تابستان چند روز پیش رسما تمام شد و من تا یکی دو روز دیگر می روم قم. از جهاتی ناراحتم و از جهاتی خوشحال. با اینکه لیسانسم را هم در یک شهر مذهبی خوانده ام، زیاد به فضای قم عادت ندارم. واقعیتش این است که اصلا فضایش را دوست ندارم. نمی دانم این نفرت در کجاست. من چندان با دین مشکلی ندارم یعنی گارد خاصی ندارم، ولی فضای قم یک جور خاصی است. آدم یک جوری معذب است. البته چاره ای نیست. باید رفت. در شهری که تقریبا هیچ اشنایی ندارم و خوب از خانواده ام خیلی دورم.
اما از جهات دیگر خوشحالم. اول :دوست صمیمی ام امسال همین دانشگاه قبول شده و خیلی خوشحالم که احتمالا با او هم اتاقی می شوم. فاطمه دوست خوبم آنجا می آید و دوستان هم کلاسی ام سعیده و یلدا. می توانم خیلی بیشتر ببینمشان و از کنار آنها بودن لذت ببرم. فضای خوابگاه با اینکه بعضی وقتها گرفته است خیلی وقتها _اگر بخواهی_ می توانی کلی در کنار دوستانت شاد باشی.
امیددارم امسال خوب باشد. هر چند سالی که نکوست از بهارش پیداست...!
|