گه گاهی که شبها که به خانه می رسم و خسته نیستم ، دراز می کشم و در مورد زندگی فکر می کنم. در مورد همه چیزش . تازه گاهی دور تر هم می روم و خودم را در حال فکر کردن به مسائل زندگی هم نگاه می کنم . دور نمای جالبی دارم! بشدت انسانی! پر از قوت و ضعف . و از خودم می پرسم آیا انسانی هم هست که این گونه نباشد؟ یعنی در حد فاصل میان ضعف و قوت هایش نباشد؟ اصلا تصور انسانی که به بازه قوت و ضعف متعلق نباشد برایم قابل فهم نیست!
تصمیم گرفتم در مورد چند موضوعی که این چند روز از ذهنم گذشت و بنظرم موضوعات جالبی هستند بنویسم . شاید برای شما هم جالب باشند.
1.
مدتی بود داشتم به انسان معنوی فکر می کردم و بیشتر در مورد سخن استاد بزرگوار دکتر کاظم علمی. در یکی از جلساتش بود که می گفت : انسان معنوی به جایی می رسد که درونش به یک خط راست تبدیل می شود. هیچ عامل خارجی و داخلی این خط راست را مرتعش نمی کند . او فراتر از غم و شادیست. به بهجت رسیده است و برای چنین انسانی غم و شادی مفهوم خود را از دست داده است. به تعبیر قران ( نه رویداد های خوب شادشان می کند و نه رویداد های بد اندوهگینشان می کند) یا مانند آن متن مقدس بودایی که می گوید: (نه طالع خوب موج شعفي بر چهره اش مي نشاند نه اقبال بد به اندوهش مي كشاند پس چنينند روشن بينان) . سخنش را بارها برای خودم تکرار کرده ام اما هر چه سعی می کنم در این وضعیت قرار بگیرم یا لحظه ای_ و فقط لحظه ای_ آن را تجربه کنم اتفاق نمی افتد! چند روز پیش هم به این حکایت بر خوردم که اوشو (عارف معاصر هندی)؛ آن را در یکی از کتاب هایش نقل کرده بود:
در زمان های قدیم پادشاه قدرتمندی زندگی می کرد که وزیران خردمند زیادی را در خدمت داشت . روزی این پادشاه با نارضایتی وزیران خود را فرا خواند و به آن ها گفت: (( احساس بسیار عجیبی دارم . دوست دارم انگشتری داشته باشم که حال مرا همواره یکسان نگه دارد . روی نگین این انگشتر باید شعاری حک شده باشد که وقتی ناراحت هستم مرا خوشحال کند و در عین حال هنگامی که خوشحال هستم و به این شعار نگاه میکنم,مرا غمگین سازد.))
وزیران خردمند همگی به فکر فرو رفتند و شروع به مشورت کردند . در نهایت آن ها تصمیم گرفتند انگشتری برای پادشاه بسازند که بر روی نگین آن این شعار حک شده باشد : ((این نیز بگذرد )).
2
چند روز پیش یکی از دوستان بسیار خوب بنده که بسیار هم دوستش می دارم و همیشه از وجودش بهره ها برده ام ؛ مرا دعوت به خواندن یکی از سخنرانی های استاد ملکیان (بحران معنویت)کرد. آنقدر سفارش کرد که من دم به دم شروع به خواندنش کردم . آنچه می خواهم بگویم نکته ای در این نوشته است که تحت تاثیرم قرار داد... دقیقا این قسمت:
- آخرین نکتهای که مایلم در مورد آن صحبت کنم این است که آرامش در سکوت هر چه بیشتر فراهم میشود. فرزانگان قدیم بیشترین تأکیدی را که به شاگردانشان میکردند سکوت بود. البته من نمیخواهم به نظرات امثال تراپیستها (trappist) اشاره کنم و تا آن حد مبالغه نمایم. همانطور که میدانید در مکاتب غربی و شرقی فرقههایی وجود دارد که طرفدار سکوت مادامالعمر هستند به عنوان مثال شعار تراپیستها این است: سکوت مادامالعمر برای آرامش روشن مادامالعمر. به عنوان مثال تامس مرتن معنوی بزرگ امریکایی سده بیستم، یك تراپیست بود و از سن 19 سالگی تا سن 52 سالگی که در اثر تصادف از دنیا رفت هیچ سخنی نگفت.
نکته ای توجهم را به خودش جلب کرد سکوت 33 ساله تامس مرتن است . برای من قابل تصور هم نیست . فکر کنید شما می توانید حرف بزنید ولی سی و سه سال سکوت می کنید. تازه شما این را هم فرض بگیرید که یک بار بیشتر زندگی نمی کنید و می توانید خیلی کارها بکنید! شاید تامس مرتن بسیار زود تر از ما به این نتیجه رسید که بیرون از خودش خبری نیست . شاید ... کسی چه می داند!!
نه! یک لحظه وفقط یک لحظه خودتان را جای مرتن بگذارید. ....
3
دلم چیز عجیبی را می خواهد ... این چیز عجیب که کم کم دارد به عطش تبدیل می شود نوعی وضعیت روانی است که در آن وضعیت درکم از عالم چند برابر شود و بالاتر از آن، عمق زندگیم بیشتر ... واقعا آرزو دارم! و دلم می خواهد که حتی یک لحظه و فقط یک لحظه چنین چیزی را لمس کنم . کاش این حادثه اتفاق افتد قبل از این که این عالم را درک ناکرده ترک کنم و روحم جسمم را ترک گوید.(البته شاید هم ترک کردنی نباشد وفقط عدم ما را در بر گیرد)
|