خانم مارگوت بیکل شاعر آلمانی معاصر در واقع برای من بهانه ای شده است که در وبلاگم از شعر بنویسم. ایشان چند وقتیست که مرا با اشعارش به رویاهای نابی می برد.اجازه می دهد با چیزها نسبت های جدیدی را برقرار کنم و همه چیز برایم تازه شود و رنگ بگیرد.
راستی که گاهی فکر می کنم که ملاک قضاوت در مورد خوب بودن یک شعر بیشتر از صورت آن، در واقع ربط مستقیمی با محتوایی دارد که ما را بر آن می دارد که جهان را با نگاهی جدید و پنجره ای نو ببینیم. در واقع ذهن ما را به سوی دریچه ای تازه می گشاید که چیزهای کهنه ، مستهلک و رنگ و رو رفته زندگی رنگی تازه بگیرند و دوباره تو را غرق در شادی عمیق کند. گاه کلامی دلنشین چه می کند و انسان را تا کجا می برد و چه احساسات زیبایی را که بر نمی انگیزاند.!
به نظرم معجزه ی یک شعر را می توان در عوض کردن نسبتهای این جهان در ذهن ما دید که چطور می تواند گاه یک زندگی معمولی و همیشگی و شاید خالی از لطف را با دیدی تازه، صداهایی تازه، بوهایی تازه، لمسهایی تازه، و مزه هایی تازه دوباره و دوباره _ تازه_به ما ارزانی کند.
نکته ی دیگری که به نظرم جالب می آید قدرت شعر در پر کردن مفهوم های زندگی ماست. یک شعر می تواند تو را در احساست، اندیشه ات و گاه حتی حواست را عمیق تر کند. راستی که گاهی تجربه کرده ام احساساتی مانند خودخواهی، نفرت، ترس، انزجار، خشم بر اثر خواندن یک شعر به احساسی والا تر مثل شفقت دلسوزی و رفعت تبدیل می شود.
چند شعر از خانم ماگوت بیکل را می گذارم تاپاس دریچه ای که باز کرده است را گزارده باشم:
گاه آرزو می کنم
ای کاش برای تو پرتو آفتاب باشم
تا دستهایت را گرم کند
اشکهایت را بخشکاند
و خنده را بر لبانت باز آرد
پرتوِ ِ خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را روشن کند
روزت را غرقه ی نور کند
یخ پیرامونت را آب کند.
* * * * * * *
ره آورد خاص ِ زندگی
همیشه در سکوت پیشکش می شود:
دوستی و عشق
میلاد و مرگ
شادی و درد
گل و طلوع خورشید
و سکوت
به مثابه ِ فضای ژرف فرزانگی.
* * * * * * *
يكديگر را مى آزاريم
بى آنكه بخواهيم
شايد بهتر آن باشد
كه دست به دست يكديگر دهيم
بى سخنى
دستى كه گشاده است
مى برد / مى آورد
رهنمونت مى شود
به خانه اى كه
نور دلچسبش گرمى بخش است
* * * * * * *
اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود
اندیشه مکن که از کشیدن بار ِ دیگران ناتوانی
در شگفت می مانی از نیروی خویش
در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش چه مایه توانایی
* * * * * * *
موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که
دوستش می دارند
* * * * * * *
آنگاه که قیود و پیش داوری ها
یکسره از پهنه ی زمین رفته باشد
تنها در صراحت بی قید و شرط
در خلئی آزاد کننده و پایدار ،
برای زندگی ِ تازه
برای روحی تازه
فضایی میسر است.
* شعر ها از کتاب"همچون کوچه ئی بی انتها" ترجمه ی احمد شاملو که گزیده ای از شاعران بزرگ جهان است انتخاب شده است
|