پادشاه سرزمینی درایتالیا، درقرنها پیش، وقتی اوضاع کشورش نابسامان بود، به طور اتفاقی، اکسیر جاودانگی را بدست می آورد و می نوشد... او را عمری جاودان است. وحال او به عصر حاضر رسیده. داستانش را برای دختری روایت می کند. و ما هم شنونده ی این سرگذشتیم.
مرد بعد از خوردن اکسیر بر آن می شود که جهان را همان کند که همیشه همه ی انسانها می خواهند. اوالبته فرصت کافی برای این کار را دارد! اما گذشت قرنها بر او این را ثابت می کند که کاروان بشر گرچه مدام و مدام در حال تغییر است؛ اما همواره همان اتفاقات تکرار می شود. آدمها می آیند دقایقی در حافظه ی زمین با رویاهایشان زیست می کنند و بعد می میرند بدون اینکه بدانند که قبلی ها هم همین گونه فکر می کردند وهمین گونه رویابافی می کردند والبته بعدی ها و بعدی ها و... سرشت سوزناک بشر. هیچ کاری فایده ای ندارد. زیرا بعدی ها هم می میرند و چه فایده برای اینکه برای انسانیهایی گذرا کاری کرد. نکته ی جالبش این است که هر کار بیرونی اگر فقط بیرونی باشد بی معنا می شود. و مرد در طی قرنها دیگر مانند این آدمهای زودگذر و حقیر وبیچاره _که ممکن است لحظه ای بعد نباشند_ گول رویاهای انسانها را نمی خورد. و گاه از پس این همه سال به خامی آنها ، لبخندی بس تلخ می زند. ما که جهان را آباد می خواستیم. آبادی برای که برای چه؟ برای انسانی که نه امیدی برای زیستن پس از مرگ دارد زندگی برای او راه به پوچی می برد. خوب شما می توانید هزار تا استدلال کنید و به این ایراد او جواب دهید. اما او تمام رویاهای شما را پنبه می کند. او تجربه ی زیادی دارد!!
طرح بالا داستان کتاب "همه می میرند" اثر "سیمون دوبوار" است که "مهدی سحابی" آن را به فارسی ترجمه کرده. کتاب، جالب و روان است و البته آنقدر جذاب که ساعتها وقت بگذاری و آن را بخوانی. شاید فکر کنید داستان خیالی ست اما اصلا اینگونه نیست. مرد نامیرا همان تاریخ انسان است . تاریخ آدمها را بخوانید انگار همان مرد نامیرا است. ما می توانیم تمام تجارب آدمیان گذشته را داشته باشیم! و اتفاقا این را ببینیم که اگر چه صورت ها تغییر می کند و مطالبات انسانها در گذر زمان عوض می شود؛ اما انسان همان است...حقیر و کوچک و البته میرا. دوبوار در خلال داستان توضیح می دهد که خیلی از احساس ها و شور و امیدهایی که ما در زندگی مان داریم، تنها و تنها بخاطر همین میرایی ماست. خاصیتی که نمی دانیم باید لعنتش کنیم یا شکر گزار آن باشیم...
این کتاب را دوست دارم چون سیمون دوبوار به نحو پدیدار شناسانه خوب حال و روز انسان معاصر را نشان می دهد. و از طرفی دوستش ندارم و چون عالم نویسنده ی کتاب را دوست ندارم. البته قطعا "دوست نداشتنم "هیچ گاه باعث نمی شود تاثیر فوق العاده ای را که کتاب برمن گذاشت فراموش کنم.
|