|
خدایانه...
و من هر چه عالم تر و هر چه بالغ تر شدم،
هرچه ریاضی بیشتر خواندم و فیزیک بیشتر فهمیدم،
هر چه بیشتر ادراک کردم و بیشتر زندگی کردم،
تو در من کم رنگ تر شدی.
هر چه فلسفه بیشتر دانستم،
تو نیست تر شدی.
و هر چه بیشتر خواندم،
تو کمتر در من جا شدی ...
من مدت هاست که با هر تصویری از تو؛
هر تصویر خیالی از تو،
خداحافظی کرده ام ....
نه اینکه بگویم تو مرده ای ...نه!
هرگز ...
فقط با تمام چیزهایی که آنها را با تو اشتباه می گیرم،
خداحافظی می کنم....
سهم ما هم از تو همین است.
عاشقانه...
هر وقت من از تو پر می شوم،
تو از من خالی هستی
و وقتی تو از من پر ،
من از تو خالی ....
آه ...
چه درد جان کاهیست...
خالی و پر شدن از تو....
راستی برای تو هم این گونه است؟
مَنانه...
من با تو شبهایم را روز و روز هایم را شب می کنم.
همدم دیرینه ام، "من" .
می گویند تو باید نیست شوی تا به رستگاری برسم!
اما من تو را به غایت می پرستم .
چون تو تنها کسی هستی که تا ابد کنارم می مانی.
تو تنها کسی هستی که چه خوب باشم چه بد، چه غنی باشم چه فقیر؛
مرا دوست خواهی داشت.
برای با تو بودن نیاز به مجوز از کسی، نیازی به معیار ندارم
تو بدون آنکه نیاز باشد کاری کنم دوستم داری ...به غایت.
|