|
چگونه دنیا را متحد کنیم؟ (اخلاق برای کودکان و نوجوانان)

نویسنده: برژیت لابه/ میشل پوش – برگردان: پروانه عروج نیا با مقدمه ی مصطفی ملکیان- چاپ اول زمستان 86/نشر آسمان خیال/ قیمت ۳۹۰۰ تومان
هیچ انسانی فقط برای خودش زندگی نمی کند. همواره انسانهایی هستند که به ما کمک می کنند و ما را در زندگی همراهی می کنند. موقعیتهایی در زندگی وجود دارد که احساس می کنیم با ما به عدالت رفتار نشده است. یا موقعیت هایی که نمی دانیم باید از خود دفاع کنیم یا نه. چرا زندگی ما انسانها با هم گاهی زشت و گاهی دشوار است؟ اینها همه موضوعاتی است که در کتاب " چگونه دنیا رامتحد کنیم " آن را توضیح می دهد. این کتاب همچنین توضیح می دهد که ما چه تفاوتهایی با هم داریم و بنابراین چه قدر مهم است که بتوانیم یکدیگر را درک کنیم؛ چون هر چه بیشتر تفاوتهایی را که با هم داریم بدانیم و به آن توجه داشته باشیم، زندگیمان در این جهان آسانتر و زیباتر می شد.
شاید خنده دار باشد که در وبلاگم کتابی را که برای کودکان و نوجوانان نوشته شده است را معرفی کنم اما به نظرم این کتاب برای همه ی ما که در دنیایی متفاوت با دیروز زندگی می کنیم مفید باشد. دنیایی که می شود بهتر از این باشد و آدمیان دم عمری که باهمند را با یکدیگر مهربانانه تر و مهرآمیزتر رفتار کنند. این کتاب در واقع نوعی معطوف کردن ذهن افراد با شکلی بسیار ساده در مورد مسایل اخلاقی است؛ به طوری که فرد در عین حالی که از کتاب خواندن لذت می برد به راحتی می تواند پاراگراف های این کتاب را در لحظات بسیار ساده ی زندگی اش ببیند، به فکر فرو رود و گاه عمل خود را تغییر دهد.
فصل اول این کتاب در مورد زیبایی و زشتی/ فصل دوم عدالت و بی عدالتی/ فصل سوم در مورد خشونت و غیر خشونت/ و فصل چهارم آن مربوط به جنگ و صلح است. مطلب پایین این نوشتار نیز، مطلبی با عنوان دیوار نامری است که از این کتاب انتخاب شده و بسیار من را تحت تاثیر قرار داد:
دیوار نامری
برای خاله ی سوفیا طرز لباس پوشیدن خواهر زاده اش چندش آور است. _این حرکات چیه؟شلوارت خیلی کوتاه است! این کفش های نفرت اور و این پیراهن مسخره دیگه چیه که اندازه اش چهار شماره از تو بزرگ تره! کم مانده آدم فکر کند که تو عمدا می خواهی خودت را زشت نشان دهی این موسیقی مسخره چیه که دائم گوش می دهی؟ چطور می توانی چنین نوار هایی را دوست داشته باشی که خواننده اش فقط داد می زند؟ من نمی فهمم تو چطور از این نوع آدمها خوشت می آید. اینها واقعا قیافه ی احمقانه ای دارند.
آدم احساس می کند که سوفیا و خاله اش با هم نقطه ی مشترکی ندارند ! گویا میان آنها دیوار ضخیم و نامرئی وجود دارد. خاله ی او حق دارد که سلیقه ی سوفیا را نپسندد و سوفیا هم حق دارد که سلیقه ی خاله اش را قبول نداشته باشد. اما به هر حال سلیقه های متفاوت نباید آنها را از هم جدا کند زیرا خوشبختانه ما نه تنها با کسانی که دقیقا سلیقه ی ما را دارند تفاهم داریم، بلکه می توانیم با کسانی که با ما هم سلیقه نیستند هم تفاهم داشته باشیم و کنار بیاییم. پس آنچه سوفیا و خاله اش را از هم جدا می کند بیشتر مربوط به این است که خاله ی او کمترین اهمیتی به احساس و سلیقه ی سوفیا نمی دهد. تازه انتقادات آزاردهنده ی او را هم باید به این موضوع اضافه کرد.
مادبزرگ از دیوار رد می شود!
مادربزرگ سوفیا به نوه اش می گوید :بگذار من مو سیقی ای را که می شنوی گوش کنم. سوفیا گوشی ضبطش را به مادربزرگ می دهد. مادربزرگ ساکت و آرام به دو قطعه موسیقی گوش می دهد. بعد رو به سوفیا می کند و می پرسد: چه چیز این موسقی را دوست داری؟ سوفیا بی درنگ شروع به توضیح دادن و توضیح دادن می کند و انگار حرفهایش تمامی ندارد.
انسان فکر می کند که هر دو خوششان می آید که در این باره با هم صحبت کنند! مادربزرگ علاقه دارد بداند که سوفیا از چه چیزی خوشش می آید، بدین ترتیب مادربزرگ از آن دیوار عبور کرده و وارد دنیای سوفیا می شود. البته مادربزرگ به چنین موسیقی هایی علاقه مند نیست. اما سوفیا برایش مهم است و او را دوست دارد و می خواهد بداند که نوه اش از چه چیزی خوشش می آید و چه احساسی دارد ...
توجه داشتن به آنچه برای دیگران زیباست یعنی اهمیت دادن به دیگران و نزدیک شدن به آنها. بنابراین انسان لازم نیست ذوق و سلیقه ی دیگران را بپذیرد و سلیقه ی خود را رها کند. او باید فقط از دیوار تفرقه و جدایی رد شود و در ِ دوستی را باز کند و پا به دنیای دیگران بگذارد.
|