تبليغاتX
اندیشه کن ....

اندیشه کن ....
انسان در تنهایی می زیید و در تنهایی می میرد

منوي اصلي
صفحه نخست
فهرست مطالب وبلاگ
پروفايل
پست الکترونيک
آرشيو مطالب
تعداد بازديدها:

درباره وبلاگ

شاید سال 83 که با آشفتگی تمام وارد دانشگاه فردوسی شدم اینقدر در ذهنم واضح نبود که بلاخره بعد از چهار سال آمار خواندن می توانم علاقه ام، فلسفه ( آن هم از نوع غرب ) را به طور رسمی دنبال کنم. اما مثل اینکه الان به وقوع پیوسته و از اول مهر 87 دانشجوی فلسفه ی غرب مفید قم می شوم. در چند سال گذشته آشفتگی های زیادی داشته ام. البته فکر نکنم این آشفتگی و دردمندی هرگز از وجودم رخت بربندد ولی به مرور زمان انسان یاد می گیرد چگونه در عین اضطرابهایی که جزئی از وجود اومی شوند و در او لانه می کنند زندگی کند یا شاید از آن لذت ببرد( البته کلاً لذت بردن از آنها برایم محل شک است). در تمام این سالها سعی کرده ام که در میان روزها جهانم و جهان بیرون از خودم را بیشتر بشناسم و در پس این شناخت همیشه دنبال جواب دادن به این سوال باشم که چه باید کرد؟
جهان خیلی وقتها برایم جای عجیبی است که فکر کردن در موردش همیشه همراه با یک نوع اضطراب است و بیشتر اوقات مرا به حالتی از تحیر می برد. تحیری که بیشتر وقتها گیج کننده است اما همواره در من نوعی اشتیاق خاص را برای فهمیدن و درک بیشتر ایجاد می کند. در این میانه احساسم این است که عشق به خود و دیگری و دیگران التیام دهنده ای عمیق است و نوعی همدردی با تمام انسان هاست. انسانهایی که آنها هم مثل من لحظات مایوس کننده و نا امید کننده و خالی از عشق زیادی را تجربه کرده اند. انسانهایی که دوست دارند زندگی شان همواره سرشار از احساس شادی و امیدواری باشد ولی لحظات زیادی است که فاقد آن هستند. البته بیشتر اوقات فقدان چنین احساسی درونی است(حداقل به نظر من) . و من در تلاشم ببینم که در اعماق زندگی چه چیزهایی برای صید کردن هست که زندگی انسان را به ژرفا ببرد.... البته این نشان می دهد که من خوشبینم...

آنكه در خرد مي زييد
خويشتن را در همه و همه را در خويشتن مي بيند
و عشقش به پروردگار عشق
تمامي آمال خودخواهانه را كه شكنجه روحند
در او محو كرده است.
در دلش نه نگراني، از شدت راهي دارد
و نه آرزوي لذت جايي
پس، از شهوت و خشم و ترس ديگر وارسته است .

حلقه تعلقات شخصي را از گردن جانش گشوده
و سودجويي را از دل زدوده؛
نه طالع خوب موج شعفي بر چهره اش مي نشاند
نه اقبال بد به اندوهش مي كشاند
پس چنينند روشن بينان

انديشه به دنيا و تعلقاتش پايبندت مي كند به آنها
پايبندي آرزو مي پرورد در دل
و آرزو چيست؟
آرزو جز شهوت داشتن نيست
و چون نتواني داشته باشي
خشم از راه ميرسد
خشم قدرت تشخيص تو را در پس حجاب مي نشاند
و توان تجربه آموزي از خطا ها را از تو مي ستاند
و چون قدرت تميز از كف نهادي
زندگي ات را سراسر بر باد دادي
وليكن آنگاه كه از دنياي محسوسات درگذري
و از زندان تعلقات و بيزاري ها جان ببري
صلح و يكرنگي فرا خواهد رسيد
رنجها پايان مي يابد
و زندگي ات غرق غرق در نور معرفت مي گردد

پراكنده دل از حكمت به دور است
نه در او ياري تمركز هست گاهي
و نه او را به جهان صلح و يكرنگي راهي
و چون نداند صلح و آرامش چيست
او را به وادي لذت راهي نيست

آن دل كه در پي شهوت روانه شد
قدرت تميز خود را چون قايقي
به گرد باد سپرد
و طوفان او را به سوي هلاكت ببرد

آنكس كه قفس خويشتن شكست
يكباره از ما و من برست
به پروردگار عشق رسيد
و به او ملحق شد
و چه جايگاهي بيشتر از اين

پس به چنين جايگاهي نائل شو
و از مرگ به بي مرگي واصل شو !


آرشيو وبلاگ
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آبان 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينکهاي روزانه
روزگفتار های آرش نراقی

موضوعات
زنان
دین
سیاست
دغدغه ها
خودگویی
فلسفه
متفرقه
آرشیو برنامه ها
اخلاق
معرفی کتاب

لينکدوني
نیلوفر
معنویت و عقلانیت
عبدالکریم سروش
کتابخانه آفتاب
كتابهاي رايگان فارسي
حباب (یاسر میردامادی)
تجربه ی بودن(محمود مقدسی)
گرانیگاه (مصطفی انتظاری)
سه شنبه نويسي ها(علي كاظميان)
شبانه(فاطمه)
باران(مریم محمد پور)
جام تهی
نقطه
نسل سکوت(ابولفضل حاجی زادگان)
چیتا(علیرضا کاظمی)
مکتوب (نرگس)
one year painting project(فاطمه فرهودی)
کاغذها(امیرمهدی حکیمی)
اردوان نوشت(اردوان روزبه)
آتشگه(مهدی آشوری)
کوک بی پرده(مهدی نظری)
عرفان و طریقت (آمنه مجذوب صفا)
پاره نوشته هایی در باب اقتصاد (عنایت کلایی)
اتاق روشن( مجید ادیبی)
بدون سانسور (مرضیه کوهستانی)
ارباب سخن
فراسوی زبان(مهدی ساعتچی)
سودارو(مصطفی رضیئی)
جذبه ( لیدا قهرمانلو)
دریچه( منصور بوستانی)
آواره بر فراز دریای مه
آب و آیینه ( اکبر داستانپور)
رستاخیر(زهیر صیامیان)
بیدار نامه( حسن)
شبتاب(رضا واعظي)
مجمع پریشانی
رندانه (علیرضا مازایان)
سیاه-سفید(سارا طهرانیان)
Critic(مريم نصر)
آرش نراقی
مجید میرزاوزیری
آناناسی فکر کنیم(ناصر آزاد)
نیک مرد
آنک انسان(رضا مسعودی)
اخباری از عوالم فلسفه و عرفان و اديان
اپیستمه
مهر ایران(امیر راعی فرد)
اسرار نهان( آشنا)
فلسفه
راهنمای فلسفه در اینترنت
سایه سبز
همسفر
احسان ابراهیمی
فلسفه ی تعلیم و تربیت (رضا محمدی)
جهانگرد
حيرت(سحر)
حکمت و دین پژوهی
:: قالب وبلاگ

امکانات وبلاگ


اين سايت را صفحه خانگي خود كنيد ! تماس با مدير سايت ! اضافه کردن اين سايت به علاقه منديها ! لينک RSS


طراح قالب

Template By: Tempha.com


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
نقدی بر ملکیان

به نظرم آمد برای باز شدن مطلب باید این قسمت را هم باید به مطلب اضافه کنم

من در این نوشتار فقط در مورد پروژه معنویت و عقلانیت استاد ملکیان صحبت می کنم و در مورد درس گفتار ها و دیگر مقالات ایشان سخن نمی گویم . در واقع این نوشته نقد هم نیست و بیشتر سوالی است که ذهنم را به خود مشغول کرده است. دوستی زحمت کشیده اند و مدعا و دلیل را از هم جدا کرده اند و من برای واضح تر شدن موضوع آن را به مطلبم اضافه می کنم. ( شما می توانید آن را به صورت سوال هم بخوانیدو بگویید: آیا درست است؟)

 

مدعا: پروژه عقلانیت - معنویت ملکیان نقش تخدیری دارد و مراد از «تخدیر»، ندیدن واقعیات زندگی یا عدم فهم درست آن است.

دلیل: در این پروژه، در برابر رنج‌های موجود مجموعه‌ای از گزاره‌ها (به‌عنوان پیش‌فرض) گردآوری شده است که در کاستن رنج و دستیابی به «آرامش» شخص را مدد می‌رساند و از این‌رو باعث تسکین و تخدیر شخص می‌گردد.

                                             ******

یکی از روشنفکرانی که من آثارش زیاد مطالعه می کردم و می کنم آثاراستاد مصطفی ملکیان است. ایشان از بسیاری از جهات بر روی من بسیار تاثیر گذاشته اند. و اگر این را نادیده بگیرم در واقع یکی از کسانی را که اندیشه ام را متحول کرده است نادیده گرفته ام.ادعا و در واقع نقدی که من در ادامه مطلبم به آن می پردازم در واقع فهم من از پروژه معنویت- عقلانیت ایشان است (حداقل تا آنجا که در توان من و توان ایشان در توضیح این مطلب بوده است)

موضوعی که در این چند وقت بسیار فکرم را مشغول داشته است این موضوع است که ملکیان اگر چه ممکن است نظریات جالب و بسیار نغزی در مورد زندگی، معنا دهی، مرگ، انسان ِ معنوی، دین و لوازم زندگی جدید... داشته باشد و نتیجه آرای وی در این زمینه ها منجر به پروژه معنویت - عقلانیت گردد؛ اما یک سوال! آیا همه این ها واقعا باعث نمی شود که شما به یک دیدگاه برسید که تمام سخنانی که ملکیان در پروژه خود می زند نقش تخدیری در زندگی داشته است؟

شاید بنظرتان انتقاد بسیار تندی باشد اما بگذارید از یک دیدگاه دیگر این موضوع را بررسی کنم.    ملکیان هدف از دین را کاهش رنج های بشری می داند . و از این سخن من این را می فهمم که ایشان در دین حقیقتی نمی یابند بلکه برای آن نقش کارکردی قائل است( 1) . فکر می کنم این سخن را از او را شنیده اید که می گوید(.... من نگران انسان های گوشت و پوست و استخوان داری هستم که رنج می کشند..)البته این سخن را من هم به گونه ای قبول دارم اما آیا همین کار باعث نمی شود که فرد واقعیت های زندگی را نبیند .عمق زندگی را نفهمد و با پیش فرض های انسان معنوی به نوعی آرامش دست یابد که در آن حلقه گمشده، فهم درست زندگیست؟ دوستی می گفت که وقتی چیزی به شدت در زندگی بر من فشار می آورد برای آرام سازی خود بیشتر می خوابم و گاهی ممکن است پیاده راه بروم .دوست دیگری که در حاثه بم نیز حضور داشت می گفت که من خودم را از این رنج و اندوهی در آنجا می دیدم خودم را با کار کردن مشغول می کردم .یکی از این همه رنج گریه می کرد. در واقع همه به نوعی ابزار برای فرافکنی و آرام شدن نیاز داشتند. خوب یک سوال آیا پیش فرض های یک انسان معنوی نیز نوعی فرافکنی و واکنش در مقابل رنج های موجود نیست ؟ هر کس راهی را برمی گیرد و عده ای راه معنویت را. یکی برای آرام کردن خود دین سنتی(چه بسا افراد زیادی در اطراف من هستند) و دیگری بی خدایی را و دین را کنار می گذارد چون فکر می کند دین وابستگی آور است و انسان را از خودش و ماهیت حقیقی اش دور می کند و کس دیگری با مدیتشن و ریلکسیشن در یک فرهنگ بودایی را انتخاب می کندو دیگری....

این در واقع اشکالی است که من به پروژه ایشان وارد می دانم . بله خیلی ها می دانند که معناداری برای فرد و زندگی دنیوی او خوب است و به بهداشت روانی فرد کمک می کند خیلی ها می دانند که آنچه حلقه گمشده زندگی آنهاست آرامش است شاید این عنوان ها را همه روانشناس ها تایید کنند اما به نظر می آید کاری که ملکیان می کند این است که با شناسایی گزاره هایی، و انتخاب آنها به عنوان پیشفرض های انسان معنوی ، در واقع سیستمی از باور به گزاره ها را پدید آورده است که با اعتقاد و ایمان داشتن به آنها (۲) این نیاز های انسان تامین می شود . تا اینجا هم کار ایشان را ارج می نهم و به نظرم هم کار بزرگی است .در واقع ایشان می داند که در این دنیای مدرن که همه چیز در حال عوض شدن است ،بسیاری از روابط تغییر کرده است، با گسترش عقلانیت، دین پایه هایش سست شده است و اگر می خواهد دین بماند باید بسیاری از تعاریف آن تغییر کند، ( از نگاه کردن به متن مقدس تا هرمنوتیک و تفسیر )؛ وی می داند  شهر ها بزرگ شده اند ، علم پیشرفت کرده است و پیشرفت آن بسیاری از مفاهیم هم متحول شده اند. من می فهمم دغدغه ملکیان این است که این انسان ها وقتی با این دنیایی که همه چیز در حال تحول است و هر روز چیز جدیدی تولید می شود ؛مواجه می شوند دچار سردرگمی می شوند و آنها آرامش دنیای قدیم خود را ندارند. زمانی همه چیز مشخص و روشن بود اما با تحولی که در فکر بشر ایجاد شده بسیاری از مبناها زیر سوال می رود و با این کار آرامش شادی امید ... وخیلی از چیزی های دیگرش را فرد در زندگی از دست می دهد و در واقع ملکیان سیستمی را طراحی می کند که در عین حالی که فرد را به آرامش ، امید و شادی برساند برای او که انسان دنیای امروز است معقول باشد و وی معتقد است که باید این گونه باشد و در واقع این گونه عقل پا به عرصه معنویت می گذارد. من تمام کوشش های مصطفی ملکیان را در حد وتوان خودم می فهمم و تا آن جا که امکان دارد ایشان را درک می کنم و پروژه ایشان راهم بسیار قابل دفاع و هم در ناحیه کارکردی بسیار موفق می بینم اما هنوز هم می خواهم به این سوال بر گردم که آیا ما نمی خواهیم به زندگی و آنچه که هست واقع بینانه تر نگاه کنیم و اگر درد و رنج دارد آن را بی واسطه درک کنیم ؟ من ممکن است زمانی در جلد یک دیندار و کسی در یک فرهنگ دینی بزرگ شده است سخنان ملکیان را بشنوم خیلی خوشم هم بیاید و سخنانش را در زندگیم به کار بگیرم زیرا مرا یاری می دهد که هنوز هم سنتی را که در آن بزرگ شده ام بقابل استفاده ببینم.اما وقتی از موضع یک انسان که بی هیچ چیزی تعلق خاطر ندارد این پروژه را نگاه می کنم احساس می کنم پیش فرض های یک انسان معنوی فقط نوعی روش برای رسیدن به نوعی آرامش است . نه بیشتر نه کمتر.!

1. دوستانم در نظر دارند که از کارکرد یک چیزی نمی توان نتیجه گرفت که در واقع هم همین گونه است

۲. مثلا نظام چهان نسبت به خیر و شر شعور دارد یا همان قانون کارما .

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:جمعه 27 بهمن1385 موضوع: فلسفه

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
وقتی هست شدم...

امروز روز تولدم است. هیچ روز خاصی نیست. احساس خاصي هم ندارم. خورشید هم از طرف دیگری طلوع نکرده است. و من هم نه آدم خاصی هستم و نه قرار است با آمدنم کار خاصی در این دنیا انجام دهم . می دانید امروز به این فکر می کردم که اگر در بهمن  سال 64، در لحظه تولدم، از من می پرسیدند که الا ن می توانی خودت تصمیم بگیری که می خواهی به این دنیا بیایی یا نه، کدام را انتخاب می کردم؟ نمی دانم شاید از سر کنجکاوی  و تجربه اندوزی دوباره آمدن را انتخاب می کردم. ( من از کشف کردن خیلی خوشم می آید) و ممکن بود از سر تنبلی و رنج و اندوه...نیامدن را!

می دانید وقتی از زندگی خسته می شوم (و بیشتر مواقع لحظاتی است که نمی توانم بفهمم) ممکن است خیلی راحت بگویم از این که در این دنیا هستم حالم بهم می خورد یا چرا اینجا هستم .ولی موقعی که حالم خوب است اصلا به این پرسش فکر نمی کنم .چون آنقدر این کشف کردن به دلم می نشیند که لذتی بالاتر از آن را در عالم نمی یابم.

من سال پیش تقریبا تمام مدت ناراحت بوده ام و اندوه شدیدی را سپری کرده ام(هر چند فکر می کنم که الان با آن نوعی سازگاری پیدا کرده ام و برای همین زیاد دچار اندوه روانی نمی شوم) و يكي از دلایل آن این بوده است که "نمی فهمم" . واقعا نمی فهمم . و این نمی فهمم یک چیز عمیق در وجود من است. یک علامت سوال خیلی بزرگ که نه از بین می رود و نه کسی می تواند به آن جواب دهد. واقعا جدی می گویم. اگر امیدی برای زیستن برایم باشد جواب دادن به این علامت سوال است. در واقع با اینکه این علامت سوال آزارم می دهد ولی خیلی وقت ها هم همین محرک زندگیم بوده است....

روزی عمه ام به من می گفت : تو باید برای این که به این دنیا آمده ای، شکرگزار باشی! گفتم برای چه؟ گفت: برای اینکه از میان هزاران اسپرم که می توانستند موجود شوند فقط تو بوده ای که این شانس را داشته ای که زنده بمانی و حالا روی زمین باشی و زندگی کنی . در دلم گفتم و از کجا می دانی که من بدبخت ترین آنها نبوده ام؟  به راستي واقعا چه کسی می داند؟

واقعا چه کسی می داند؟ اگر همان اول تصميم آمدن به این دنیا دست خودمان چه کار می کردیم. شاید به اندازه کافی کوچک و نفهم بودیم که آمدن را انتخاب می کردیم و شاید به اندازه کافی بالغ و بزرگ بودیم و چیزی را در پس این زندگی دنیایی می دیدیم که باز هم آمدن را انتخاب می کردیم؟ کسی چه می داند؟ شاید باید بازي تمام شود تا ما بفهمیم آخر دوست داشتیم  زندگی کنیم یا نه و با اين کار بالاجبار زندگی را زندگانی کرده ایم!!

اصولا روز تولد را جشن می گیرند به هم هدیه می دهند . به نظر من هم تا حدودی کار جالبیست. مثلا شاید مفهومش این باشد که تو هم از امروز ادراک می کنی، از امروز نوعی شعور پیدا می کنی. از امروز می توانی بچشی ،بفهمی، بشنوی، ببینی و لمس کنی و برای همین در سالروز چنین حادثه ای به تو هدیه می دهند و در خوشحالیت سهیم می شوند. در واقع این روز مبدا تمام ادراکات توست. شاید هم منظورشان از هدیه دادن این است که خوشحالم که تو هم مثل ما به این دنیا آمدی و خلاصه مثل ما شدی و از تنهایی هایمان کم می کنی ! شاید هم آنقدر به هم بد ابراز محبت می کنیم و فکر می کنیم که ابراز محبت حتما دلیل می خواهد که آن را فقط به یک روز خاص اختصاص می دهیم. می تواند هر دلیل خاصی داشته باشد. اصلا آیا اهمیت دارد؟

روز تولد هر چه که باشد چه از عدم آمده باشیم چه به عدم برویم ؛ چه خودمان زندگی را انتخاب کرده ایم چه نه! الان من اينجا هستم و شما هم جایی نشسته اید و دارید نوشته مرا می خوانید و بلاخره باید کاری کنیم و تصمیمی بگیریم که این زمانی که در این دنیا و قطار و تونل زمان و زندگی...( هر اسمی که خودتان می خواهید را رویش بگذارید) هستیم چه کار می خواهیم بکنیم .ببینم شما تصمیمتان را گرفتید؟....شاید همین فردا به مقصد برسیم!

 

نوشته ام طولانی شد .

برایم دوتا آرزو کنید. که از هر هدیه ای برایم بهتر است.

 

اول اینکه :درکم از این عالم چند برابر شود و بفهمم اینجا چه خبر است. در واقع آرزو برايم کنید که از تمام ظرفیت های وجودیم استفاده کنم .و با اینکار لحظه لحظه زندگیم عمیق تر گردد.

 

دوم اینکه: دایره دوست داشتنهایم گسترش پیدا کند و قطر آن روز به روز افزایش یابد.

 

همین.

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود/ نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود/ زین پیش نبودیم و نبود هیچ خلل/ زین پس چو نباشیم همان خواهد بود (خیام)

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:یکشنبه 22 بهمن1385 موضوع: خودگویی

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند...در راه هوشیاری خود مست می رود!

نمی دانم ! گاهی احساس می کنم که به خدا فکر کردن هم برایم عادت شده. انگار اگر یک روز در موردش فکر نکنم روزم شب نمی شود. حالت جالبیست! هر روز که در موردش فکر می کنم به این نتیجه می رسم که اگر با خودم صادق باشم ؛ واقعا "نمی دانم خدا هست یا نه" !! و با این گزاره زندگانی می کنم! البته واقعا نمی دانم! روزی به دوستی می گفتم فکر می کنم توانایی این را ندارم که بی خدایی را روی خودم امتحان کنم. اینقدر این موجود در تار و پود وجودم رسوخ کرده که نمی دانم چگونه وضعیتی را به وجود آورم که بی خدایی را لحظه ای حس کنم.شاید فکر کنید سخنانم دارند یکدیگر را نقض می کنند! اول می گوید در مورد وجود خدا به نمی دانم رسیده است و از طرف دیگر می گوید خدا در وجودم رسوخ کرده است .حتما می گویید نه حسابی به سرش زده است. اما دقیقا پارادکسیکال بودن قضیه همین جاست. این بدان معنا نیست که در ساحت ذهن به چنین موجودی باور دارم . اتفاقا برعکس، هر وقت با یک گزاره دینی مواجه می شوم ذهنم هیچ علایمی مبنی بر تایید آن نشان نمی دهد و اصرار زیادی در ماندن در حالتِ "نمی دانم" و آگنوستیک دارد. در واقع این در ساحت نظر است. پای عمل که به میانه می آید و وارد دایره عمل که می شوم ناگهان با یک مومن مواجه می شوم.کسی که سعی می کند اخلاق را رعایت کند؛ مومنانه بزید، سعی می کند تا آنجا که امکان دارد رفتاری را بر گزیند که یک جهانشمولی اخلاقی نسبت به همه ادیان داشته باشد. عرفان را در رفتارم مشاهده می کنم و خلاصه یک چیزی هستم که خودم هم سر در نمی آورم! برای خودم خیلی عجیب است. شاید شرطی شده ام، شاید واقعا این توانایی را از دست داده ام که گناه انجام دهم( ومنظورم دقیقا از گناه همان چیزی است که در ادیان ابراهیمی آن را گناه می دانند).

ویلیام جیمر رای جالبی در مورد ایمان دارد که چنین حالتی را بیان می کند . او می گوید گزاره ها یا خرد گریزند یا خرد ستیزند یا خرد پذیرند. وی می گوید گزاره های دینی از نوع خرد گریزند یعنی عقل نسبت به درست بودن و یا غلط بودن آنها ساکت است. به عبارت دیگر چیزی در دست نداریم که بگوییم این گزاره درست است یا نه! ذهن ما نسبت به این گزاره ها ساکت است اما کل وجود ما در مورد آن سخن می گوید. فرض کنید ساحت وجود ما دایره ای است كه قسمتی از دایره ذهن ماست. ذهن در مورد این گزاره ها می گوید که نمی دانم . ذهن نسبت به آنها شک دارد اما در عین حال ساحت وجودی نسبت به این گزاره ها جواب مثبت می دهد . اگر فقط ما بودیم و ذهن، سخنی برای گفتن نداشتیم، اما ما فقط ذهن نیستیم بلکه مجموعه ای هستیم که ذهن فقط قسمتی از آن مجموعه است البته باید توجه داشت که وقتی ذهن نسبت به چیزی حالت منفی داشته باشد یعنی برای اثبات و یا ابطال چیزی دلیل بدون خدشه داشته باشد کل وجود هم نسبت به آن چیز مثبت نیست .اما چون گزاره های دینی خرد ستیز نیستند موضع ذهن نسبت به آنها منفی نیست . در اینجا ذهن تسلیم می شود زیرا اگر دلیل باشد ما علم داریم نه ایمان. اما در مورد این گزاره ها همواره شک داریم. پس در واقع به آنها ایمان می آوریم. این نظر ویلیام جیمز* در مورد گزاره های دینی است.

وقتی خواندم دیدم شباهت زیادی به حال من دارد.

 

* نظر ویلیام جیمز را از یکی از جزوه های استاد ملکیان که با عنوان ایمان غیرگزاره ای است؛ نقل کردم

*برای کسب اطلاع بیشتر در مورد ویلیام جیمز و نظراتش در باب دین که به نظر من آرای بسیار جالبی هستند می توانید مراجعه کنید به:

ویلیام جیمز (William James (1842-1910

نردبان تجارب عرفانی ( نگاهی به دیدگاه ویلیام جیمز درباره تجارب عرفانی )- علیرضا قائمی‌نیا

مروری کوتاه بر دیدگاه های چند تن از روانشناسان غربی در روانشناسی دین - عباس رحیمی نژاد

تجربه دینی، اصل و منشأ دین

گفت وگو با مصطفی ملكیان-سازگاری معنویت و مدرنیته

درس­های اساسی فلاسفه بزرگ-قسمت جیمز

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:یکشنبه 15 بهمن1385 موضوع: دین

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
بادبادک باز

لیلا نصیری ها-شرق: می گویند  خالد حسینی پزشك است، در همان سال هایی كه بلبشوی جنگ دودمان خیلی ها را در افغانستان به باد داده به آمریكا مهاجرت كرده و همین سه چهار سال پیش تصمیم گرفته ماجراهایی را كه خیلی هایش را خودش تجربه كرده در قالب رمان برای آدم های دیگر بنویسد. خیلی ها رمان حسینی را دوست نداشته اند، می گویند خیلی آمریكایی است. اما مصرانه ازتان می خواهم خیلی به حرف این آدم ها گوش ندهید. رمان «بادبادك باز» واقعا خواندنی است و پر از صحنه های تاثیرگذار از رنجی كه بر مردم افغان رفته است. ماجرای داستان در كابل دهه ۷۰ میلادی می گذرد و داستان زندگی دو پسربچه از دو قوم هزاره و پشتون، یعنی دو قوم بزرگ افغانستان است. دو پسربچه از دو فرهنگ و طبقه متفاوت كه زندگی شان بدجوری به هم گره خورده است. داستان حسینی بیش از حد سر راست است و خیلی ها همین را عیب اصلی رمان می دانند. اما در عوض رنجی كه افغان ها از حضور دولت طالبان و رفتار سركوبگرانه شان كشیده اند چیزی نیست كه بشود سر راست و در یك خط آن را خلاصه كرد و لایه لایه بودن رمان هم كه از چشم خیلی ها پنهان مانده در همین سطرهایی است كه نویسنده به سادگی در رمان گنجانده و مطمئن ام كه وقتی می خوانیدش آن وقت تمام تلاشتان را می كنید كه آخرین رگه های نژادپرستی را حتی اگر در تاریك ترین زوایای روحتان مانده باشد از دلتان پاك كنید.

                  **********

صاحب وبلاگ شب تاب  شاید  فکرش را نمی کرد که با نوشتن مطلب کوتاهی در مورد یک کتاب، کسی را وادار به خواندن کل کتاب کند. ولی من با خواندن همین چند جمله، اسباب بازی هایم را رها کردم و بادبادک باز شدم! چیزی درون آن نوشته بود که هنوز و هنوز هم  دلم را می لرزاند . همان جا که امیر در هزار توی بیمارستان دنبال خداست. همان جا که دیگر شک ندارد که خدایی هست یا نه، بلکه در راهروی بیمارستان که همان جا که ناامیدی موج می زند؛ به این می اندیشد که برای نجات جان سهراب عزیزش "باید" خدایی باشد! و این باید را با عمق جانش می گوید .

"بادباک باز" کتاب لطیفیست. پر از همه چیز است ... پر از خدا، انسان، جنگ، عشق، صمیمیت، معصومیت، گناه، خباثت، پلیدی ... پر از افغانستان است و هر چیزی که متعلق به آن است. پر از طالبان، جنگ، جنگ، جنگ (و برای این که حق مطلب  را ادا کنم باید یک صفحه بنویسم جنگ تا عمق فاجعه را دریابید) مین، مردی که دست و پا ندارد، زن و مردی که سنگسار شده اند، پر از تجاوز ، هتک حرمت(حتی به بچه ها)، پر از بچه هایی که در کودکی یتیم شده اند، پر از کودکانی که کودکی را نمی دانند چگونه کودکی کنند. پر از خرابه، بی غذایی، غارت، کشتار ...

این کتاب دورنمایی از تاریخ معاصر افغانستان و مردمی است که در آن زندگی می کنند. رنج هایی که این ملت از بنیادگرایانی که به نام دین، حرمت آدمی را هم نگه نمی دارند و .... کشیده است.

در کنار همه این تصاویر زشت ؛ می بینی هنوز هم چیز هایی در حال شکفتن است: دستی که می آید و تو را با محبتش آبیاری می کند ... به تو زندگی می دهد ... هنوز هم عشق در جریان است ... هنوز هم ... و همین تو را بجایی میبرد که "امید" این شاپرک پران زندگی اوج بگیرد...

مشخصات کتاب:

کتاب بادبادک باز

نویسنده خالد حسینی

انتشارات مروارید چاپ دوم

قیمت 3900

*نویسنده وبلاگ شب تاب اهل افغانستان است . من زیاد با ایشان آشنایی ندارم . اما می دانم در دانشگاه  فردوسی درس می خواند . امیدوارم به کشورش برگردد و از فرهیختگان کشورش گردد.

* واقعا این سطور هیچ کدام نمی توانند زیبایی این کتاب را نشان دهند . باید آن را بخوانید تا بدانید چه می گویم!

* این کتاب در ضمن جز پر فروش ترین کتاب های آمریکا بوده است . برای هر گونه توضیح بیشتری به سایت ها زیر مراجعه کنید:

 

خالد حسینی در مورد افغانستان آگاهی می دهد

ققنوسان : گاهنامه ادبی ، فرهنگی و هنری

بادبادک باز - روز نامه شرق - مردادماه

نگاهی به کتابهای پرفروش سال 2004 آمریکا

از دور بر آتش- بادبادک یاز

 ما، بادباک‌باز و خواننده‌ی غربی- وبلاگ مرز آبی

 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:شنبه 14 بهمن1385 موضوع: دغدغه ها

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
برایت می نویسم که حال ما اینجا خوب است... اما تو باور مکن!

 

 برایم از زندگیش می گوید، از مشکلات زندگییش، از لحظه ای و فقط لحظه ای آرامش فکری، از بودنی بامعنا و اینکه کاخ آرزوهایش چه درد آور متلاشی شده و چه دردآور رنج می کشد!

آه خدایا این زن چه کشیده است! سنش به سی رسیده است. اما چرا با این همه سختی ! چرا؟

روبروی من نشسته و با من حرف می زند. و من منتظرم که حرف هایش تمام شود و به او بگویم که همه اتفاقاتی که برایت افتاده تقصیر خودت است. می خواهم به او بگویم که خودت باید فکر اینجا ها را هم می کردی؛ می خواهم بگویم که اگر به خودت بها می دادی، خودت را آماده تر می کردی …. و هزار و یک حرف دیگر … این اتفاق ها برایت نمی افتاد.

مرا می شناسد. آنقدر که حتی قبل از این که دهان باز کنم خودش می داند چه می خواهم بگویم. برای همین به سکوت دعوتم می کند. چشمانش را به آرامی می بندد و با این کار، آبی که بر روی سطح چشمش جمع شده، یک قطره می شود و این قطره بر روی گونه اش یک راه درست می کند و بر اثر جاذبه زمین می افتد!

می گوید: خودم می دانم که باید گذشته را رها کنم و آن را بپذیرم … اما… اما … مثل یک کنه به آن چسبیده ام و نمی توانم … هر کار می کنم نمی توانم … وای که دلم می خواهد از دست خودم راحت شوم … ببین! خیلی راهها را برای آرام کردن خودم  امتحان کردم …اما …اما نمی شود. گاهی دوست دارم همین چاقویی که در دست دارم را بر روی رگم بکشم و راحت شوم !

بهتم می زندکه این زن در زندگی چه می کشد و بی معنایی چه بر سر آدم می آورد و لحظات زندگیت را چگونه عمیقا در رنجی بزرگ فرو می برد… که حتی خودت هم کاری برای خودت نمی توانی انجام دهی.حتی نمی توانی از دست افکار و اندیشه های موذی رها گردی و مدام هر کار که می کنی هم خیالات و اوهام دست از سرت بر نمی دارند. و چه ژرف دوست داری که در کنارت کسی باشد و فقط کسی باشد که بگوید : " عزیزم درکت می کنم"!

می دانید من خیلی وقت ها دچار این توهم می شوم که اگر به کسی راه درست رابرای حل مشکلش بگویی مسئله اش حل می شود. اما این چند روز دریافته ام که فقط این یک قسمت قضیه است. ما آدمها در کنار این که نیاز به راهی برای حل مسائلمان داریم نیاز به همدردی ، دلسوزی ، مهربانی دیگران داریم . ما نیاز داریم به وسیله دیگران درک شویم به حرف هم گوش کنیم و وقتی یکی از ما در موضوعی غرق است او را یاری دهیم که سلامت روحی اش را باز یابد و همین کار هاست که ما را به انسانی، انسانی تبدیل می کند. تئوری های روانشناسی بسیارند می توانید کاملا انسان مقابلتان را بشناسید می توانید به او بگویید که چون خودش را نمی شناسد ، چون انسان الینه و از خود بیگانه ای  است چون دچار واپس زدگی جنسی است چون دچار شیزوفرنی …مازوخیسم … سادیسم.. و هزار دلیل دیگر است این گونه شده است !  اما در کنار همه این ها انسانها نیاز به شفقت ، مهربانی ، دلسوزی دارند و گاهی دوست دارند فقط در کنارشان باشید و التیام بخش لحظات تار و تاریک زندگیشان باشید.

((لئوبوسکالیا نویسنده و سخنران معروف در مسابقه انتخاب کودکی که بیشترین اهمیت را برای انسانهای اطرافش قائل می شود به عنوان داور انتخاب شد . در پایان یک پسر چهارساله برگزیده شد . همسایه پسرک پیرمردی بود که چند روز بیشتر از مرگ همسرش نمی گذشت . بچه کوچک وقتی چهره غمگین و فسرده پیرمرد را می بیند به حیاط خانه می رود و بدون هیچ صحبتی دستان او را در دست خود می گیرد. وقتی به خانه بر می گردد مادرش از او می پرسد برای پیرمرد چه کردی؟ پسرک جواب می دهد : هیچ ! من فقط کمک کردم  که تا بتواند گریه کند و غمش را بروز دهد . بعد او را از ته دل در آغوش گرفتم تا میزان محبت در خونش به سطح عادی برسد.))

 

گریه اش به هق هق تبدیل شده است . ریملی که به چشمانش مالیده ، تمام پهنای صورتش را پر کرده ….

و من سکوت و سکوت و سکوت و………

چقدر گریه می کند… بی هیچ خجالتی…بی هیچ نگرانی…

دوست دارم دستانش را بگیرم … نوازشش کنم … و بعد بگویم : " عزیزم درکت می کنم"!

بگویم می دانم زندگی سخت است ... حق داری...  بگویم...

.

.

.

و من... و من سکوت و سکوت و سکوت و………و بهت و فکر و گریه و ناراحتی و درد و سکوت و سکوت و سکوت.......

درونم همهمه است!

.

.

به خواب رفته است ...خواب آرامش می کند و من در اندوه عمیقی غوطه می خورم . گاهی از تئوری های علمی درباره انسان خنده ای تلخ بر لبانم می آید.

کار دیگری از من ساخته نیست.فقط نا خود آگاه دستام را در هم گره می کنم وکمی متمرکز می شوم و  برایش طلب آرامش می کنم ...

 

نمی دانم ... و نمی دانم! سخت مژه هایم نمناک است.

 

خدایا!

 

         برایت دوباره می نویسم حال ما اینجا خوب است .. اما ..اما...         

                                                     

                                                                                     تو باور مکن!

 

 

* عبارت داخل پرانتز ترجمه خانم حاجیلی است که در مجله موفقت هم نقل شده است همچنین از لئو بوسکالیا کتاب های زیادی ترجمه و چاپ شده است که می توانید بخوانید.

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:سه شنبه 10 بهمن1385 موضوع: دغدغه ها

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
کاش به چشمانم نگاه می کردی و می گفتی جاودانه ایم!!

وقتی در مورد مرگ فکر می کنم و خودم را در وضعیتی قرار می دهم که این اتفاق برایم حادث شود ناگهان متوجه می شوم که افراد زیادی در من زندگی می کنند.

یکی از آنها اپیکوری است می گوید: البته ما میان دو عدم زیست می کنیم!

یکی از آنها یک بوداییست و می گوید : چرخه را باید کامل کنی .از زندگی به زندگی دیگر . از این مرحله به آن مرحله تا رهایی. تناسخ یابی تا رها گردی.

یکی از آنها هم مسلمان است . می گوید تو یک بار بیشتر زندگی نمی کنی و در پایان این زندگی باید در انتظار قیامت بنشینی و برای اعمالت پاسخگو باشی .

و من میان این من ها نمی دانم کدام را برگیرم ... اما آیا باید منی را برگیرم؟

 

فکر می کنم این مقدمه برای شروع کافی باشد. به نظرم می آید  هنگامی که در مورد مرگ سخن می گوییم و آن را در ارتباط مستقیم با زندگیمان قرار می دهیم باید به چند سوال مقدماتی و بنیادین تر جواب دهیم . سوال اول این است که آیا جواب من به این سوال که بعد از مرگ چه می شود بر روی موضع و جایگاه من در هستی تاثیر می گذارد؟ یعنی مثلا اگر من موضع یک بودایی را در زندگی اتخاذ کنم عملم نوع دیگری می شود؟ مسلما اگر شما در این باب بگویید که من هر موضعی که اتخاذ کنم بر روی زندگیم تاثیر نمی گذارد اصلا صحبت کردن در مورد اینکه پس از مرگ چه می شود امری بیهوده می شود. البته من در این جا یک پیشفرض دارم و آن هم این است که ما به واسطه انسان بودمان امکان این را نداریم که در موضعی معرفتی نست به مرگ قرار بگیریم .باید مرگ اتفاق بیافتد تا ما بفهمیم که پشت دیوار زندگی چه چیزیست. و این معرفت نوعی تفرد را هم به همراه دارد؛ به این معنا که هر فرد با مرگش خودش به این معرفت وقوف پیدا می کند .

نکته دیگری که می خواهم در اینجا یادآور شوم اهمیت این سوال است. ما همواره در هر سال هر ماه هر روز هر ساعت ...دقیقه ... ثانیه ... و هر لحظه ای را که زندگانی می کنیم؛ در واقع دوشادوش مرگ گام بر می داریم . اینکه شما راحت زندگی می کنید و مرگ را فقط وقتی به قبرستان می روید به یاد می آورید مرهون استدلال استقرایی و شرطی شدگی هستید . وگر نه هر لحظه امکان دارد که فقط یک سلول از نسوج بدنتان اشتباه کار کند یا تصمیم بگیرد دیگر کار نکند! مرگ همراه فاصله یکسانش را از شما حفظ می کند. کاری به این ندارد که شما پیر هستید یا جوان ...

فهم چنین چیزی و آوردن آن به سطح هوشیاری، زندگی را این گونه می کند: ما، هر یک ، در حال بند بازی بر روی طناب زندگی هستیم و هر آن امکان دارد تعادل خود را از دست دهیم و چه بسیار انسان هایی که تعادل خود را از دست داده اند!!

دوباره به سوالم بر می گردم به اینکه آیا جواب سوال "آیا زندگی پس از مرگ وجود دارد؟" مهم است؟ فکر می کنم این کاملا به شما بستگی داشته باشد. شما ممکن است مفهوم زندگیتان را طوری تنظیم کرده باشید که جواب دادن به این سوال چندان برایتان مهم نباشد و برعکس باید حتما به این سوال جواب دهید که زندگیتان با مفهوم و با معنا شود .

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:جمعه 6 بهمن1385 موضوع: فلسفه

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
دوست من! ..... واقعیت این است که...این نیز بگذرد...!

گه گاهی که شبها که به خانه می رسم و خسته نیستم ، دراز می کشم و در مورد زندگی فکر می کنم. در مورد همه چیزش . تازه گاهی دور تر هم می روم و خودم را در حال فکر کردن به مسائل زندگی هم نگاه می کنم . دور نمای جالبی دارم! بشدت انسانی! پر از قوت و ضعف . و از خودم می پرسم آیا انسانی هم هست که این گونه نباشد؟ یعنی در حد فاصل میان ضعف و قوت هایش نباشد؟ اصلا تصور انسانی که به بازه قوت و ضعف متعلق نباشد برایم قابل فهم نیست!

تصمیم گرفتم در مورد چند موضوعی که این چند روز از ذهنم گذشت و بنظرم موضوعات جالبی هستند بنویسم . شاید برای شما هم جالب باشند.

 

1.

مدتی بود داشتم به انسان معنوی فکر می کردم و بیشتر در مورد سخن استاد بزرگوار دکتر کاظم علمی. در یکی از جلساتش بود که می گفت : انسان معنوی به جایی می رسد که درونش به یک خط راست تبدیل می شود. هیچ عامل خارجی و داخلی این خط راست را مرتعش نمی کند . او فراتر از غم و شادیست. به بهجت رسیده است و برای چنین انسانی غم و شادی مفهوم خود را از دست داده است. به تعبیر قران ( نه رویداد های خوب شادشان می کند و نه رویداد های بد اندوهگینشان می کند) یا مانند آن متن مقدس بودایی که می گوید: (نه طالع خوب موج شعفي بر چهره اش مي نشاند نه اقبال بد به اندوهش مي كشاند پس چنينند روشن بينان) . سخنش را بارها برای خودم تکرار کرده ام اما هر چه سعی می کنم در این وضعیت قرار بگیرم یا لحظه ای_ و فقط لحظه ای_ آن را تجربه کنم اتفاق نمی افتد! چند روز پیش هم به این حکایت بر خوردم که اوشو (عارف معاصر هندی)؛ آن را در یکی از کتاب هایش نقل کرده بود:

در زمان های قدیم پادشاه قدرتمندی زندگی می کرد که وزیران خردمند زیادی را در خدمت داشت . روزی این پادشاه با نارضایتی وزیران خود را فرا خواند و به آن ها گفت: (( احساس بسیار عجیبی دارم . دوست دارم انگشتری داشته باشم که حال مرا همواره یکسان نگه دارد . روی نگین این انگشتر باید شعاری حک شده باشد که وقتی ناراحت هستم مرا خوشحال کند و در عین حال هنگامی که خوشحال هستم و به این شعار نگاه میکنم,مرا غمگین سازد.))

وزیران خردمند همگی به فکر فرو رفتند و شروع به مشورت کردند . در نهایت آن ها تصمیم گرفتند انگشتری برای پادشاه بسازند که بر روی نگین آن این شعار حک شده باشد : ((این نیز بگذرد )).

 

2

چند روز پیش یکی از دوستان بسیار خوب بنده که بسیار هم دوستش می دارم  و همیشه از وجودش بهره ها برده ام ؛ مرا دعوت به خواندن یکی از سخنرانی های استاد ملکیان (بحران معنویت)کرد. آنقدر سفارش کرد که من دم به دم شروع به خواندنش کردم . آنچه می خواهم بگویم نکته ای در این نوشته است که تحت تاثیرم قرار داد... دقیقا این قسمت:    

-          آخرین نکته‌ای که مایلم در مورد آن صحبت کنم این است که آرامش در سکوت هر چه بیشتر فراهم می‌شود. فرزانگان قدیم بیشترین تأکیدی را که به شاگردان‌شان می‌کردند سکوت بود. البته من نمی‌خواهم به نظرات امثال تراپیستها (trappist) اشاره کنم و تا آن حد مبالغه نمایم. همانطور که می‌دانید در مکاتب غربی و شرقی فرقه‌هایی وجود دارد که طرفدار سکوت مادام‌العمر هستند به عنوان مثال شعار تراپیستها این است: سکوت مادام‌العمر برای آرامش روشن مادام‌العمر. به عنوان مثال تامس مرتن معنوی بزرگ امریکایی سده بیستم، یك تراپیست بود و از سن  19 سالگی تا سن 52 سالگی که در اثر تصادف از دنیا رفت هیچ سخنی نگفت.

نکته ای توجهم را به خودش جلب کرد سکوت 33 ساله تامس مرتن است . برای من قابل تصور هم نیست . فکر کنید شما می توانید حرف بزنید ولی سی و سه سال سکوت می کنید. تازه شما این را هم فرض بگیرید که یک بار بیشتر زندگی نمی کنید و می توانید خیلی کارها بکنید! شاید تامس مرتن بسیار زود تر از ما به این نتیجه رسید که بیرون از خودش خبری نیست . شاید ... کسی چه می داند!!

نه! یک لحظه وفقط یک لحظه خودتان را جای مرتن بگذارید. ....

 

3

دلم چیز عجیبی را می خواهد ... این چیز عجیب که کم کم دارد به عطش تبدیل می شود نوعی وضعیت روانی است که در آن وضعیت درکم از عالم چند برابر شود و بالاتر از آن، عمق زندگیم بیشتر ... واقعا آرزو دارم! و دلم می خواهد که حتی یک لحظه و فقط یک لحظه چنین چیزی را لمس کنم . کاش این حادثه اتفاق افتد قبل از این که این عالم را درک ناکرده ترک کنم و روحم جسمم را ترک گوید.(البته شاید هم ترک کردنی نباشد وفقط عدم ما را در بر گیرد)

 

 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:چهارشنبه 4 بهمن1385 موضوع: فلسفه

©All rights reserved to question64.blogfa.com | Template by: TEMPHA.COM