلول های بدنش می فرستد ، اینجا کسی اگر غذایی را می خورد آن را در خود حل می کند و اگر به چیزی گوش می سپارد یا آن را می بیند انگار آن را لمس می کند .اینجا فهمیدن ، معادل حس کردن و حس کردن معادل عمل کردن و عمل کردن معادل یکی شدن با آن چیز است.

 

 

اینجا همه عاشقند....

 

-اوووو.... اینجا چقدر شلوغ است .... شما همان کسی هستید که می گفتید عاشق شدید؟.... نه خیال نمی کنم .... با این همه حساب و منطق و ریاضی و فلسفه و از جور چیزها !!!... فکر نمی کنم ... آخه مگر می شود ؟!!

- حالا شما یک بار دیگر نگاه کنید شاید ..شاید ...شاید..

- شاید چی؟

- شاید عاشق باشم دیگر.

- فکرش را هم از ذهنت بیرون کن... امکان ندارد.

- اما من احساسش می کنم

- توهم است ... گاهی پیش می آید.

- ولی ..ولی من دیشب خوابم نبرد.

- خوب من هم شب ها خوابم نمی برد ... بس که کمر درد اذیتم می کند.

-اما ... اما .. من... تمام وجودم ملتهب بود ... ذره ذره وجودم متبلور بود ... تمام ادراکات حسیم طور دیگری می دید ... لمس می کرد... می شنوید ...استشمام می کرد... مزه می کرد ... همه چیز طور دیگری شده بود شفاف تر ... انگار همه چیز نفس می کشید .... و یک چیز دیگر . ... خوب نمی دانم بگویم یا نه ...ولی علاقه شدیدی به لمس کردن پیدا کردم.

- وایسا ببینم ...این آخری ! ..نه فکر کنم که عاشق شدی ! شما باید بستری شوید! فقط یک چیزی همین الان قسمت آخر حرفت را فراموش کن ... فهمیدی؟

- واسه چی؟ دست خودم که نبود ...حس کردم.

- شما بیجا کردید!

- اما من داشتم خودمو نگاه می کردم ...وقتی این حس داشتم به شدت نیروی اون رو روی وجودم حس می کردم ! خوب منم آدمم دیگه ... پیش اومد ....من مقصر نیستم.

- خوب این قضایا رو ول کن . من چی کار می توانم واست بکنم؟ یعنی در واقع چی می خوای؟

- نمی دانم

- این چه حرفیه .ببین من دو تا کار می تونم واست بکنم . اول این که تو رو به عشقت برسونم ولی بقیش و هر چی پیش اومد پای خودت . بعدی هم اینه که همین الان دکمه shift + delete رو با هم می گیرم و این احساس رو همین حالا از وجودت پاک می کنم . با این کار حتی این حس داخل recycle bin  وجودت هم نمی ماند.

- اما من هیچ کدوم این ها رو نمی خواهم.

- پس چی می خوای؟

- خوب ..خوب ... دوست دارم این حس همیشه در وجودم باقی بمونه... دوست دارم همیشه من مثل الان ببینم ...لمس کنم ... استشمام کنم ... بشنوم ...مزه کنم! قول می دهم که فکر لمس کردن را هم از ذهنم بیرون کنم.

- نه! تو حسابی قاطی کردی. قبلنا یک مریضی داشتم و همین رو ازم خواست . منم همین کار رو واسش کردم .... ولی زیاد دوام نیاورد. می دونی من زیاد از کار آدم ها سر در نمی آورم ولی هیچ انسانی نمی تواند .... هیچ انسانی نمی تواند همیشه دنیا را عاشقانه نگاه کند و یک زندگی معمولی داشته باشد . انسان ها جانور ها ی عجیبی هستند ... نه حماقت هایشون مثل بقیه جانور هاست نه عشق هاشون نه کار هاشون و نه مردنشون ....

 

 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:دوشنبه 6 آذر1385 موضوع: دغدغه ها

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
شاید ... کار ما فقط این باشد که در افسون گل سرخ شناور باشیم....شاید ... کسی چه می داند!

- به نظر من خدا عشق است .شما هر چه به من بگویید که چیز دیگریست من باور نمی کنم!

- به نظر من خدا خیر محض است . من به نیکی دریافته ام که هر چه پیش آید؛ بهترین است!

- به نظر من خدا نوعی امید است . و من همانا می دانم که خدا نوعی ایمان به امید است !

- به نظر من خدا فقط این عالم را آفریده است .او حالا همه چیز را واگذار کرده است .ما را نگاه می کند که انسان چه می کند.

- به نظر من خدا نوعی چراغ است .او در میان اختیار آدمی گاهی شعله ای از هدایت می شود تا ما را منزلگاه انسان راهنمایی کند.

- به نظر من خدا همان خدای ادیان ابراهیمی است ... گاهی رحمان ...گاهی قهار ... گاهی رئوف ... گاهی جلال ... گاهی ...

- به نظر من خدا نیرویی ماورایی است که همه جا جاری است . همه جایِِ همه جا . گاهی احساس می کنم در خدا زیست می کنم و به جای هوا خدا را استشمام می کنم .

- به نظر من خدا درون من است ...هیچ چیز بی نهایتی در بیرون از من وجود ندارد .

- به نظر من خدا عین وجود است . مگر شما بغیر از او چیز دیگری در این جهان می بینید؟

- به نظر من خدا ...

این لیستی که خواندید لیست ناجامعی از آن چیزی است که در این چند سال عمرم در مورد خدا داشته ام . (شما هم یک لیست از آنچه که تا به حال خدا می دانسته اید بنویسید) من فکرش را هم نمی کردم که اینقدر تصور از خدا در ذهن داشته باشم.  یاد کتاب عقل و اعتقاد دینی افتادم که در آخر هر فصل به جای اینکه سوالاتی از خود متن بکند، همیشه سوالاتی هم از مخاطب می کرد. مثلا می پرسید " از خود بپرسید به واقع خدا را در چه چیز هایی می بینید؟". من یک بار این سوال را ازخواهرم کردم ...خیلی راحت گفت در آسمان ها! همین چند وقت پیش هم وقتی داشتم با دوستانم راه می رفتم گفتم: نمی دانم چرا وقتی در مورد خدا صحبت می کنم به صورت ناخودآگاه اشاره ام به طرف آسمان می رود!!!

بگذارید به یک نکته اشاره کنم:

 چه چیزی باعث می شود من به این نتیجه برسم که خدا فلان چیز است؟

نیاز من؟ احساس و ادراک من ؟ روش های عقلانی رسیدن به این که خدا چگونه چیزیست؟ جامعه ؟ دولتمردان؟ عقل عرفی؟ شهود؟

به نظر می آید مساله خداوند از چند جهت بسیار پیچیده باشد: اولا چه ابزاری را برای شناسایی او باید برگزید. عقل وسیله بهتری است یا حواس ...شهود بهتر است یا صغری کبری چیدن؟

ثانیا بر فرض مثال که ما فهمیدیم کدام وسیله بهتر است. به راحتی می توانیم بفهمیم که می تواند انسان اشتباه کند . میزان این اشتباه چه قدر است؟

مثلا :فرض کنید به این نتیجه رسیدیم که خدا را می توان با عقل درک کرد. بعد فهمیدیم که این عقل ما دچار اشتباه هم می شود . می توانیم برای مثال رابطه زیر بنویسیم:                            

                                                    ابزار اثبات وجود خدا    =  عقل + میزان خطا

اما این صورت یک مشکلی دارد و آن هم میزان خطا است . آیا ما می توانیم به عنوان یک مشاهده گر و مدرک بفهمیم که  به چه میزان دچار خطا شده ایم ؟اصلا انسان این توانایی را دارد که به این مقدار از خود دور شود و در مورد خودش و توان ادراکیش صحبت بکند ؟

میزان خطا از آنجا اهمیت پیدا می کند که این مقدار باید معقول باشد و گر نه آزمون ما آزمونی بی معنا خواهد بود!

حالا بگذارید یک فرض جالب بکنیم: فرض می کنیم داریم ماشینی شبیه انسان را بررسی می کنیم. اسم این ماشین را xمی گذاریم و به خاطر می سپاریم که این ماشین دقیقا شبیه انسان کار می کند.

می خواهیم یک آزمایش صورت بندی کنیم : آیا x می تواند خدا را درک کند یا به تعبیری به خاستگاه آگاهی او راه پیدا کند؟

به نظر می آید

-          اولین چیزی که باید بررسی کنیم این است که ببینیمx این ویژگی را دارد یا نه .

-          فرض می کنیم که xاین ویژگی را  دارد.یعنی وسایلی دارد که می تواند خدا را بفهمد .یا به نظر می آید با این ادراکاتی که دارد می توان پیش بینی کرد که می تواند این کار را بکند.

-          حالا باید ببینیم که این فهمی به ما از خدا به دست می دهد چه مقدار دقیق است.

فرض کنید به این نتیجه رسیدیم که x  می تواند خدا را درک کند. و البته درک می کنیم که این ادراک ما زیاد دقیق نیست . در واقع می خواهم این را بگویم که با این مقدمه چینی ها شاید به این نتیجه برسیم که خدایی هست اما اینکه بخواهیم به او صفاتی هم نسبت بدهیم کار را بسیار سخت می کند.

حالا بگذارید کمی شما را گیج تر بکنم! چند وقت در مجله مدرسه مقاله ای در مورد اختفای خداوند از دکتر آرش نراقی می خواندم .می خواهم روایتی از آن را برایتان تعریف کنم.

"پاره ای از الهیادان روزگار جدید عبارت "خدا مرده است" که از نیچه است را اینگونه تعبیر کرده اند که خداوند پیشتر با ما سخن می گفت اما امروز خاموش شده است ، گویی خدای حی خود را بر ما آشکار نمی کند و بالاتر آن، گویی خود را از ما پنهان هم می دارد. بنابراین مطابق این تلقی انسان معاصر در عصر سکوت خدا به سر می برد"  

به راستی امکان ندارد که چنین سخنی درست باشد؟ به نظر من امکان دارد واقعا چنین اتفاقی افتاده باشد .

اما نمی خواهم در مورد درستی این واقعه سخن بگویم . می خواهم توجه شما را به این نکته جلب کنم که همه چیز به من که ادراک کننده هستم مربوط نمی شود .ممکن است ادراک شونده هم موجودی باشد که مثلا شناخت خودش را بر ما سخت تر کند! یعنی علاوه بر اینکه باید در مورد خودم و توانایی ادراکیم و البته توان خطا کردنم بحث کنم باید در مورد اینکه آیا خدا هم موجودی فاعل در این قضیه است هم صحبت کنم!! تازه هر دیدگاهی که اختیار کنم چه خداوند در شناخت خودش بی کنش است یا نه، در واقع نوعی صفت دادن به خداست . بعد باید در مورد این صحبت کنیم که چگونه به این صفت در مورد خدا رسیده ایم!!!!!

راستش خودم هم گیجم .... امان از این ذهن آشفته ! تا می آید یک نظام درست کند و لبخندی از سامان یافتن ذهنت بر لبانت بیاید گردباد سوالات از راه می رسد و تلی خاک می گذارد و می رود .

 

هی خانه می سازیم و هی ویران می شود.

      شاید

                کار ما نیست شناساسی رازگل سرخ ،

           کار ما شاید این باشد که در افسون گل سرخ شناور باشیم

                                                           شاید. کسی چه می داند ...شاید

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:چهارشنبه 1 آذر1385 موضوع: فلسفه

©All rights reserved to question64.blogfa.com | Template by: TEMPHA.COM