1.
شاملو به روایتی دیگر
به همت جهاد دانشگاهی، سازمان دانشجویان دانشکده پزشکی، برنامه ای با حضور"عبدالله کوثری" با عنوان "شاملو به روایتی دیگر" برگزار شد. کوثری از شاگردان شاملو بوده و شاملو را بخوبی می شناسد. او تمام شاعرانی را که برای نسل من فقط اشخاصی ذهنی هستند(اخوان – شاملو – سهراب سپهری ....) را دیده و در مجالسی که آنها با هم داشته اند شرکت می کرده است. وقتی داشت صحبت می کرد ...وقتی داشتم از روی صحبت هایش کنکاش می کردم که چگونه انسانیست، به طور عجیبی این ایده به ذهنم آمد که، اگر این مرد که دیگر روزگار موی سیاهی بر سرش باقی نگذاشته است از جهان رخت بربندد؛ انگار ایران یکی از کسانی را از دست داده که تاریخ ایران را_ که برای نسل من خواندنش، حوصله و وقت زیادی می خواهد_ به جای خواندن در کتاب ها، زیسته و زندگی کرده است! او گریه های پدرش را در ماجرای کودتای سال سی و دو به خاطر دارد. می داند چرا بسیاری از نخبه ها به حزب توده گرایش داشتند، او می داند که منظور شاملو از آوردن نازلی در شعرش کیست یا چرا شاملو اسم مرتضی را در شعرش آورده و حتی می داند که وقتی شاملو این قطعه از شعرش را می خواند، اشک هایش به چه تلخی از گونه هایش پایین می ریخت. می داند آنگونه که می گویند سهراب سپهری و شاملو دشمنان یکدیگرند،این حقیقت ندارد. و خیلی چیز های دیگر که هم نسلان من اگر عمیق ترین کنکاش های ادبی را هم بکنند نمی توانند این نکات را دریابند. می گویند معاصر بودن خود حجاب است. بله ...اما نامعاصر بودن حجابی بس عظیم تر است. آدم ها، جهان هایی هستند که نامعاصران آنها فقط اگر لب بگشایند می توانند از آنها با خبر شوند. ...هم نسلان من هیچ گاه چشمان اشکبار شاملو را ندیده اند هیچ گاه خیره خیره او را نگاه نکرده اند تا بفهمند او به واقع چه می گوید ... و این موضوع نه فقط در مورد شاملوست بلکه در مورد همه کسانی صادق است که معاصر نبودن ِ ما با آنها و ما به واسطه اینکه دراین دوره زمان هستیم از درک عمیق آنها عاجزیم !
2.
” وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که می توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی ها را تکرار کرد. “ (برتراند راسل)
چند روز است که این شعر را که پابلو نرودا است مدام می خوانم .خیلی دوست داشتنی است. راستش را بخواهید کمی مرا نکوهش می کند ...شما هم آن را بخوانید.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راهِ تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهایِ متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افرادِ ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن!
Pablo Neruda (Chilean writer)
3.
”هرگز در مسیر پیموده شده گام برندارید، زیرا این راه تنها به همان جائی می رسد که دیگران رسیده اند.“ (گراهام بل)
چند روز پیش داشتم با دوستی در مورد "انسان" سخن می گفتم و این که اگر انسان ها به شکل یک ارگانیسم پیچیده و به تعریفی دیگر ، به معنای "یک جهان" ببینیم، چه تغییراتی در باور هایمان و در مراتب بعدی در احساساتمان و بعد تر از آن در عمل مان ایجاد می شود. نتایج آن خیلی از باور ها را دگرگون می کند .شما هم تصور بکنید ببینید چه اتفاقی می افتد ..به من هم بگویید!
4.
وقتی کمتر سزاوارم بمن مهر بورز، آخر آن زمان نیازمند ترم“
(ضرب المثل چینی)
من تازگی ها یک بازی جالب اختراع کرده ام که البته یک بازی گروهی است. اسم این بازی را گذاشته ام " جلب توجه" . و برنده بازی کسی است که بتواند توجه انسان مقابل را به خود جلب کند. راستش ایده این بازی به طور تصادفی به ذهنم رسید؛ وقتی در خانه هر اتفاقی که می افتاد از او در مورد نیتش سوال می کردم . مثلا اگر کسی حرفی می زد که به نظرم تحقیر آمیز بود از او می پرسیدم _ البته به آرامی_ که هدفت این بود که مرا تحقیر کنی ؟ بعد خوب اصولا آدم ها جرات این را ندارند که در حالی که مستقیم در چشمانشان نگاه می کنی، بگویند : "بله" . اما در خانه ما همه به هم راحت می گویند بله !!!! بعد من هم سعی می کردم ادای کسی را در آورم که تحقیر شده است. (بازی جذابیست هم شما کلی شاد می شوید هم طرف مقابل)
می دانید ..همان جا بود که این حرف در من درونی شد که خیلی از این حالات که به انسان دست می دهد فقط نوعی بازیست . شما به من حرفی می زنید .بعد من ناراحت می شوم, بعد شما می آیید از من معذرت می خواهید بعد من شما را می بخشم.... بعد یک بازی دیگر . خوب اگر اینطوری است که بعد همه چیز دوباره خوب می شود چرا اصلا بازی کنیم و اینقدر وقت تلف کنیم ؟ اینجا بود که متوجه شدم خیلی از ما ها که توانایی این را نداریم که با محبت کردن به هم توجه کنیم.... سعی می کنیم با ناراحت شدن از طرف مقابل و وادار کردن او به اینکه به ما توجه کند – و این توجه را با عذر خواهی کردن از ما نشان بدهد- این کار انجام می دهیم.
توجه توجه می آورد. و ما انسانها خیلی وقتا برده ارضا ی این حس هستیم – البته به نظر من اصلا ایرادی ندارد – ولی اگر اینگونه است چرا اینقدر با خود درگیریم که بگوییم اینگونه نیست ...خیلی راحت به طرف مقابل بگوییم : به من توجه کن خیال من و خودت رو راحت کن" حتما باید کلی هزینه بدهیم وقت صرف کنیم ..رو اعصاب هم راه برویم؟
ما حتی با خودمان هم تعارف داریم. برای همین است که روانشناسان می گویند: انسانهایی که بسیار اجتماعی به نظر می رسند به لحاظ روانی بسیار تنها و افسرده هستند. برای همین است که می گویند وقتی کسی مغرور است گول این حالت او را نخورید او در درون در حال گریه کردن است . یا اینکه بر کسی که اعتیاد به چیزی دارد برچسب های ناروا نزنید او به کمی محبت و درک متقابل نیاز دارد ...فقط همین.
|