تبليغاتX
اندیشه کن ....

اندیشه کن ....
انسان در تنهایی می زیید و در تنهایی می میرد

منوي اصلي
صفحه نخست
فهرست مطالب وبلاگ
پروفايل
پست الکترونيک
آرشيو مطالب
تعداد بازديدها:

درباره وبلاگ

شاید سال 83 که با آشفتگی تمام وارد دانشگاه فردوسی شدم اینقدر در ذهنم واضح نبود که بلاخره بعد از چهار سال آمار خواندن می توانم علاقه ام، فلسفه ( آن هم از نوع غرب ) را به طور رسمی دنبال کنم. اما مثل اینکه الان به وقوع پیوسته و از اول مهر 87 دانشجوی فلسفه ی غرب مفید قم می شوم. در چند سال گذشته آشفتگی های زیادی داشته ام. البته فکر نکنم این آشفتگی و دردمندی هرگز از وجودم رخت بربندد ولی به مرور زمان انسان یاد می گیرد چگونه در عین اضطرابهایی که جزئی از وجود اومی شوند و در او لانه می کنند زندگی کند یا شاید از آن لذت ببرد( البته کلاً لذت بردن از آنها برایم محل شک است). در تمام این سالها سعی کرده ام که در میان روزها جهانم و جهان بیرون از خودم را بیشتر بشناسم و در پس این شناخت همیشه دنبال جواب دادن به این سوال باشم که چه باید کرد؟
جهان خیلی وقتها برایم جای عجیبی است که فکر کردن در موردش همیشه همراه با یک نوع اضطراب است و بیشتر اوقات مرا به حالتی از تحیر می برد. تحیری که بیشتر وقتها گیج کننده است اما همواره در من نوعی اشتیاق خاص را برای فهمیدن و درک بیشتر ایجاد می کند. در این میانه احساسم این است که عشق به خود و دیگری و دیگران التیام دهنده ای عمیق است و نوعی همدردی با تمام انسان هاست. انسانهایی که آنها هم مثل من لحظات مایوس کننده و نا امید کننده و خالی از عشق زیادی را تجربه کرده اند. انسانهایی که دوست دارند زندگی شان همواره سرشار از احساس شادی و امیدواری باشد ولی لحظات زیادی است که فاقد آن هستند. البته بیشتر اوقات فقدان چنین احساسی درونی است(حداقل به نظر من) . و من در تلاشم ببینم که در اعماق زندگی چه چیزهایی برای صید کردن هست که زندگی انسان را به ژرفا ببرد.... البته این نشان می دهد که من خوشبینم...

آنكه در خرد مي زييد
خويشتن را در همه و همه را در خويشتن مي بيند
و عشقش به پروردگار عشق
تمامي آمال خودخواهانه را كه شكنجه روحند
در او محو كرده است.
در دلش نه نگراني، از شدت راهي دارد
و نه آرزوي لذت جايي
پس، از شهوت و خشم و ترس ديگر وارسته است .

حلقه تعلقات شخصي را از گردن جانش گشوده
و سودجويي را از دل زدوده؛
نه طالع خوب موج شعفي بر چهره اش مي نشاند
نه اقبال بد به اندوهش مي كشاند
پس چنينند روشن بينان

انديشه به دنيا و تعلقاتش پايبندت مي كند به آنها
پايبندي آرزو مي پرورد در دل
و آرزو چيست؟
آرزو جز شهوت داشتن نيست
و چون نتواني داشته باشي
خشم از راه ميرسد
خشم قدرت تشخيص تو را در پس حجاب مي نشاند
و توان تجربه آموزي از خطا ها را از تو مي ستاند
و چون قدرت تميز از كف نهادي
زندگي ات را سراسر بر باد دادي
وليكن آنگاه كه از دنياي محسوسات درگذري
و از زندان تعلقات و بيزاري ها جان ببري
صلح و يكرنگي فرا خواهد رسيد
رنجها پايان مي يابد
و زندگي ات غرق غرق در نور معرفت مي گردد

پراكنده دل از حكمت به دور است
نه در او ياري تمركز هست گاهي
و نه او را به جهان صلح و يكرنگي راهي
و چون نداند صلح و آرامش چيست
او را به وادي لذت راهي نيست

آن دل كه در پي شهوت روانه شد
قدرت تميز خود را چون قايقي
به گرد باد سپرد
و طوفان او را به سوي هلاكت ببرد

آنكس كه قفس خويشتن شكست
يكباره از ما و من برست
به پروردگار عشق رسيد
و به او ملحق شد
و چه جايگاهي بيشتر از اين

پس به چنين جايگاهي نائل شو
و از مرگ به بي مرگي واصل شو !


آرشيو وبلاگ
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آبان 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينکهاي روزانه
روزگفتار های آرش نراقی

موضوعات
زنان
دین
سیاست
دغدغه ها
خودگویی
فلسفه
متفرقه
آرشیو برنامه ها
اخلاق
معرفی کتاب

لينکدوني
نیلوفر
معنویت و عقلانیت
عبدالکریم سروش
کتابخانه آفتاب
كتابهاي رايگان فارسي
حباب (یاسر میردامادی)
تجربه ی بودن(محمود مقدسی)
گرانیگاه (مصطفی انتظاری)
سه شنبه نويسي ها(علي كاظميان)
شبانه(فاطمه)
باران(مریم محمد پور)
جام تهی
نقطه
نسل سکوت(ابولفضل حاجی زادگان)
چیتا(علیرضا کاظمی)
مکتوب (نرگس)
one year painting project(فاطمه فرهودی)
کاغذها(امیرمهدی حکیمی)
اردوان نوشت(اردوان روزبه)
آتشگه(مهدی آشوری)
کوک بی پرده(مهدی نظری)
عرفان و طریقت (آمنه مجذوب صفا)
پاره نوشته هایی در باب اقتصاد (عنایت کلایی)
اتاق روشن( مجید ادیبی)
بدون سانسور (مرضیه کوهستانی)
ارباب سخن
فراسوی زبان(مهدی ساعتچی)
سودارو(مصطفی رضیئی)
جذبه ( لیدا قهرمانلو)
دریچه( منصور بوستانی)
آواره بر فراز دریای مه
آب و آیینه ( اکبر داستانپور)
رستاخیر(زهیر صیامیان)
بیدار نامه( حسن)
شبتاب(رضا واعظي)
مجمع پریشانی
رندانه (علیرضا مازایان)
سیاه-سفید(سارا طهرانیان)
Critic(مريم نصر)
آرش نراقی
مجید میرزاوزیری
آناناسی فکر کنیم(ناصر آزاد)
نیک مرد
آنک انسان(رضا مسعودی)
اخباری از عوالم فلسفه و عرفان و اديان
اپیستمه
مهر ایران(امیر راعی فرد)
اسرار نهان( آشنا)
فلسفه
راهنمای فلسفه در اینترنت
سایه سبز
همسفر
احسان ابراهیمی
فلسفه ی تعلیم و تربیت (رضا محمدی)
جهانگرد
حيرت(سحر)
حکمت و دین پژوهی
:: قالب وبلاگ

امکانات وبلاگ


اين سايت را صفحه خانگي خود كنيد ! تماس با مدير سايت ! اضافه کردن اين سايت به علاقه منديها ! لينک RSS


طراح قالب

Template By: Tempha.com


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم! ...

 

فرض کنید شما به گزاره های "الف, ب, ج, د" اعتقاد می ورزید. این گزاره ها برای شما قابل دفاع اند و فکر می کنید که درست هم می باشند. شما هنگامی که می خواهید کاری را انجام بدهید به آنها رجوع می کنید؛ بر پایه آنها تصمیم می گیرید، احساس می کنید و البته عمل هم می نمایید. حال فرض کنید با اعتقادات فردی دیگر آشنا می شوید و می بینید که او به" ب ,ج , د, پ" اعتقاد دارد. و البته بعد از این که ادله او را می شنوید به این نتیجه می رسید که اعتقادات او هم به اندازه اعتقادات شما می تواند قابل دفاع باشد.(1). اگر انسان با انصافی باشید می توانید دو راه پیش بگیرید. اول این که می توانید بگویید که اعتقادات من برای من محترم هست و اعتقادات او هم برای او ، بنابراین هر کسی می تواند اعتقادات خودش را داشته باشد و زندگیش را بکند.(2). راه دوم این است که بگویید که اشکالی ندارد؛ حالا که هم اعتقادات من قابل دفاع است و هم او ، من به اشتراک این دو سیستم اعتقادی که به نظر قابل دفاع تر می آید_چون هم من و هم او به درست بودن آنها رسیده ایم  _ اعتقاد می ورزم .

فرض کنید که فردی ، راه دوم را پیش بگیرد و به اشتراک اعتقادات، یعنی به" ب ج د" اعتقاد بورزد . این فرد بر حسب اتفاق؛ با فردی دیگر آشنا می شود که به" ج د ی ک" اعتقاد می ورزد و او دوباره کار اشتراک گیری اعتقادات را بر روی او هم  انجام می دهد. بقیه داستان را خودتان بنویسید . در واقع می خواهم به این موضوع اشاره کنم که اگر شما بخواهید این راه را برگزینید، به ناچار با یک حالت عجیبی روبرو می شوید که من آن را تهی شدگی می نامم . شما باید زیر مجموعه تمام این مجموعه ها را برای اعتقاداتتان انتخاب کنید که آن هم مجموعه" تهی" است!!

 

تا اینجا تمام سخنم درباره اعتقادات بود .اما در واقع این نوشته اقامه دعوی علیه اعتقادات است. تعجب نکنید. میخواهم خود موضوع اعتقاد داشتن زیر سوال برود.

- منظور از "اعتقاد" چه چیزیست؟

-منظور از "اعتقاد" این است که فرض کنید من می گویم " من اعتقاد دارم خدایی هست" این یعنی من باور دارم که خدایی خارج از من هست که دارای یک سری ویژگی ها هست

- خوب ؟

- همین دیگر.

- فقط همین؟

- بله فقط همین .(3)

نمی دانم می توانم منظورم را برسانم یا نه. راستش الان که دارم این متن را می نویسم دارم فکر می کنم که چه کار سختی را انجام می دهم .چون مشکل اصلی همین واژه ها هستند!

این که خدایی هست یا نه ! این که او یکی هست یا نه !  توحید ، عدل،  معاد ... هست یا نه!(4) بیشتر از آنکه جمله هایی، باشند؛ هریک، وضعیتی روانی هستند . شما به صرف اینکه معتقد باشید که بر فرض مثال خدایی هست یا نه، چیزی نه به شما اضافه می شود و نه از شما کم می شود. این گزاره ها  بیشتر یک سری حالات روانی هستند نه جملاتی که  با معتقد شدن  به آنها رستگار شوید!!

وقتی هم که در یک وضعیت روانی باشید دیگر برایتان فرقی نمی کند که آن حالت روانی را در یک گزاره بریزید و همه جا بگویید.  در واقع می خواهم بگویم  این که خدایی هست یا نه، به صرف اعتقاد داشتن ؛ به شما چیزی نمی رسد.

 

کسانی که با جهانبینی های مختلف آشنا هستند. یا کسانی که  روحیه ای پذیرنده دارند اصولا در یک رویکرد تهی شدگی سیر می کنند .چنین کسانی بیشتر اینگونه عمل می کنند: اعتقادات مهم نیستند! اگر شما واقعا به چیزی اعتقاد داشته باشید در آن وضعیت هستید. و می دانید وضعیت روانی بسیار انفسی است نه چیزی افاقی که بتوانید ازآن سخن ها برانید ... بر سر آن دعوا و جدل کنید ... دیگران را تحقیر کنید ... شخصیت خود را وابسته به آن بدانید...

در چنین حالتی ؛ شما از واژه ها _ که اصولا واژه ها، سطحی کننده و بی معنا کننده حالت ها هستند – گذشته اید . دیگر نمی توانید به ایرانی بودن، به مسلمان بودن، به خانواده خوب داشتن ، به پدر و مادرتان ، حتی به اینکه انسان خوبی هستید، افتخار کنید. شما در ژرفای زندگی هستید و این مفاهیم بی معنا هستند ... معنا در وضعیت روانی شماست نه در کلمات ،نه در ذهن ، و نه در هیچ جا دیگر . به قول اوشو این عارف هندی: مردمی که "باور" دارند همیشه با تعصب برخورد می کنند درحالی که مردمی که "میدانند" ، همیشه "شادند". و این شادی نتیجه قرار گرفتن در آن وضعیت است.

 

خودتان را از دست این گزاره ها راحت کنید! چه لزومی دارد اصرار داشته باشم که شما بپذیرید که من مسلمانم یا ایرانیم یا هر چیز دیگر. چرا اینقدر برایمان مهم است؟

میخواهم پشت این قضایا را ببینید . گاهی فقط چون احساس هویت می کنیم دوست داریم ایرانی نامیده شویم یا بدانند ما مسلمانیم یا چیزهای دیگر ...

"واژه"  انسان را به قشر و سطح می برد. انسان را از آنچه در درونش می گذرد جدا می کند. چه اصراری که خودمان را به جمعی وابسته بدانیم ؟ چه اصراری؟

 

من نمی گویم که اعتقادات الزاما چیز های بدی هستند. بلکه تمام حرفم این است که از قشر و سطح باید گذشت. گه گاهی سری هم به عمق زندگی بزنیم بد نیست. وقتی نی یا دانه ای شکافته می شود ظاهرا درون آن چیزی نیست اما همین "هیچ" جوهره درخت است. وقتی اعتقاد دارید مجبورید از آن دفاع کنید . دیگران ناراحت کنید خودتان را عذاب بدهید که چرا آنها شبیه شما فکر نمی کنند . اما هنگامی که از این چیزها گذشتید می توانید آرامش را دریابید .به وجوتان متصل شوید . با خود همرنگ شوید. و خود اصیلتان در یابید. وبراساس آنچه فهم می کنید زندگی کنید. برای انسانی که سعی می کند این عالم را بفهمد؛ بزرگترین وظیفه  این است که بر اساس آنچه فکر می کند درست است زندگی کند.

 

 

 

اینجا هوا گرم است هر چند برف می بارد .به گمانم امروز اتفاقی در قلبم افتاده باشد. بگذارید ببینم ... یک چند لحظه .... آهان تویی ؟ گفتم باید تو آمده باشی ...

                                  آه ای یقین یافته بازت نمی نهم!

 

 

 

1 : اعتقادات و سیستم های اعتقاداتی مثل ریاضیات نیستند که یک پاسخ قاطع بتوان برای یک سوال واحد  پیدا کرد.  اصولا اگر بدیهیاتِ "فرض گرفته شده" در یک سیستم اعتقادی را زیر سوال ببرید و چیز دیگری را جایگزین آن کنید، کل آن سیستم فکری  بهم می ریزد . توجه کسانی که ریاضی خوانده اند را نیز به این نکته جلب می کنم که اگر شما فضای متر خود را تغییر دهید جواب های متفاوتی هم میگیرید.

 

2 : البته فرض رابر این گرفته ام که این اعتقادات با هم تضاد ندارند بلکه بیشتر در ناحیه رویکرد با هم تفاوت دارند.

 

3: با نوشتن این دیالوگ کوچک می خواهم تهی بودن واژه ها را نشان دهم. مثلا در ادیان توحیدی خدا دارای ویژگی قادر مطلق؛ خیر خواه مطلق و عالم مطلق است. او بر همه جا احاطه دارد و همه چیز در سیطره اوست . حال از خیل عظیمی از دوستانتان این سوال را بپرسید که آیا به خدا اعتقاد دارند. خیلی راحت خواهند گفت البته!! و انگار در مورد این صحبت می کنند که از وجود یک گنجشک در حیاط از آنها سوال کرده اید! در حالی که من داستان عارفی را می خواندم که در مورد حالاتش می گفتند: وقتی کلمه "خدا" را می گفت نمی دانست که لحظه ای بعد تاب می آورد که جمله "بر من رحمت ار" را بگوید. ببینید قصد ندارم در مورد وجود خدا صحبت کنم. می خواهم بگویم خیلی وقتها کلمات از مفهوم تهی اند. و همین، واژه ها را بینهایت سطحی می کند.

 

4: اعتقاد می تواند باور به هر چیزی باشد .حتی خرافات هم نوعی اعتقاد است اما من بیشتر از گزاره های دینی استفاده می کنم چون بیشتر جنگ هایی که در تاریخ شده بر سر این چیز ها شده . بیشتر قدرت طلب ها از گزاره های دینی برای تثبیت قدرتشان استفاده می کنند....

 

پی نوشت 1 : من واقعا الان نمی دانم توانستم آنچه را که در ذهنم بود بگویم یا نه! اینقدر احساس استیصال در رساندن مفهوم نکرده بودم. شاید خودم هم درست نفهمیده ام!!

 

پی نوشت 2 : این جمله را هم ابوالفضل چند روز پیش که در مورد اعتقادات بحث می کردیم  از حسین پناهی نقل کرد:

 

                         پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست!

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:چهارشنبه 27 دی1385 موضوع: فلسفه

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
وقتی برای خودم نامه نمی نویسم....

بر اثر سستى نبود كه از نامه نوشتن به تو خوددارى كردم، چرا كه واقعاً بهترين آرزوها را براي تو   دارم؛ بلكه به اين علت بود كه به نظرم می رسيد كه براي به مرحله عمل درآوردن همه آنچه لازم است ديگران به قدر كفايت سخن گفته اند، و آنچه ناكافي است(البته اگر اصلاً چيزى ناكافى باشد) نوشتن يا گفتن نيست - كه معمولاً بيش از حد كفايت هست – بلكه سكوت و عمل است. زيرا سخن گفتن گيج كننده و آشفتگی آور است، و حال آنكه سكوت و عمل افكار را مجموع می دارند و روح را قوت می بخشند. بنابراين، به محض اينكه شخص آنچه را در جهت خير و صلاحش برايش گفتند فهم كند نياز بيشترى به شنيدن يا بحث كردن نيست؛ از آن پس، آنچه محل حاجت است اين است كه بجديت تمام درصدد برآيد كه به آنچه آموخته است، در عين حفظ سكوت و حضور قلب، فروتنى و افتادگی، محبت و شفقت، و تحقير نفس، عمل كند.

 

پی نوشت : این نوشته از یک قدیس است کامل تر آن را می توانید در کتاب سیری در سپهر جان ببینید.

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:دوشنبه 25 دی1385 موضوع: دین

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
آنجا که زندگیت بر باد می رود...

 

معتمدی در شهری زندگی می کرد. امانت داری وی شهره عام و خاص بود. آنقدر که روزی مردی که می خواست به سفری دور دست برود زن خود را به او سپرد. معتمد روزهای اول نهایت امانت داری را در مقابل زن انجام داد اما کم کم غریزه بر او حکم فرما شد. پیش دوستی رفت و برای او ماجرا را گفت .دوست وی آدرس مردی را به او داد و گفت این مرد جواب سوال تو را می داند. نشانی را گرفت و راهی شد. به خانه ای رسید. در باز بود . با حیرت وارد خانه شد . خانه پر از زنهایی بود که عشوه گری می کردند . خانه میخانه ای بود. مرد خیلی تعجب کرد .صاحب خانه را خواست . به اتاقی رهنمونش کردند . به صاحب خانه گفت: من برای جواب سوالی پیش شما آمدم اما برایم سوال دیگری پیش آمد .اجازه بدهید سوالی در مورد این خانه بپرسم . چرا این خانه این گونه است؟

گفت: برای این که مردم زن خود را به من نسپارند.

مرد سکوتی کرد و گفت: در آنِ واحد جواب دو سوالم را گرفتم. 

 

 

اما این حکایت را نوشتم تا برای شما قضیه ای را تعریف کنم.

چند روز پیش دختر عمه گرام بنده به دانشگاه ما آمده بود . نگهبان جلوی درب اصلی دانشگاه، او را به درون ، راه نداد . به من زنگ زد و ماجرا رو گفت. از نگهبان دانشکده خواهش کردم که تماس بگیرد .... دقیقا پشت تلفن چنین چیزی را گفت:

خانم عرب از دانشجویان بسیار خوب این دانشکده هستند . او مسئول جهاد دانشگاهی و همچنین از اعضای انجمن اسلامی هستند....

برای یک لحظه احساس کردم نگهبان می خواهد مرا از میان ببرد.یعنی من به واسطه این القاب و عناوین خیلی دانشجوی خوبی هستم. و از خود پرسیدم پس باید هر کاری رو بر خود روا ندارم ؟ بهتر نیست که نزد مردم به چیزی معروف نباشی تا لااقل هر کاری می کنی برخاسته از خودت باشد؟شاید دلم بخواهد خوب نباشم؟ باید چقدر مراعات کنم که تصور او نسبت به من خراب نشود؟... و هزار سوال دیگر

اما نکته اینجاست... زندگی عاریتی کردن و نااصیل شدن از همین جا شروع می شود. از همان جایی که سعی می کنیم حتی گاهی صفتی را که دیگران به ما نسبت می دهند نگه داریم و حتی با نگه داشتن این صفت خود را در زحمت انتظارات بیجای دیگران قرار بدهیم... برای لحظه ای از تمام صفت های خوب بدم آمد.

 

الان که دوباره به ماجرا نگاه می کنم می بینم که برای اینکه یک زندگی عمیق داشته باشید باید از اینکه دیگران در مورد ما چگونه فکر می کنند بگذرید . واین شاید مقدمه این باشد که زندگی اصیل ، عمیق و با معنایی را  آغاز کنید. کسی چه می داند شاید در ژرفای زندگی آنجا که دیگر صفت ها جایی ندارند و فقط کیفیت ها باقی مانده اند ، چیزی ژرف باشد که...

 

 

پی نوشت:  حکایت بالا را ابولفضل عزیز برایم تعریف کرد. من چند روز است که زیاد با او صحبت می کنم .دیشب هم مجتبی ِخوب به من زنگ زد و کلی خوشحالم کرد... ملیحه مهربانم  هم امروز از خانه اومد و امروز برایم روز فوق العاده ای بود. در اتوبوس هم زینب حسینی این دختر دوست داشتنی را همراه با دوستانش دیدم و صحبت با او هم خیلی خوب بود .

دوستان خوبم از همه تان بی نهایت ممنونم .خیلی دوستتان دارم.     

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:شنبه 23 دی1385 موضوع: دغدغه ها

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یلدا بازی

 دعوت ملیحه و ابولفضل عزیز را اجابت کردم و سعی می کنم یلدا بازی کنم ..البته هنوز هم نفهمیدم این یلدا بازی چه چیزیست اما به نظرم آمد یلدا بازی چنین مفهومی است: مطلبی در مورد خودم است که حداقل به نظر خودم از دید دیگران مغفول است …

1

اولین چیزی که باید در مورد خودم بگویم این است که آدم متمرکزی هستم . وقتی دارم کاری انجام می دهم –مثلا یک کتاب می خوانم - در واقع کرکره بقیه حواسم  برای درک چیزی به جز کتاب پایین است. این توانایی ( و از دیدی دیگر این ضعف) این امکان را به من می دهد که در یک بازار شلوغ کتاب بخوانم ( و این کار را کرده ام) , در عرض دو روز سیصد صفحه کتاب رو بلع کنم و بعد بازگو کنم . امتحان جمیعتم را عرض شش ساعت بخوانم در حالی که در طول ترم یک ساعت هم در  کلاس نبوده ام و نمره خوبی بگیرم … و کار های دیگر… اما همین ویژگی در واقع برای دیگران سوهان روح است. چند نمونه مثال میزنم تا عمق فاجعه را دریابید. قربانیان این موضوع بیشتر از کسانی هستند که کنار من زندگی می کنند. دقیقا این اتفاق هر روز می افتد: من در حال کتاب خواندم بعد خواهرم در مورد موضوعی که به نظرش مهم است با من صحبت می کند . اشتباه نکنید .من در واقع چیزی نشنیده ام .متاسفانه من در آن لحظه فقط صدای نامفهوم اضافه ای را در محیط حس کرده ام!!! خواهرم در اینجور مواقع این کار انجام می دهد :با دو دستش صورت من را از روی کتاب برمیدارد بعد این جمله رو میگه: Dear Zahra, please focus me. Please… please…please و این لغت please رو انقدر ملتمسانه می گه که من دچار حالت شرمندگی می شم و کتاب رو می زارم کنار. از دیگر قربانیان این ماجرا مامانمه. من از نظر مامانم یک ناشنوا به حساب می آیم . مثلا اگر با شما در حال صحبت باشم . دیگه صدایی به غیر صدای شما که ربطی به موضوع نداشته باشه رو نمی شنوم (مخصوصا اگه کارای خونه هم باشه!!!) برای همین یکی از دغدغه های مادرم اینه که بعد از این که من رو احتمالا خونه بخت بفرسته چی جوری من می خوام یه زندگی رو با این وضعیت اداره کنم چون واسه مامانم عادیه که مثلا آب برنج گذاشتم.... بعد... دو ساعت بعد ..یعنی بعد از این که ظرف سوخته، یادم بیاد که بله قرار بوده غذا درست کنم!!! (قول می دم این خصلت و ترک کنم)( دیگه خدا احسن الخالقینه می بینید چی آفریده؟ اصلا برای اثبات وجود خدا آیتی بهتر از من می خواهید؟)

2

اگر می خواهید تا ابدالدهر در قلب من جای داشته باشید سعی کنید فقط یک کار انجام دهید : محبت کنید ! اگر این محبت یک محبت صادقانه و شفاف و البته بیشتر از ان مقداری باشد که من سزاوارش هستم و البته بدون هیچ چشمداشتی باشد در حقیقت در آن لحظه می توانید مرا به خیلی از کار ها وادارید. ممکن است حتی از روی احترام به شما تعظیم هم کنم .ومی توانید آن لحظه از چیزی در مورد من مطمئن باشید ...هرگز محبتتان را فراموش نمی کنم!... اگر هم شما ذاتا آدم با محبتی هستید می توانید مطمئن باشید که پیشاپیش در قلب من جا گرفته اید!!! یک نکته دیگر در مورد کسانی که همین طوری دوستشان دارم این است که آدم هایی که سعی می کنند خوب باشند البته به سبک خودشان نه به سبک من برای من بیش اندازه عزیز اند.

3

یکی از چیز هایی که همیشه به من می گویند این است که شور یک کاری رو درمیارم . مثلا از یک غذایی که خوشم میاد هر شب واسه خودم از اون غذا می پزم تا دلمو بزنه . یا مثلا از یک آهنگی که خوشم میاد ممکنه به مدت یک هفته فقط همون آهنگو گوش بدم تا وقتی که دیگه وقتی میشنومش حالت تهوه بهم دست بده ...بعد آهنگ بعدی... یا مثلا از یک نویسنده ای که خوشم می یاد همه کتاباشو می خونم...

4

اینکه تمام مثالام توش کتاب داره واسه اینه که من یک تفریح دارم (البته با دوستام هم خیلی دوست دارم باشم چون در مورد کتابام می تونم باهاشون صحبت کنم!!!) حتی این هم درست نیست من فقط یک زندگی دارم اونم زندگی با کتابامه ... اتفاقا یکی از ایراداتی که خودم همیشه به زندگیم میگیرم همینه . خیلی انتزاعی شدن فاتحه زندگی انسان رو می خونه ... رابطه انسان رو با انسان هایی که گوشت و پوست و استخوان دارند قطع می کنه ... و این زندگی انسان رو از عمیق بودن خالی می کنه .

 

5

خیلی چیزای دیگه هم هست ..ولی الان خیلی خسته ام یادم اومد یک پست دیکه هم می زارم.

 

حالا شما یک کار کنید اگر چیزی را در من پر رنگ می بینید بنویسید برایم جالب خواهد بود و البته روی همه آنها فکر خواهم کرد.

...

من هم از مریم صادقی ِ آمنه مجذوب صفا را دعوت به یلدا بازی می کنم .البته دوستان دیگر را می خواستم دعوت کنم که ملیحه این کار رو قبلا کرده.

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:پنجشنبه 21 دی1385 موضوع: خودگویی

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
تا به حال دوست داشته اید درون یک انسان شیرجه بزنید؟

... نمی دانم شاید به نظرتان مسخره باشد ... من گه گاه دچار بیماری عجیبی می شوم . این بیماری ( البته می گویم بیماری چون لغت دیگری نمی یابم و هم این که گاهی مزمن می شود!) یک جور میل شدید به شیرجه زدن است .شیرجه زدن درون یک انسان . وقتی دچار این حالت می شوم به طور عجیبی دلم می خواهد راهی به درون طرف مقابل پیدا کنم و در اقیانوس روح او یک شیرجه عمیق بزنم و بعد شروع به شنا کردن بکنم.امروز دوباره دچار این حالت شدم .

 نوشته زیر را درون کتابخانه فنی روی کاغذ آوردم:

در کتابخانه نشسته ام . در سرم درس های مختلف در حال پرواز کردن هستند...طرح آزمایش ها ...رگرسیون ... آمار ریاضی 2 ... آنالیز ریاضی . یهو یک چیز عجیب در من اتفاق می افتد ... سرم را بالا می گیرم ...موهایم را مرتب می کنم و بعد به اطرافم نگاه می کنم ... همه به کار خودشان مشغولند... در واقع تصویر این گونه است:

من- کتابخانه – کلی آدم که در حال درس خواندن هستند- میز ها – صندلی ها – دیوار ها – کتاب ها- قلم ها – مبایلها ...

واقعا داشتم به همین چیز ها نگاه می کردم که یهو احساس می کنم که "دوست دارم" ( و این کلمه را با ذره ذره وجودم مزه کردم) که درون همه آدم هایی که اینجا هستند شیرجه بزنم و در همه آنها یک شنای حسابی کنم. دوست دارم به درونشان بروم و از نهان هایشان، دغدغه هایشان ، ندانستن هایشان ، عشقهایشان ، هدف هایشان و هر چیز انسانی دیگر... و حتی آن قسمت هایی از وجودشان که خیلی ها می گویند حیوانی است ؛ باخبر شوم .دوست دارم بدانم چه می کنند ... فکرهایشان به کجاها می رود .غم هم می خورند؟ غم چه چیزی؟ ...

یک دفعه متوجه می شوم که اصلا در عالم دیگری در حال سیر کردنم ... یاد فکر هایم می افتدم. خنده ام می گیرد...سرم را روی کتاب هایم میگذارم... سعی می کنم به این جمله فکر کنم که ...

 

زندگی یکسره تموج نفحات است. به هر چه توجه کنید با آن یکی می شود.یعنی با هر چه همنوا شوید به همان می پیوندید.

 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:شنبه 16 دی1385 موضوع: خودگویی

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
من شجاعت ِ بودن دارم.

 این مطلب را به مناسبت سالگرد زلزله بم نوشتم . ولی نمی دانم چرا همان زمان(منظور م چند روز پیش است) بر روی وبلاگم نگذاشتم . یادم می آید زمانی که این حادثه اتفاق افتاد 17 سالم بود(فکر می کنم) یعنی سه سال پیش ..آن زمان نه از برهان شر چیزی می دانستم و نه از اعتقاد به خدا... بلکه بر پایه همان ایمانی که مادر و پدرم به من داده بودند به نهایت غمگین شده بودم . بار ها بارها خودم را جای یکی از کودکان آن حادثه می گذاشتم و به شدت متاثر می شدم.  به ذهنم رسید باید کاری کنم .نمی توانستم آنجا بروم چون امتحانات نزدیک بود و مادرم هم البته مطمئنا نمی گذاشت . دفترچه حساب پس اندازم را برداشتم . چهل هزار تومان عیدی سال قبلش گرفته بودم که همه را در این حساب ریخته بودم از بانک گرفتم و به مراکز جمع آوری کمک های مردمی اهدا کردم . الان که نگاه می کنم خودم خنده ام می گیرد. وقتی بر می گشتم می گفتم که درست است که پول من زیاد نیست ولی خوب تمام دارایی من همین قدر است .خدا البته این موضوع را می داند. بعد می گفتم که ممکن است یک انسان صد میلیون داشته باشد ولی یک میلیون کمک کند ولی من چهل هزار تومان داشتم و همه آن را کمک کردم. بعد انگار که یک وظیفه را انجام داده باشم احساس شعف می کردم!!! 

الان البته یک مقدار اوضاع فرق می کند انقدر شک کرده ام که حتی نمیتوانم خودم را به لحاظ احساسی جای چند سال قبل خودم بگذارم. خودم هم نفهمیدم چی شد ولی الان بیشتر از این که ایمان یا چیزی از این قبیل داشته باشم ...فقط جلوی سوالات مابعدالطبیعه می نویسم نمی دانم .و فکر می کنم این گونه باصداقت بیشتری با خودم رفتار کرده ام! من الان حتی در جدال بین شک ایمان هم نیستم .انگار در یک موضعی قرار دارم که نوعی سازگاری با این حالت پیدا کرده ام. الان خیلی متعادلتر .... بگذریم قرار نیست در مورد خودم بنویسم ..این متن زیر همان مطلب است:

من دارم گریه می کنم. آره چی فکر کردید؟ من دارم گریه می کنم . من غمگینم ...من غمگینم ..اگر شماغمگین نیستید ....با کمال خودخواهی به شما می گویم، قرص نسیان خورده اید. ...من غمگینم ..من... شما فراموش کارید ....

من هر وقت به مرگ فکر می کنم غمگین می شوم... کاش می توانستم آن طرف دیوار را ببینم ...شاید کمی دلم آرام می شد .کاش می شد بدانم که جاودان می مانیم...اما...اما...اما...هیچ کس نمی داند چه می شود! آهای با شمام ..شما نه آقا ...نه، شما هم نه... اون خانمی که اون آخر نشسته است رو می گم ... شما می دانید؟... چی؟ یک بار دیگه تکرارکنم؟ ....می گم اون ور دیوار رو شما می بینید؟ چی؟...آره ؟ چه خوب! ...نه؟...نه؟ ..هیچی نیست ؟ وای نه ..وای نه ...نه ...نه دوست ندارم اینطوری باشه ...من دارم از درد می میرم ...وای هیچی نیست...می دونستم... می دونستم همه چیز پوچه ! پوچه ؟ خوب حالا باید چی کار کنم که پوچه؟ ....چی؟ واسه چی گریه می کنم؟ مگه تو خبر به این مهمی رو نشنیدی که اون ور دیوار خبری نیست؟ ....خوب اینکه گریه نداره؟ این چه حرفیه .! به نظر من که گریه هم داره .

چی می گید شما ها؟ من حالم از همتون بهم می خوره ... شما درک ندارید ...حوادث واسطون عمق نداره ...می فهمید؟ حالیتونه؟ اون ور هیچی نیست!....احمق ها حتما باید سرتون داد بزنم تا باورتون بشه ؟ ای خدا چرا اینا گوش نمی دن؟ هی آقا مگه نمی فهمی اون ور هیچی نیست.

- خوب چیکار کنم که هیچی نیست ... اصلا مهم نیست .. مهمه؟ خوب نه دیگه ..اصلا بهش فکر نکن ..تو هم وقت داری ها ... وقتی این همه چیز واسه لذت بردن هست واسه چی به این چیزای احمقانه فکر کنم ؟

- یعنی چی؟ یعنی واسه شما مهم نیست تهش چی می شه؟ شما دیگه چه جور آدم هایی هستید؟

-  به ما که خوش میگذره ...شما رو نمی دونم .

- شما دارید ادای ادمهای خوشبخت رو در می آرید. شما خودتون رو به خواب زدید.

- خواب ؟ واسه من مهم لذته حالا تو بگو خواب چه فرقی می کنه؟ برو خوش باش ... حال داری ها

 

اما مگه می شه؟ اینا چرا اینطوری اند؟ چرا اینقدر شادند؟ ببینم خانم ...بله با شمام... شما با اون آقا نسبتی دارید؟ همون که اونجا خوابیده؟ اینجا چرا اینجوریه خانم ؟ اینا چرا حالیشون نیست ؟ خانم باشمام چرا جوابمو نمی دید؟ چی ؟ شما هم دارید گریه می کنید؟ شما هم مثل منید؟ آخیش ما یکی رو هم دیدیم که مثل خودمه .دیگه داشتم به خودم شک می کردم... خانم ؟.... خانم؟... کجا می رید ؟.... منو تنها نزارید.... این نامه چیه؟ بخونمش ؟... خانم نرید... چی نامه رو باز کنم و بخونمش ؟

.

.

.

.

بگذار گونه هایت همیشه تر باشد .این بهترین هدیه ایست که هر انسانی به خودش می دهد. حرف هیچ کس را در مورد اینکه پشت دیوار چه چیزیست باور نکن ...حرف هیچ کس را .بگذار این راز همیشه مثل یک  "بغض کوچک" در زندگی باشد ...چه عجله ای که راز ها را بگشاییم .بگذار این "نمی دانم" مثل یک حقیقت پررنگ در زندگیت جلوه گر باشد. این شهامت را داشته باش و بگو نمی دانم ولی هنوز هم می توانم ...هنوز هم می توانم زیست کنم... می توانم از زیبایی لذت ببرم می توانم گل های نرگس را استشمام کنم به گل های مریم آب دهم .می توانم همه این آدمها را اعم از این که بیدارند و خوابند ونیمه خوابند را دوست داشته باشم .هنوز هم می توانم نفس بکشم و حس کنم و زندگی کنم و حتی هنوز هم می توانم بی دلیل بخندم.

.

.

.

من هنوزم دارم گریه می کنم ...اما... گریه ام شبیه یک هق هق ِ عمیقه یه چیزی که از ته وجودم تا توی چشمام می یاد و بعد نمی دونم چرا شبیه یک مایع شور مزه می شه و از گونه هایم پایین می آید. من آرامم ...من بلاخره روزی می میرم ...و نمی دانم که پشت دیوار زندگی ، همان جا که زندگیم تمام می شود چه می شود ...من نمی دانم.

.

.

.

من دارم گل ها را آب می دم. یک کیک کوچک درست کرده ام .قرار است عصر برای آن آقای نیمه خواب کنار کوچه ببرم... من این کار را می کنم ... من بلاخره روزی می میرم ...و نمی دانم که پشت دیوار زندگی ، همان جا که زندگیم تمام می شود چه می شود ...من نمی دانم.

.

.

.

اینجا رو می گم .دیدی عزیزم ؟ این ابرا رو تو آسمون دیدی؟ بیا اینجا کنارم بنشین این گل خودرو رو هم نگاه کن. بیا با هم یک شعر زیبا بنویسیم :

و من بلاخره روزی می میرم ...

و نمی دانم که پشت دیوار زندگی ،

 همان جا که زندگیم تمام می شود

چه می شود ...

من نمی دانم.

اما می توانم بایستم و بگویم هنوز هم می توانم ..

من شجاعت ِ بودن دارم.

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:یکشنبه 10 دی1385 موضوع: خودگویی

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
تا شکوه شگفت لحظه ها را نشناسی؛

چشمهایت به مهمانی رنگین کمان  نخواهد رفت.

 

راستش را بخواهید من تازگی ها تصمیم گرفته ام در نوعی صداقت با خودم زندگی کنم(که این شاید بزرگترین لطفیست که در حق خودمان می توانیم بکنیم). ببینم این فکرهایی که در سرم می چرخند و دوره ام می کنند، از کجا می آیند و به کجا می روند .... چطور شده است که من اعتقاد پیدا کرده ام که فلان چیز اینگونه است یا آن طور دیگر است. سبب این که من می پندارم که مثلا فلان موضوع برایم مهم است و برای دیگری نه، چیست؟برای اینکه بخواهم این کار را بکنم مسلما اولین قدم آن است که به سخنان سقراط و البته خیلی های دیگر گوش دهم و از"خود را بشناس" شروع کنم. می توانم خودم را از منظر های مختلفی بررسی کنم .مثلا بفهمم که چه سنخ روانی دارم. یا مثلا نقاط ضعف و قوتم کجا ها هست؟ به لحاظ روانی ببینم چگونه انسانی هستم . "خودمحورم" یا "دیگر محور" یا مثلا "درون گرا" یا "برون گرا" هستم....یا می توانم به لحاظ جامعه شناسی ببینم در کجای جامعه واقع شده ام جامعه چه تاثیری بر روی من می گذارد و من چه تاثیری بر روی آن.

اما می خواهم یک گام به جلو بروم ...من با اینکه ممکن است از خیلی از علوم باخبر باشم ...و حتی تا حدودی خودم را هم بشناسم ، اما هیچ وقت به طور کامل این شناخت صورت نمی گیرد... گاهی اوقات رفتار هایی از ما سر می زند که خودمان هم نمی دانیم برای چه این کار را کردیم( البته هر چه خودشناسی عمیق تر مسلما این گونه رفتار ها کمتر می شود)اما به نظر من  اوج زندگی هر انسانی آنجاست که هر چه خودش را بیشتر می شناسد می فهمد کمتر در مورد خودش می داند و بیشتر به این نکته پی می برد که "همه چیز از درون تو بر می خیزد" . دنیای درون، دنیای زیبا و وسیعیست_ حداقل برای من این گونه است _بسیاری از جستجوها و بسیاری از دل انگیز ترین خاطراتم را خودم به خودم ارزانی داشته ام .به واقع دریافته ام هر چه این کنکاش درونی بیشتر می شود به همان میزان دیگران را بیشتر دوست داشته ام و البته خودم را . و همین شفا بخش زندگیم بوده است . چه کسی گفته است ادیان یا هر سلوک عرفانی آمده اند تا جهان را نجات دهند؟ این ادعای بزرگیست که جهان را با خاکستر یکی می کند .ما فقط وظیفه داریم برای جهان درونمان کاری بکنیم .اگر قرار باشد کاری برای دیگران بکنیم خودش اتفاق می افتد .

 من آدم های زیادی را دیده ام که خواسته اند جهان را تغییر دهند آن هم به چه سرعتی!! اما نتیجه اش معکوس بوده است. لازم به مثال نیست. هر کجا جنگی می بینید ..هر کجا نزاعی در می گیرد این جور انسان ها البته حتما یک سر قضیه هستند. ما را چه به این ادعا های بزرگ؟ وقتی نمی توانیم برای خودمان کاری حتی کوچک انجام بدهیم؟!!!

در پایان دوست دارم این شعر از "سوزان پولیس شوتز" را هم بیاورم که:

 

بسیاری چنینند:

مسافری بی قرار، از شاخه ای به شاخه ای دیگر،

همواره به جستجوی شادمانی،

اما به هر مخاطره ای باز خویشتن را می یابد،

بیشتر سرگشته و کمتر شادمان .

 

تا آن روز که دریابد چیزی را که می جسته است،

پیوسته در درون خویش  داشته است

و آنچه شادمانش می کند

تقسیم "نان ِجان" به "سفره ی دوستی" است

و آن که بیشتر از همه دوستش دارد.

او را که عاشق است.

                                                   

 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:پنجشنبه 7 دی1385 موضوع: خودگویی

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
چند روایت معتبر... از شاملو ... از مخاطره کردن....از انسان...و جلب توجه

 

1.

شاملو به روایتی دیگر

 

به همت جهاد دانشگاهی، سازمان دانشجویان دانشکده پزشکی، برنامه ای با حضور"عبدالله کوثری" با عنوان "شاملو به روایتی دیگر"  برگزار شد. کوثری از شاگردان  شاملو بوده و شاملو را بخوبی می شناسد. او تمام شاعرانی را که برای نسل من فقط اشخاصی ذهنی هستند(اخوان –  شاملو – سهراب سپهری ....) را دیده و در مجالسی که آنها با هم داشته اند شرکت می کرده است. وقتی داشت صحبت می کرد ...وقتی داشتم از روی صحبت هایش کنکاش می کردم که چگونه انسانیست، به طور عجیبی این ایده به ذهنم آمد که، اگر این مرد که دیگر روزگار موی سیاهی بر سرش باقی نگذاشته است از جهان رخت بربندد؛ انگار ایران یکی از کسانی را از دست داده که تاریخ ایران را_ که برای نسل من خواندنش، حوصله و وقت زیادی می خواهد_ به جای خواندن در کتاب ها، زیسته و زندگی کرده است! او گریه های پدرش را در ماجرای کودتای سال سی و دو به خاطر دارد. می داند چرا بسیاری از نخبه ها به حزب توده گرایش داشتند، او می داند که منظور شاملو از آوردن نازلی در شعرش کیست یا چرا شاملو اسم مرتضی را در شعرش آورده و حتی می داند که وقتی شاملو این قطعه از شعرش را می خواند، اشک هایش به چه تلخی از گونه هایش پایین می ریخت. می داند آنگونه که می گویند سهراب سپهری و شاملو دشمنان یکدیگرند،این حقیقت ندارد. و خیلی چیز های دیگر که هم نسلان من اگر عمیق ترین کنکاش های ادبی را هم بکنند نمی توانند این نکات را دریابند. می گویند معاصر بودن خود حجاب است. بله ...اما نامعاصر بودن حجابی بس عظیم تر است. آدم ها، جهان هایی هستند که نامعاصران آنها فقط اگر لب بگشایند می توانند از آنها با خبر شوند. ...هم نسلان من هیچ گاه چشمان اشکبار شاملو را ندیده اند هیچ گاه خیره خیره او را نگاه نکرده اند تا بفهمند او به واقع چه می گوید ... و این موضوع نه فقط در مورد شاملوست بلکه در مورد همه کسانی صادق است که معاصر نبودن ِ ما با آنها و ما به واسطه اینکه دراین دوره زمان هستیم  از درک عمیق آنها عاجزیم !

 

2.

” وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که می توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی ها را تکرار کرد. “   (برتراند راسل)

 

چند روز است که این شعر را که پابلو نرودا است مدام می خوانم .خیلی دوست داشتنی است. راستش را بخواهید کمی مرا نکوهش می کند ...شما هم آن را بخوانید.

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگرهمیشه از یک راهِ تکراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهایِ متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افرادِ ناشناس صحبت نکنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند

و ضربان قلبت را تندترمی کنند،

دوری کنی...

 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی....

 

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن!

نگذار که به آرامی بمیری...

شادی را فراموش نکن!

Pablo Neruda (Chilean writer)

 

3.

 ”هرگز در مسیر پیموده شده گام برندارید، زیرا این راه تنها به همان جائی می رسد که دیگران رسیده اند.“       (گراهام بل)

 

چند روز پیش داشتم با دوستی در مورد "انسان" سخن می گفتم و این که اگر انسان ها به شکل یک ارگانیسم پیچیده و به تعریفی دیگر ، به معنای "یک جهان" ببینیم، چه تغییراتی در باور هایمان و در مراتب بعدی در احساساتمان و بعد تر از آن در عمل مان ایجاد می شود. نتایج آن خیلی از باور ها را دگرگون می کند .شما هم تصور بکنید ببینید چه اتفاقی می افتد ..به من هم بگویید!

 

4.

وقتی کمتر سزاوارم بمن مهر بورز، آخر آن زمان نیازمند ترم“

(ضرب المثل چینی)

                

من تازگی ها یک بازی جالب اختراع کرده ام که البته یک بازی گروهی است. اسم این بازی را گذاشته ام " جلب توجه" . و برنده بازی کسی است که بتواند توجه انسان مقابل را به خود جلب کند. راستش ایده این بازی به طور تصادفی به ذهنم رسید؛ وقتی در خانه هر اتفاقی که می افتاد از او در مورد نیتش سوال می کردم . مثلا اگر کسی حرفی می زد که به نظرم تحقیر آمیز بود از او می پرسیدم _ البته به آرامی_  که هدفت این بود که مرا تحقیر کنی ؟ بعد خوب اصولا آدم ها جرات این را ندارند که در حالی که مستقیم در چشمانشان نگاه می کنی، بگویند : "بله" . اما در خانه ما همه به هم راحت می گویند بله !!!! بعد من هم سعی می کردم ادای کسی را در آورم که تحقیر شده است. (بازی جذابیست هم شما کلی شاد می شوید هم طرف مقابل)

می دانید ..همان جا بود که این حرف در من درونی شد که خیلی از این حالات که به انسان دست می دهد فقط نوعی بازیست . شما به من حرفی می زنید .بعد من ناراحت می شوم, بعد شما می آیید از من معذرت می خواهید بعد من شما را می بخشم.... بعد یک بازی دیگر . خوب اگر اینطوری است که بعد همه چیز دوباره خوب می شود چرا اصلا بازی کنیم و اینقدر وقت تلف کنیم ؟ اینجا بود که متوجه شدم خیلی از ما ها که توانایی این را نداریم که با محبت کردن به هم توجه کنیم.... سعی می کنیم با ناراحت شدن از طرف مقابل و وادار کردن او به اینکه به ما توجه کند – و این توجه را با عذر خواهی کردن از ما نشان بدهد- این کار  انجام می دهیم.

توجه توجه می آورد. و ما انسانها خیلی وقتا برده ارضا ی این حس هستیم – البته به نظر من اصلا ایرادی ندارد – ولی اگر اینگونه است چرا اینقدر با خود درگیریم که بگوییم اینگونه نیست ...خیلی راحت به طرف مقابل بگوییم  : به من توجه کن خیال من و خودت رو راحت کن" حتما باید کلی هزینه بدهیم وقت صرف کنیم ..رو اعصاب هم راه برویم؟

ما حتی با خودمان هم تعارف داریم. برای همین است که روانشناسان می گویند: انسانهایی که بسیار اجتماعی به نظر می رسند به لحاظ روانی بسیار تنها و افسرده هستند. برای همین است که می گویند وقتی کسی مغرور است گول این حالت او را نخورید او در درون در حال گریه کردن است . یا اینکه بر کسی که اعتیاد به چیزی دارد برچسب های ناروا نزنید او به کمی محبت و درک متقابل نیاز دارد ...فقط همین.

 

 

 

 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:شنبه 2 دی1385 موضوع: دغدغه ها

©All rights reserved to question64.blogfa.com | Template by: TEMPHA.COM