نبچه در شعر کوتاهی با عنوان " نقاش واقع گرا " می گوید:
"کاملا مانند طبیعت"- چه دروغی:
طبیعت چگونه می تواند در حد یک نقاشی محدود شود؟
کوچک ترین جز طبیعت نامحدود است!
بنابراین نقاش چیزی را نقاشی می کند که دوست دارد.
چه چیز را دوست دارد؟ آن چیزی را که می تواند نقاشی کند!
این چند روز وقتی با دیگران گفتگو می کنم به یک نکته زیاد توجه می کنم که اکثر آدمها علاقه مند هستند که به یک قاعده مندی در زندگی خود برسند. مثلا دوست دارند که از روی گزاره هایی بتوانند در مورد دیگران اظهار نظر کنند. به این جمله ها توجه کنید: " هر آدم تحصیل کرده ای قابل اعتماد است" یا " هر ادمی که سیگار می کشد مواد مخدر دیگری هم مصرف می کند" یا " چون دین ندارد به هیچ چیزی پایبند نیست".... و هزار تا گزاره از این قبیل. این گزاره ها به او کمک می کنند که احساس کند که براحتی در موقعیت های پبش آمده می تواند تصمیم بگیرد و عمل کند.
نمی خواهم بر سر این بحث کنم که این گزاره ها درست اند. بیشتر بر روی این موضوع فکر می کنم که ما چه علاقه ی زیادی به طبقه بندی و فرموله کردن همه چیز داریم. ما علاقه مندیم تا پدیده ها ی اطراف را در قالب گزاره هایی در آوریم. چرا ما به چنین کاری علاقه مندیم؟
به خودم که نگاه می کنم احساس می کنم که هر چه بیشتر مثلا در مورد انسان می دانم و به ابعاد وسیع تری از آن پی می برم؛ علاقه ام به گفتن گزاره هایی از این قبیل کمتر می شود چون احساس می کنم که هیچ کدام از این گزاره ها در مورد واقع نیستند. هیچ کدامشان نمی توانند تمامیت موضوع را نشان دهند و انگار با گفتن و اعتقاد داشتن به گزاره هایی از این قبیل، تصویری کاریکاتوری از واقعیت را پذیرفته ای.
اما چرا ما پیشتر اوقات دوست داریم که به چنین گزاره هایی اعتقاد داشته باشیم؟ آیا ما اعتقاد راسخ داریم که هر چیزی علتی دارد حتی رفتارهای انسانها؟ آیا همه چیز در یک نظام علت ومعلولی فهمیده می شود و این جزیی از جهان است؟ ممکن است هر یک از اینها باشد ولی من فکر می کنم دلیل این موضوع آن است که باور به این قبیل گزاره ها، به ما نوعی آرامش روانی می دهد. آرامشی که شما در آن احساس می کنید در دنیایی قاعده مند زندگی می کنید. یعنی دوست دارید که " اگر کار الف را می کنید ب را بدست بیاورید." و اینگونه احساس آرامش کنید.و نتیجه بگیرید که جهان جای امنی است ... البته من منکر قانون هایی در طبیعت نیستم .بیشتر توجه ام بر روی گزاره هایی است که با یک الی دو مشاهده ما به آنها اعتقاد پیدا می کنیم. یا در مورد مسایلی که به همین راحتی نمی توان اظهار نظر کرد( بیشتر منظورم حوزه ی علوم انسانی است) اظهار نظر می کنیم.
آیا هر چیزی علتی دارد؟ به گمانم حتی اگر این گونه باشد ما انسانها در مورد کشف علت آن ؛ همواره در نوعی ساده انگاری به سر می بریم. برای هر چیزی به اولین علتی که به ذهنمان رسید تمسک می جوییم. شاید تفاوت آدم های عامه و عمیق را بتوان از روی اینکه چه علت هایی را برای پدیده ها در نظر می گیرند، تشخیص داد. و با این کار من nامین اظهار نظرم را در امروز انجام دادم...
|