یکسال دیگر هم گذشت. مثل همیشه سریع، با شتاب و تند. آنقدر سریع که نمی دانی با لحظاتت چکار کرده ای. به هر حال چه بخواهی و چه نخواهی زمان می گذرد و بادکنک عمر ما به انفجار نزدیک تر می شود. یک چیز را کاملا در گذشت زمان احساس می کنم .بزرگ شدنم و دیگری نزدیکتر شدن به انتها. این دو تا چه پیوند تنگاتنگی با هم دارد.
نوشتن درباره تولد کار سختی ست. از آن جهت که تولد و مرگ تو جزء زندگی ات حساب نمی شود و اگر دیگران نباشند تو هرگز نمی فهمی که روزی زاده می شوی و روزی هم می میری .
در این روز برای خودم و تو و همه ی کسانی که دوستشان دارم و حتی آنها که دوستشان ندارم و حتی آنها که واسطه بودن در این مکان و زمان نمی شناسمِشان آرزو یا دعا دارم که در لحظاتی که در این عالم هستند کمتر رنج بکشند بیشتر دوست بدارند و عمیق تر بزییند.
|