تبليغاتX
اندیشه کن ....

اندیشه کن ....
انسان در تنهایی می زیید و در تنهایی می میرد

منوي اصلي
صفحه نخست
فهرست مطالب وبلاگ
پروفايل
پست الکترونيک
آرشيو مطالب
تعداد بازديدها:

درباره وبلاگ

شاید سال 83 که با آشفتگی تمام وارد دانشگاه فردوسی شدم اینقدر در ذهنم واضح نبود که بلاخره بعد از چهار سال آمار خواندن می توانم علاقه ام، فلسفه ( آن هم از نوع غرب ) را به طور رسمی دنبال کنم. اما مثل اینکه الان به وقوع پیوسته و از اول مهر 87 دانشجوی فلسفه ی غرب مفید قم می شوم. در چند سال گذشته آشفتگی های زیادی داشته ام. البته فکر نکنم این آشفتگی و دردمندی هرگز از وجودم رخت بربندد ولی به مرور زمان انسان یاد می گیرد چگونه در عین اضطرابهایی که جزئی از وجود اومی شوند و در او لانه می کنند زندگی کند یا شاید از آن لذت ببرد( البته کلاً لذت بردن از آنها برایم محل شک است). در تمام این سالها سعی کرده ام که در میان روزها جهانم و جهان بیرون از خودم را بیشتر بشناسم و در پس این شناخت همیشه دنبال جواب دادن به این سوال باشم که چه باید کرد؟
جهان خیلی وقتها برایم جای عجیبی است که فکر کردن در موردش همیشه همراه با یک نوع اضطراب است و بیشتر اوقات مرا به حالتی از تحیر می برد. تحیری که بیشتر وقتها گیج کننده است اما همواره در من نوعی اشتیاق خاص را برای فهمیدن و درک بیشتر ایجاد می کند. در این میانه احساسم این است که عشق به خود و دیگری و دیگران التیام دهنده ای عمیق است و نوعی همدردی با تمام انسان هاست. انسانهایی که آنها هم مثل من لحظات مایوس کننده و نا امید کننده و خالی از عشق زیادی را تجربه کرده اند. انسانهایی که دوست دارند زندگی شان همواره سرشار از احساس شادی و امیدواری باشد ولی لحظات زیادی است که فاقد آن هستند. البته بیشتر اوقات فقدان چنین احساسی درونی است(حداقل به نظر من) . و من در تلاشم ببینم که در اعماق زندگی چه چیزهایی برای صید کردن هست که زندگی انسان را به ژرفا ببرد.... البته این نشان می دهد که من خوشبینم...

آنكه در خرد مي زييد
خويشتن را در همه و همه را در خويشتن مي بيند
و عشقش به پروردگار عشق
تمامي آمال خودخواهانه را كه شكنجه روحند
در او محو كرده است.
در دلش نه نگراني، از شدت راهي دارد
و نه آرزوي لذت جايي
پس، از شهوت و خشم و ترس ديگر وارسته است .

حلقه تعلقات شخصي را از گردن جانش گشوده
و سودجويي را از دل زدوده؛
نه طالع خوب موج شعفي بر چهره اش مي نشاند
نه اقبال بد به اندوهش مي كشاند
پس چنينند روشن بينان

انديشه به دنيا و تعلقاتش پايبندت مي كند به آنها
پايبندي آرزو مي پرورد در دل
و آرزو چيست؟
آرزو جز شهوت داشتن نيست
و چون نتواني داشته باشي
خشم از راه ميرسد
خشم قدرت تشخيص تو را در پس حجاب مي نشاند
و توان تجربه آموزي از خطا ها را از تو مي ستاند
و چون قدرت تميز از كف نهادي
زندگي ات را سراسر بر باد دادي
وليكن آنگاه كه از دنياي محسوسات درگذري
و از زندان تعلقات و بيزاري ها جان ببري
صلح و يكرنگي فرا خواهد رسيد
رنجها پايان مي يابد
و زندگي ات غرق غرق در نور معرفت مي گردد

پراكنده دل از حكمت به دور است
نه در او ياري تمركز هست گاهي
و نه او را به جهان صلح و يكرنگي راهي
و چون نداند صلح و آرامش چيست
او را به وادي لذت راهي نيست

آن دل كه در پي شهوت روانه شد
قدرت تميز خود را چون قايقي
به گرد باد سپرد
و طوفان او را به سوي هلاكت ببرد

آنكس كه قفس خويشتن شكست
يكباره از ما و من برست
به پروردگار عشق رسيد
و به او ملحق شد
و چه جايگاهي بيشتر از اين

پس به چنين جايگاهي نائل شو
و از مرگ به بي مرگي واصل شو !


آرشيو وبلاگ
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آبان 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

لينکهاي روزانه
روزگفتار های آرش نراقی

موضوعات
زنان
دین
سیاست
دغدغه ها
خودگویی
فلسفه
متفرقه
آرشیو برنامه ها
اخلاق
معرفی کتاب

لينکدوني
نیلوفر
معنویت و عقلانیت
عبدالکریم سروش
کتابخانه آفتاب
كتابهاي رايگان فارسي
حباب (یاسر میردامادی)
تجربه ی بودن(محمود مقدسی)
گرانیگاه (مصطفی انتظاری)
سه شنبه نويسي ها(علي كاظميان)
شبانه(فاطمه)
باران(مریم محمد پور)
جام تهی
نقطه
نسل سکوت(ابولفضل حاجی زادگان)
چیتا(علیرضا کاظمی)
مکتوب (نرگس)
one year painting project(فاطمه فرهودی)
کاغذها(امیرمهدی حکیمی)
اردوان نوشت(اردوان روزبه)
آتشگه(مهدی آشوری)
کوک بی پرده(مهدی نظری)
عرفان و طریقت (آمنه مجذوب صفا)
پاره نوشته هایی در باب اقتصاد (عنایت کلایی)
اتاق روشن( مجید ادیبی)
بدون سانسور (مرضیه کوهستانی)
ارباب سخن
فراسوی زبان(مهدی ساعتچی)
سودارو(مصطفی رضیئی)
جذبه ( لیدا قهرمانلو)
دریچه( منصور بوستانی)
آواره بر فراز دریای مه
آب و آیینه ( اکبر داستانپور)
رستاخیر(زهیر صیامیان)
بیدار نامه( حسن)
شبتاب(رضا واعظي)
مجمع پریشانی
رندانه (علیرضا مازایان)
سیاه-سفید(سارا طهرانیان)
Critic(مريم نصر)
آرش نراقی
مجید میرزاوزیری
آناناسی فکر کنیم(ناصر آزاد)
نیک مرد
آنک انسان(رضا مسعودی)
اخباری از عوالم فلسفه و عرفان و اديان
اپیستمه
مهر ایران(امیر راعی فرد)
اسرار نهان( آشنا)
فلسفه
راهنمای فلسفه در اینترنت
سایه سبز
همسفر
احسان ابراهیمی
فلسفه ی تعلیم و تربیت (رضا محمدی)
جهانگرد
حيرت(سحر)
حکمت و دین پژوهی
:: قالب وبلاگ

امکانات وبلاگ


اين سايت را صفحه خانگي خود كنيد ! تماس با مدير سايت ! اضافه کردن اين سايت به علاقه منديها ! لينک RSS


طراح قالب

Template By: Tempha.com


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
علی طهماسبی و انسان متن مقدس

یک دانه بادام را اگر بکاری، چند وقت بعد شروع به شدن می کند. حرکت به طرف درخت بادام شدن. آدمی نیز خود را می شکافد ( فطرت به معنای شکافتن است). او همواره در حال شدن است.

 

شاید اگر علی طهماسبی را عارفی در زمانه خود بنامیم، بهتر باشد. عارفی که به قول خودش زندگی جوانی اش ، برای درآوردن  نان، از شاگرد نجار و شاگرد آهنگر و راننده تاکسی شروع شده و دغدغه دین داشتن، او را به یادگیری عربی و قرآن ... کشانده و در آخر، از رشته زبانشناسی سر درآورده است. او شاهنامه را خوب می داند .حافظ بهتر از آن و رویکردی اسطوره ای را دنبال می کند. برخلاف اکثر روشنفکران دینی که اصولا سخنانشان بافت فلسفی دارد، طهماسبی در متون مقدس زیست می کند و در هوای این متون نفس می کشد. شاید از همه به شبستری نزدیکتر باشد. ولی هرگاه بخواهیم این دو را مشابه هم بدانیم به خطا رفته ایم برای همین ترجیح می دهم او را یک عارف  بنامم.

 

دیروز در دانشگاه آزاد، علی طهماسبی سخنرانی داشت. به نظر من قابل توجه بود. البته صحبتش به موضوع برنامه چندان ربطی نداشت. آنچه می نویسم نظر او در باب انسان(البته برداشت او از انسان ِ متون مقدس) است. از پیش اعلام می کنم که حرفهایش را دست چین کرده ام.

 

- انسان موجودی گشوده در برابر هستی است. و در واقع وجود او هدیه ای به خودش است. پیامبران حاکمان زمین نیستند. آنها امکاناتی برای شدن و تعالی ما هستند.قران کتاب احکام نیست و پیامبر اجرا کننده آن ، بلکه قرآن کتاب اخلاق است. انسان ها موجوداتی آموزش پذیرند . در این دنیا درس می گیرند و به عالی ترین افق اندیشگی خود، یعنی خدا ، تعالی پیدا می کنند. انسان با این تعالی اسمای الهی را تجربه می کند. رحیم لطیف ..

آدمی قلبا می تواند انسانهای دیگر را دوست داشته باشد نه اینکه بنا به دیدگاه رایج ِ دینی، دیگری را دوست بدار چون خدا(آن هم یک خدای دست نیافتنی) این را می خواهد. چنین انسانی خدا را در روابطش با دیگری و دیگرانی که غیر اویند جستجو می کند و تمام نامهای خدا می شود افق اندیشگی او .آدمی دارای هدف می شود. خواستار صیروریت و شدن ... طالبِ رویای بهتر شدن ... برای او مذهب هدف نیست . راه است. راهی برای شدن.

 

* چون وبلاگ جای گذاشتن مطلب طولانی نیست برای شناخت بیشتر علی طهماسبی به سایتش مراجعه کنید.

  

* من فقط دیدگاه خود طهماسبی را در مورد انسان در متن مقدس گفتم ولی ایشان در این جلسه دیدگاه سنتی را هم مورد بررسی قرار داد در ضمن قسمتی از سخنرانی اش هم به تعارضات میان متن مقدس و نیازمندی های امروز جامعه گذشت . و اینکه چرا روشنفکری دینی هنوز برای او دارای اهمیت است.

 

*یک توصیه هم طهماسبی کرد که من عینش را برایتان می آورم: به گمان من، دانشجوی امروز باید به دنبال رویکرد های تازه ای در متن مقدس باشد .اگر دانشجوی امروز ما زبان پارسی را کامل بداند و به عربی و انگلیسی مسلط باشد به نوآوری های زیادی دست می یابد . در غیر این صورت ممکن است به زودی افسرده شود.

 

* در آخر جلسه هم پرسش و پاسخی شکل گرفت و یکی از دانشجویان که به نظرم با بسیج نسبتی داشت در اعتراض به حرف هایی که طهماسبی در مورد سن تکلیف گفته بود و تاکید کرده بود اصلا چنین چیزی را در کتاب مقدس نداریم و این سن ناشی از مقتضیات یک دوره ی تاریخی است، از آقای طهماسبی پرسید: آقای دکتر! شما دختر دارید؟ علی آقا هم گفت اگر می خواهید بیایید خواستگاری؛ نه! بعد هم توضیح داد که مسلما دختر دارد ولی راه بچه های من از من جداست. هر کسی راه خودش را در زندگی می رود. چیزی که اصولا خیلی از خانواده ها به رسمیت نمی شناسند.

 

*در ضمن به نظر من سخنان طهماسبی بسیار نزدیک به اگزیستانسیالیست های الهی است.

 

اینم متن کامل سخنرانی

http://www.alitahmasebi.com/index.php?newsid=214

 

 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:سه شنبه 24 مهر1386 موضوع: دین

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
در باب رنج...

امروز كه داشتم با دوستم  به خانه مي آمدم؛ براي لحظاتي حالم خيلي بد شد.  چند دقيقه اي هم طول كشيد كه به خودم مسلط شدم. قبلا هم اينطور شده بودم و اصولا اين موضوع علامتي شده است براي اينكه متوجه شدم بيش از اندازه دارم به خودم فشار مي آورم. دليلش تقريبا برايم روشن بود. بي خوابي شب قبل، نخوردن صبحانه، به هم ريختن وقت غذا،  كمي انباشتگي درسها و اينكه شب قبل به طرز ناراحت كننده اي دچار يك حالتي كه خودم قبض ِعافانه اش مي نامم شده بودم. تازه از دوستم هم خجالت كشيدم كه چرا اينطوري شد. برايم اين كمبود انرژي خيلي پيش مي آيد. مخصوصا هم كه به لحاظ ذهني هم دچار آشفتگي باشم. اما همه اينها گفتم تا بگويم كه اصولا وقتي دچار اينجور احوالات مي شوم كلا يك بدبيني هم در من رشد مي كند و تمام تجربيات زندگيم را همراه با يك رنج ممتد تجربه مي كنم. بعد به زمين و زمان بدبين مي شوم و به قول خودم همه چيز را در رنجي مضاعف تجربه مي كنم!!!

اما امشب وقتي با ليلا تلفني صحبت مي كردم و کمی از شرایط جسمانی ام گله کردم. احساس كردم با يك احمق هيچ تفاوتي ندارم. ليلا حال و احوالش از من بهتر نبود. در واقع آنچه كه حس مي كرد و مشكلاتي كه داشت چند برابر چيز هايي بود كه من تجربه مي كنم. بعد وقتي كه او رنج بيماران دياليزي را كه در بيمارستان ديده بود برايم تعريف كرد و از دردهايي كه آنها در هنگام بيماریشان مي كشند را شرح داد  گفت كه احساس مي كند رنج هايي كه مي كشد خيلي فانتزي و الكي است. يعني رنجش، بي رنجي است يا يه چيزي از اين قبيل. برايم گفت كه يك روز كه از بيمارستان به جلسه دوستانم آمده، ديده كه درباره ي رنج صحبت مي كنند خيلي افسرده شده اين جلسات مخصوص آدمهايي است كه رنج ندارند و گاهي براي تفريح رنج مي كشند.! من از وقتي با ليلا صحبت كرده ام كلي حالم گرفته شده. به خاطر اينكه احساس كردم مسايلي را كه ممكن است چندان اهميتي نداشته است بزرگ مي كنم يا خيلي زود با چند تا مشكل  در هم ريخته مي شوم يا آستانه تحمل رنج من به طرز باورنكردني پايين است براي همين با يك بادِ كوچكِ مشكلات زود خم مي شوم. به نظرم رنج هايم در قياس با رنج هاي عده اي حتي مي تواند شادي هايي هم باشد!

پي نوشت: *من هميشه از اين پرهيز مي كنم كه رنج هر كس را با ديگري مقايسه كنم چون ميزان درك رنج به عوامل بيشماري بستگي دارد . ولي بعضي اوقات فكر مي كنم كه در نوعي بهانه گيري زندگي مي كنم .(در مورد خودم صحبت مي كنم ) يعني مي توانم از اين قوي تر باشم ولي الكي سعي مي كنم كه مشكلاتم را بزرگ جلوه دهم.

 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:یکشنبه 22 مهر1386 موضوع: دغدغه ها

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
در باب بی انصافی!

این روزها هر ماشینی را در مشهد سوار نمی شوم. انگار مردم بی انصاف تر از همیشه اند. هر کدامشان یک طوری شده اند. یا شاید من حواسم جمع تر شده است! ولی انگار تاکسی دار ها به طور بی رحمانه ای بی رحم شده اند! اگر به چشمانشان نگاه نکنی و با چشمانت نشان ندهی که بقیه پولت را می خواهی فکر نمی کنم پولت بقیه داشته باشد. همه چیز به تو بستگی دارد.

من چند روز است( یعنی از وقتی دانشگاه ها شروع شده است) به این موضوع فکر می کنم که من همیشه یک مسیر ثابت را می روم ولی چرا این قدر قیمتهای مختلف از من گرفته می شود. برای همین فقط تاکسی هایی را سوار می شدم که تاکسی متر دارند. البته دلیلم این بود که حداقل بدانم قیمت واقعی این آمد و شد ِ من چقدر است. اما امروز به طرز باورنکردنی متوجه شدم که اصلا کرایه به این مسئله _حداقل در مشهد_ ربط پیدا نمی کند. کسی به تاکسی متر نگاه نمی کند. هر که هر چه بخواهد می گیرد ! این موضوع برایم وقتی پررنگ شد که با تاکسی مسیر خیابان راهنمایی و کلاه دوز را با آژانس رفتم( به خاطر اینکه بار زیادی داشتم و گرنه دوستان مشهدی می دانند که فاصله میان این دو خیابان ،پیاده ، 10 دقیقه هم نمیشود!) اینقدر راننده بی انصافی کرد که حتی در چشمانش نگاه نکردم که بقیه پولم را بگیرم.با اینکه از بوی گازی که در ماشین می آمد مشخص بود که سوخت مصرفی اش گاز است.

نمی دانم ! من این عادت را که با دیدن چند آدم بی انصاف، همه را بی انصاف بدانم  از سر انداخته ام. اما فکر می کنم محیط مشهد به طرز باور نکردنی هر روز بی اخلاق تر می شود. مذهب هم  برای این شهر هم کاری نکرد ...

 

* در مورد خیلی چیزهای دیگر مشهد صحبت نکرده ام اما به گمانم این قاعده ی زندگی مردمان این شهر شده است که : حق دیگری را بگیر و گرنه حق خودت را هم می گیرند.

 

* همیشه دوست دارم که طوری با انسان ها _مخصوصا در موارد مالی_ رفتار کنم که فکر کند در اطمینان کامل نسبت به او هستم(و واقعاً هم همین طور است) ولی اینجا حتی فکر کردن به این موضوع احمقانه به نظر می رسد!

 

* فكر مي كنم كه سخت ترين كار براي انسان اخلاقي اين است كه در ميان آدمياني كه بي اخلاقند بزييد. در واقع حكم شكنجه را براي او دارد. مگر اينكه كلا از اخلاق كانتي پيروي كند .

 

* قصد نداشتم كه به اين زودي ها وبلاگم را به روز كنم  اما در اين چند هفته اين ششمين بار است كه برايم پيش مي آيد مجبورم از كرايه واقعي بيشتر بدهم و هيچ چيز هم نگويم!

 

*من اصلا فكر نمي كنم كه كسي كه كرايه را با من درست حساب مي كند كار اخلاقي مي كند. ماندم در اين شهر افراد وظيفه اي كه بايد انجام دهند را هم انجام نمي دهند.

 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:یکشنبه 15 مهر1386 موضوع: دغدغه ها

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
شما را ! شما را! که آنچه بر زبان می رانید با آنچه در قلب دارید متفاوت نباشد!

این نوشته را چند ماه پیش نوشتم. ولی امروز بیشتر از هر روز دیگری می فهمش!

 

 من می خواهم گریه کنم ...اینجا واژه هایش خشن است. اینجا کلماتش تهی از هر معنایی هست. و من نمی دانم چرا از همین واژه ها برای فحش دادن به خودشان استفاده می کنم .!! متناقض نمای جالبیست.

من از این واژه های احمقانه احساس تهوع دارم ...می خواهم هر چه از این واژه ها خورده ام همه را استفراغ کنم ... همه آنها را از بدنم خارج کنم و از این مسمومیت احمقانه، از این اعتیاد شرم آوری که به استفاده از آنها دارم خاتمه دهم اما چه کنم که راه دیگری ندارم. من از واژه ها استفاده می کنم در حالی که آنها را نمی خواهم ... چون احساس می کنم این واژه ها وسیله ای مناسب برای اینکه دیگران را از جهان درونم آگاه کنم و هم از جهان درون آنها آگاه شوم نیستند. وقتی واژه ها را دم به دم بکار می برم احساس می کنم مفهوم را متصلب کرده ام . مفهوم را درون چارچوب خشکی گذاشته ام ...مفهوم را دربند و اسیر واژه ها کرده ام و با این کار مفهوم ها را می کشم. من واژه ها را دوست ندارم . دوست دارم به چشمانتان خیره شوم و تمام مفهومی که به شما می خواهم بگویم بدون اینکه لازم باشد از وسیله ای مثل واژه استفاده کنم. دوست دارم دستتان را بگیرم و بی هیچ مانعی همه آن معنی به شما منتقل شود ...چه نیازی به واژه ؟؟ چه نیازی؟؟

این واسطه ها مفهوم را دستکاری می کنند ...گاهی آنقدر رقیقند که نمی توان با آنها کاری کرد. گاهی آنقدر خیانت کارند که مفهوم را چیز دیگری می نمایانند.و گاهی آنقدر بی انعطاف  و بی انصاف که نمی دانم کدامشان را به کار ببرم که مفهوم به شکل عمیقی انتقال یابد. من گاهی بر سر تک تک واژه ها فریاد زده ام:

  Who are you? ... Don't touch me!  !shut up .I really hate you

 

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:شنبه 14 مهر1386 موضوع: دغدغه ها

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
مجتبی و رمضان امسال...

نوشته زير را دوست خوبم، مجتبای عزيز نوشته .حكايت اوست از ماه رمضان ...

 

شنیده ام بارها از زبان بسیاری از اهل روزه که با وجود "رنجی" که از بابت یک ماه نخوردن و نیاشامیدن روزه عایدشان شده ،تلخکامند.از این که رمضان می گذرد و تمام می شود. آن چنان که اشتیاقی هست انگار در درونشان برای پا گذاردن به این ماه. نوعی دلبستگی، دوست داشتن رمضان. کاری ندارم به ریشه های دینی و ایمانی و هویتی و جامعه شناختی چنین احوالاتی. آن چه که توجه مرا در این جا معطوف به خود کرده حضور نوعی "تعلیق" در زیست رمضانانه ی روزه داران است.

                 

*****

 شب را سراغاز گذری کوتاه بر یک شبانه روز از زندگی روزه داری قرار می دهم.

 اکثریتی که تن به خواب شبانه ی پیش از سحر می دهند خود را مهیای خوابی "دگرگونه" می کنند. خوابی که باید از میان نصف شود! آن وقت ساعتی قبل از اذان ،به آوای مادری یا زنگ ساعتی بر می خیزند و می پیوندند به اقلیتی که شب را به بیداری گذرانده اند. در انتظار. سحری صرف می شود ؛سر سفره ،میز، ایستاده، نشسته، دراز کشیده.اما نه با فراغتی کامل.بل که در انتظار. اخرین لقمه ها احتمالا مصادف می شود با "هشدارهای" رادیو یا تلویزیون. بیست دقیقه ،ده دقیقه، پنج دقیقه، دو دقیقه و بعد ضرباهنگ معلق پیش از اذان.تق تق ،تق تق.منطبق بر تپش های قلب.تا الله اکبر اذان. از این پس باید تن به جریان "نکردن "ها داد. تا صبح، تا ظهر، تا عصر.و در پس همه ی این ساعات اضطرابی -شاید شیرین- حضور دارد که روزه دار را به گونه ای ملایم می ترساند از تشنگی و گرسنگی ساعتی بعدتر.زمان هستی خود را اعلام می دارد:"من هستم! و تو به تدریج در قوای بدنی نقصان می یابی." این گونه ،انتظاری گره می خورد با لحظات روزه داری.تا وقت افطار.ربنا و بعد ان ذکر اسامی صدگانه ی خدا انگار حس تعلیق را با خود به اوج می برند. به پایان ربنای شجریان دقت کنید ؛چیزی به پایان نرسیده رها می شود و ان که گرسنه است ،تشنه است ،منتظر است باز در انتظار مضاعفی غوطه می خورد.وقت قرار فرا نرسیده.آن گاه صد نام خدا. بی هیچ سکونی.به مجرد پایان آن باز آن ضرباهنگ پیش از اذان به بارزترین وجه باز می گردد.روزه دار احساس نیاز می کند...

*****

وقت خوردن است- خوردن به پایان می رسد

از این وقت تا شب- یا بهتر بگویم ،تا سحر- انتظار و تعلیق فروکش می کند.کسالت ها و بی حالی های روزه داران از بعد افطار شاید ریشه ای در این فروکش داشته باشد.اما چه باک؟روزی دیگر در راه است!

*****

تمام پرسش من معطوف به این است: ایا این تعلیق عیان شده ،و به تبع آن، این شوق موجود در باطن فرد گرسنگی و تشنگی کشیده اشکارشدگی ساحتی از روان روزه دار نیست؟میلی انتزاعی به تعلیق و حضور پنهان ان در ناخوداگاه انسانی؟

*****

توضیحات:

 *طلب شدیدی در من هست که ان چنان بنگارم که تفسیری مهدویت مابانه بر متنم سوار نشود.تنها یک گریز روان شناختی وجودی زدم. هر چند که مولف مرده است!

**این تعلیق حتی در سراسر ماه هم سیلان می یابد.در کجا؟بارزترین ظهورش ،از دید من، در حکایت شب های قدر است و ابهامی که در ان ها مستتر است.

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:سه شنبه 10 مهر1386 موضوع:

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
فراستخواه در مشهد

دوستان خوبم در سازمان دانشجويان جهاددانشگاهي دانشكده ي الهيات دانشگاه فردوسي، به مناسبت شب هاي قدر، از آقاي دكتر مقصود فراست خواه دعوت كرده اند كه سخنراني در باب "سنتهاي ديني وجامعه ي مدرن" داشته باشند كه در واقع بحثي در حوزه ي جامعه شناسي دين است. از دوستان علاقه مند دعوت مي كنم در اين جلسه حضور پيدا كنند.

زمان: پنجشنبه 12 مهر ماه - ساعت 19:30

مكان :سه راه ادبيات - جهاددانشگاهي - تالار فردوسی

دوستان توجه کنند که مکان تغییر کرده.

نويسنده: زهرا عرب تاريخ:جمعه 6 مهر1386 موضوع:

©All rights reserved to question64.blogfa.com | Template by: TEMPHA.COM