Without the mask ?where will you hide Can't find yourself Lost in your lies I know the truth now I know who you are *and I don't love you anymore
راستش را بخواهید من چند وقتیست که دلم می خواهد در مورد پوچی بعضی از عادت ها، اعمال، رفتار، اندیشه ها و یا جهان بینی های… خودم و دیگران و جامعه بنویسم ولی نمی توانم خوب آن را سروسامان دهم تا احساس خفگی شدیدی که حس می کنم را نشان دهم. من فکر می کنم وقتی در مورد بعضی از افکار و اندیشه ها، جهانبینی ها و آنچه در واقع امر در جامعه ی ما و جهان می گذرد و شاید حتی در روان خودم، احساس فشار می کنم. البته با خودم خوب کنار می آیم و می توانم برای آنها کاری کنم اما در مورد جامعه این طور نیست.گاهی فکر می کنم وقتی جایی دراز کشیده ام و دارم در مورد موضوعی فکر می کنم و احتمالا موضوعی است که مثلاً مثل خبر های تلویزیون همیشه ناراحت کننده است : اتفاقا اخبار پخش می شود و کلی در مورد جنگ خبر می دهد/ و اینکه فلان کس این حرف را زد /فلان وزیر خارجه این را گفت /طرح امنیت اجتماعی اجرا می شود/ فلان مفسد اقتصادی دستگیر شد /مانور ِ فلان انجام شد/ ما توانستیم فلان کار را بکنیم ، حس می کنم یکسری آدم نامریی که اهریمنی هم هستند هوای دور و بر مرا می دزدند و آنقدر این هوای اطراف من کم می شود که نمی شود دیگر نفس کشید. وقتی نوشته ای را می خوانم که احساس می کنم فرد می خواهد چیزی را به تو بدون هیچ دلیلی بقبولاند یا می خواهد تو را به راه خود بدون هیچ دلیل مشخص و واضحی و بیشتر اوقات به طور نامحسوسی از قدرت خودش استفاده می کند فکر می کنم یک کسی در اطرافم هست که به طور حریصانه ای مرزهای زندگی ام را تحدید می می کند. بعد ترس همه ی وجودم را می گیرد. نمی دانم با این انبوه افکار که مرا در برمی گیرند چه کنم…همیشه فکر می کنم تحدید آزادی های دیگران از یک اندیشه آغار می شود. اندیشه ای که به تو این مجوز را می دهد که تو محقی که آزادی ِفردی و اجتماعی و حتی فکری دیگران را محدود کنی…
احساس می کنم در این کره ی زمین دچار بازی بنام پوچی هستیم پوچی که ساخته ی خودمان است و به هیچ چیز دیگری مجال ظهور نمی دهد . هر روز که بیشتر می گذرد برای من بیشتر ابعاد بازی دردناکی که می کنیم روشن می شود و وقتی احساس می کنم تا چند وقت دیگر من هم باید وارد این پوچی شوم احساس خفقان می کنم. من از این بستر دردناک حالت تهوع دارم . در بستری که انسان احساس بی ارزشی می کند و آرزو دارد از پستی که به آن دچار شده نجات یابد...
Couldn’t hide the emptiness you let it show*
نمی توانستی پوچی را پنهان کنی، تو اجازه دادی تا آشکار شود!
*شعر های انگلیسی از گروه Evanescence است که به نظر من پوچی این بازی را خیلی خوب نشان می دهد.
|