تبليغاتX
اندیشه کن ....
 
   
     
 
 
                                                 و امروز مطمئن تر از دیروز 

                                            به انتخابی که کرده ام می بالم.

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 
او که رئیس جمهور شود ، حتماً معجزه نخواهد شد ، اقتصاد یک شبه متحول نمی شود ، درهای دنیا ، به آنی به رویمان گشوده نخواهد شد و ... اما لااقل خیال مان راحت خواهد شد که در مسیر درست حرکت می کنیم.

نزدیک انتخابات است .به مچم یک نوار سبز رنگ بسته ام .گاهی نگاهش می کنم و عمیقاً در جانم یک چیزی مثل امید وول می زند. مثل یک اتفاق خوب تمام سلولام مور مور می شود.با خودم می گویم چه احساس عجیبی! شاید غریبی! برای چی این حس را دارم؟ واقعا فکر می کنم اگر او بیاید این جا یعنی ایران بهتر می شود؟ خودم را می کاوم. مثل اینکه واقعاً احساسم جدی است! اما چرا؟ زیاد دنبال استدلال‏مند کردن حسم نیستم. چند روز پیش داشتم فکر می کردم در تمام این چهار سال چه قدر حالم بد بوده است. به ابوالفضل فکر کردم. به ستاره ی روی کارنامه اش. به ملیحه و اینکه چقدر در زندگی شان امیدهایشان کمرنگ شد. من خیلی وقتها هنوز هم که در موردشان فکر می کنم حالم بد می شود.

ذهنم مدام اینطرف و آن طرف می رود به آن همه برنامه ای که در جهاد برگزار می کردیم و به خاطرش باید چند نفر را می دیدیم آخرش خیلی وقتها هم مجوزی در کار نبود. یاد دو تا از دوستای هم‏دانشکده ایم که دم امتحان‏ها در بازداشت بودند به خاطر دلایل مسخره. یاد آن قرداد گاز با ترکمنستان افتادم. به بشیریه فکر کردم که جز بهترین استادان علوم سیاسی است. خوب الان دیگر نیست و وقتی دید جای خیلی‏ها در ایران به خاطر او تنگ است رفت و خیلی های دیگر... به لایحه خانواده فکر کردم. به قیمت های بالا ی مسکن و خورد و خوراک . و اقتصاد معیوب. به بیکاری خودم و همکلاسی هایم و خیلی های دیگر  که برای اینکه ببینم چند درصد بیکارند بهتر است ببینم چند نفر کار پیدا کرده اند. یاد یک آگهی بانک در روزنامه افتادم که فقط برادران بسیجی را استخدام می کرد و به عدالت علی. به کردان فکر کردم و با خودم گفتم  چگونه چنین آدمی با آن ویژگی ها می تواند  به دومین مقام سیاسی کشور برسد.  یاد فیلم مزخرف دلداده افتادم و سینمایی که مدام سطحش پایین‏تر می آید.  یاد خیلی چیزهای دیگر هم می افتم. یاد واژه‏ی سیاست زدگی افتادم که در واقع طرز فکری است که فرد در آن همه ی مشکلات را در سیاست می بیند. یاد شبهه جمله  ی "سیاه نمایی علیه دولت" می افتم. اگر نمی دانید بدانید "سیاه نمایی علیه دولت" یکی از تخلفات اینترنتی سایتهاست!

نمی دانم  چرا این قدر سیاه می بینم! دوباره زدم روی کانال افسردگی و نق زدن! به مچم نگاه می کنم ... دوباره چیزی وول می زند. مثل شادی ... مثل شور ... مثل امید.

من به دولت امید

                 به میرحسین موسوی

                                           رای می دهم.

10 دلیل برای یک انتخاب

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
  همه ی زندگی یک چشم به هم زدن بود.

تلخی هایش کندِ کندِ کند گذشت

شیرینی هایش تند ِ تندِ تند

و من ایستاده در لبه ی هستی زندگی ام

_ بی هیچ احساسی درباره ی اتفاقاتِ افتاده _

به این فکر می کنم که زندگی ام مثل یک چشم به هم زدن بود.

شاید هم کمتر...

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 
( هفته‌ي دوم )
 
— شنبه 5 ارديبهشت: كافكا در ساحل
نويسنده: هاروکی موراکامی، مترجم: گيتا گركاني، ارائه‌دهنده: مصطفا رضيئي
کافکا در ساحل رمانی است از نویسنده ژاپنی، هاروکی موراکامی، که اولین بار در سال ۲۰۰۲ به ژاپنی و در سال ۲۰۰۵ به انگلیسی و در سال ۲۰۰۷ به فارسی منتشر شد. جان آپدایک امتناع از مطالعه‌ي این کتاب را غیرممکن، و خود کتاب را «ورزدهنده‌ي ذهن» خوانده است. این کتاب، همچنین در فهرست ده کتاب برتر سال ۲۰۰۵ نشریه نیویورکر قرار گرفته است.
این رمان داستان دو شخصیت متفاوت است که در موازات هم حرکت می‌کنند: کافکا که پسری ۱۵ ساله‌است و به علت یک پیشگویی عجیب از خانه فرار می‌کند و آقای ناکاتا پیرمرد آرام و مهربان و عجیبی که به علت اتفاقی شگفت‌انگیز در بچگی دچار نوعی عقب‌ماندگی ذهنی شده است اما حاصل این حادثه به دست آوردن توانایی صحبت با گربه‌هاست! بخشی از داستان به کافکا و زندگی او می‌پردازد و بخش دیگر به آقای ناکاتا. رمان در عین دو پارگی دارای وحدت مضمون است و تمام حوادث حتی کوچک‌ترین و جزیی‌ترین آن‌ها به هم مرتبط هستند. شاید چیزی که آثار موراکامی و به ویژه این رمان را جذاب می‌کند استفاده نویسنده از عناصر فرهنگ بومی ژاپنی است.
 
* * *
 
— يكشنبه 6 ارديبهشت: سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي 5
نويسنده: كورت ونه گات، مترجم: علي‌اصغر بهرامي، ارائه‌دهنده: الهام ميزبان
کورت ونه گات در «سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي پنج» رمان نمی‌نویسد بلکه خواننده خود را در دل مفاهیم رمان‌نویسی پست مدرن به گونه‌ای به جلو می‌راند که خواننده ناگزیر است باور کند تنها راه زندگی کردن با بیلی پیل گریم تجربه چند پارگی در بعد زمان است.
در نشست سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي پنج قرار نيست رمان را ورق بزنيم.
قرار است نگاه کنیم به کوه‌های راکی؛
بدون اینکه سرمان در کلاه فلزی طوری گیر کرده باشد که نتوانیم به اطراف بچرخوانیمش؛
بدون اینکه مجبور باشیم فقط از شکاف کوچکی روبرو را ببینیم؛
بدون اینکه قطار فقط به جلو حرکت کند.
 
* * *
 
— دوشنبه 7 ارديبهشت: زندگي شهري
نويسنده: دونالد بازتلمي، مترجم: شيوا مقانلو، ارائه‌دهنده: محمد حسيني‌مقدم
کتاب زندگی شهری مجموعه‌ای است از داستان‌های کوتاه دونالد بارتلمی که برخی از منتقدین وی را پدر داستان کوتاه‌نویسی پست مدرن دنیا محسوب کرده‌اند. این مجموعه با ترجمه‌ي شیوا مقانلو و توسط انتشارات بازتاب نگار به بازار عرضه شده است. داستان‌های این مجموعه به استثناي تعدادی محدود برگرفته از کتاب 60 Stories هستند و همگی به خوبی بازگوکننده‌ي سبک بدیع و شخصی بارتلمی در داستان‌نویسی می‌باشند. تنوع موضوعی و استفاده از فرم‌های متفاوت ویژگی بارز کارهای این مجموعه است.
 
* * *
 
— سه‌شنبه 8 ارديبهشت: بازي‌ها: روان‌شناسي روابط انساني
نويسنده: اريك برن، مترجم: اسماعيل فصيح، ارائه‌دهنده: حسن اشرف
در بخش اول از اين كتاب زمينه‌ي لازم براي فهم بازي‌ها آمده است. بدين منظور از يك الگوي سه بخشي (والد-بالغ-كودك) براي تبيين حالات رواني استفاده مي‌گردد. در بخش دوم، بازي‌ها به صورت انفرادي توصيف گشته و كشف مي‌شوند. در بخش سوم كتاب، مطالب باليني و نظريات تازه‌اي كه به درك مفهوم «رفتار خالي از بازي» كمك مي‌كند بيان گشته است. نظريه‌ي زيربنايي اين كتاب تحليل رفتار متقابل نام دارد.
 
* * *
 
— چهارشنبه 9 ارديبهشت: تكامل و رفتار انسان
نويسنده: جان كارت رايت، مترجم: بهزاد سروري، ارائه‌دهنده: امين نبوي
چرا مردها، به طور متوسط، بلندتر از زنان هستند؟ چرا زنان از زمان دقيق تخمك‌گذاري‌شان آگاهي ندارند؟ چرا طلاق‌هايي كه در اوايل ازدواج رخ ‏مي‌دهند، غالباً از سوي زنان، و طلاق‌هايي كه بعدتر رخ مي‌دهند، بيشتر از طرف مردان صورت مي پذيرد؟ ‏چرا تعداد پسرها و دخترهايي كه به دنيا مي‌آيند تقريباً برابر است؟
اين‌ها همه، تنها بخش كوچكي از حجم وسيعي از پرسش‌هايي است كه دارونيسيم مدرن، به دنبال يافتن پاسخ‌هايي ‏براي آنان است. عمر سه دهه‌اي اين رويكرد تكاملي به رفتار انسان كه از زمان انتشار تكان‌دهنده‌ترين كتاب قرن ‏‏20 «سوسيوبيولوژي؛ تلفيقي نوين» متولد شد و فرآورده‌هاي قابل ملاحظه‌ي آن، موضوع اصل كتاب حاضر ‏است.
اين كتاب كه در 12 فصل تدوين شده، با نگاهي تاريخي به سرآغاز بحث تكامل از ميان انديشه‌هاي داروين شروع ‏مي‌شود و با بيان پيش‌نيازهاي پيرامون اصول ژنتيك و وراثت به دنياي شگفت‌انگيز رفتارشناسي گام مي‌گذارد.
 
برگزاركننده: سازمان دانشجويان جهاد دانشگاهي، دفتر دانشكده‌ي علوم رياضي
مكان و زمان: دانشكده علوم رياضي دانشگاه فردوسي، سالن بزرگ‌نيا، ساعت 12 الي 14
 
 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

(هفته‌ی نخست) 

— شنبه 29 فروردين

گفتمان‌هاي جامعه‌شناسي سياسي

نويسنده: حسين بشيريه، ارائه‌دهنده: مصطفي انتظاري

رفتارهاي سياسي بيش از آن‌كه تابعي از كنش‌هاي سياسي سياسيون در مقاطع گوناگون زماني باشد، محصول خلق چشم اندازهايي است كه در قالب يك گفتمان سياسي بروز مي‌يابند. چنين است كه نگاهي بر گفتمان‌هاي مطرح در جامعه‌شناسي سياسي، بيش از پيش ما را با علت‌العلل آنچه در عالم سياست مي‌گذرد، آشنا مي‌سازد و كتاب «گفتمان‌هاي جامعه‌شناسي سياسي» اثر حسين بشيريه، پژوهندگان در اين راه ياري مي‌دهد.

* * *

— يكشنبه 30 فروردين

خشونت، حقوق بشر و جامعه‌ی مدنی

نويسنده: محمدرضا نيكفر، ارائه‌دهنده: علي موسويان

محمدرضا نیکفر مهمترین متفکر کشورمان درنقد آرای نواندیشان دینی همچون عبدالکریم سروش و محمد مجتهدشبستری می‌باشد. نیکفر با آگاهی حیرت‌آور در باب شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعه‌مان به تأمل‌ورزی در راستای رهایي از تضادهای سنت و مدرنیته در خطه‌ی فرهنگی ایران می‌پردازد.

نیکفر نویسنده‌ي کتاب خشونت، حقوق بشر و جامعه‌ی مدنی می‌باشد. در این کتاب نویسنده راه دستیابی به عقلانیت در جامعه را دوری جستن از جزم‌اندیشی و خشونت می‌داند که این امر خود مستلزم دست یازیدن به یک هرمنوتیک بایسته می‌باشد که گفتمان اخلاقی را ممکن می‌کند.

* * *

— دوشنبه 31 فروردين

درآمدي جديد به فلسفه‌ي اخلاق

نويسنده: هري جي گنسلر، ارائه‌دهنده: زينب حسيني

براي ما كه، بيش و پيش از هير چيز به عقلانيت، استدلال‌ورزي و تفكر فلسفي نيازمنديم خواندن هر اثر براستي فلسفي گشودن پنجره‌اي است به سوي رهايي، هواهاي پاك، و بلنداي سرشار از روشني و سپيدي. و اينك يك پنجره.       (مصطفی ملکیان)

— سه‌شنبه 1 ارديبهشت

زبان و فرهنگ

نويسنده: کِلِر کرامش، ارائه‌دهنده: بهمن شهري

زبان ابزاری بنيادی است که به وسيله آن انسان امور زندگی اجتماعی خويش را به پيش مي‌برد. هنگامی که زبان در بافتی ارتباطی بکار مي‌رود، روابطی پيچيده و چندگانه با مفهوم فرهنگ پيدا مي‌کند. انسان‌ها از واژگان برای ارجاع به تجارب مشترکشان سود مي‌برند و با استفاده از واژگان گوناگون به بيان حقايق، نظرات و رويدادهای متفاوت مي‌پردازند. همچنين واژگان انعکاس‌دهنده‌ي نظرگاه‌ها، باورها و قضاوت‌های سخنگويان است. در هر دو حالت زبان بيانگر واقعيت‌های فرهنگی است. اين کتاب کاوشی است در جهت تبيين ارتباط زبان و فرهنگ. مفاهيمی همچون بافت فرهنگی، زبان گفتار و فرهنگ شفاهی، زبان نوشتار و فرهنگ ادبی، زبان و هويت فرهنگی و اصالت فرهنگی از جمله موضوعاتی هستند که در اين کتاب مورد کند و کاو قرار مي‌گيرند. اين کتاب تحقيقي ميان رشته‌ای است که نويسنده کوشيده است تا از نظريه‌های حوزه‌های گوناگونی به ويژه  زبان‌شناسی، جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی برای بررسي ارتباط ميان زبان و فرهنگ سود ببرد.

* * *

— چهارشنبه 2 ارديبهشت:

Human: The science behind what makes your unique

نويسنده: مايكل گازانيگا، ارائه‌دهنده: بهزاد سروري

مایکل گازانیگا، از تأثیرگذارترین روان‌شناسان جهان امروز، همه‌ی تازه‌های علوم اعصاب را یک‌جا جمع کرده است. او با لحنی بی‌آلایش و بی‌تکلف، آخرین دستاوردهای علوم ذهن و مغز را در حکایتی نفس‌گیر و و منسجم روایت می‌کند. این‌جا، فرصتی است برای دریافتن بهترین روایت علم از آن‌چه که معنای انسان بودن است.

استیون پینکر، استاد روان‌شناسی دانشگاه هاروارد، نویسنده‌ی کتاب لوح محفوظ

[انسان] جذابیت داده‌های نوین در حوزه‌ی عصب‌شناسی شناختی را به تمامی بیان می‌کند... لبریز از ایده‌های ناب و تکان‌دهنده.

راما چاندرا، مرکز مغز و شناخت، دانشگاه کالیفرنیا سندیاگو، نویسنده‌ی کتاب اشباح در مغز

 

برگزارکننده: سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی مشهد، دفتر دانشکده‌ی علوم ریاضی

            زمان و مکان: دانشکده‌ی علوم ریاضی دانشگاه فردوسی، سالن بزرگ‌نیا، ساعت 12 الی 14

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

در این چند وقتی که فلسفه می خوانم  قوی ترین نکته ای که آموخته ام این بوده که هنگامی که فلسفه یا اندیشه یا حتی عملی را  می خوانم یا می بینم یا انجام می دهم به این موضوع فکر کنم که لوازم  امکان  چنین اندیشه/ فلسفه/ یا عملی چه چیزهایی است. خیلی وقت ها به خاطر اینکه در مورد بنیان های کارهای خود و دیگران فکر نمی کنیم دچار تناقض های بزرگی می شویم...

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

منم می‌رم یاد می‌گیرم آدم چه جوری  ترقی می‌کنه

به هر دری می‌زنم، آخرین آلبوم گروه کیوسک باغ وحش جهانی

هدف، وسیله را توجیه می‌کنه

این آقاهه با اون یکی فرقی با هم ندارن

دنبال اونی باهاس بری که

الان خر رو سوارن

من دیگه اون آدم قبلی نیستم

...

اون آدم معمولی و این حرفها دیگه نیستم

 

از گوش کردن به آلبوم "باغ وحش جهانی" که گروه کیوست حدودا آبان ماه ۸۷ اجرا کرده اند خیلی لذت بردم . این آلبوم در واقع انتقادی از فضای سیاسی - اجتماعی ایران است. اگر اتفاقاً منتقد دولت و سیاست و فرهنگ عامه و اجتماع ایران باشید از این مجموعه بیش از اندازه لذت می برید. این لذت البته از باب همدلی است نه اینکه موضوع دلنشینی باشد. یعنی با خود می گویید چه خوب قضیه را خوب نشان داده! جالب است بدانید کیوسک یک گروه پنج نفره است که به صورت زیرزمینی کار می کرده اند و نکته مهم این است که تهران آنها را به وجود آورده است!

این مجموعه دارای ۱۰ قطعه است که به شما توصیه می کنم که آنها را به ترتیب گوش کنید. البته خوب می توانید این کار را نکنید! لینک دانلود آهنگ را هم در پایین می گذارم که بتوانید همه ی اهنگ ها را دانلود کنید. در ضمن در آهنگ "یارم بیا" این مجموعه محسن نامجو با این گروه همکاری داشته.

دانلود آلبوم کیوسک(باغ وحش جهانی)

درباره ی کیوسک : آهنگ زمانه/خواننده کیوسک: کولی‌ها، نزدیک‌ترین آدم‌ها به ما هستند

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

از تلخ کامی های این روزگار این است که هرگز به نقطه ای نمی رسی که بگویی آری همین برایم کافی است... همیشه میل به بیشتر و بیشتر داری ... و جاده ای بی انتها که آرامش و اضطراب تو بستگی به این دارد که واقعاً این جاده بی پایان باشد. راستی به این موضوع فکر کرده ای که جایی که در آن زندگی می کنیم در کل هستی فقط یک غبار است ! من گاهی از اینکه این همه احساس نیستی می کنم می ترسم . می ترسم که خیلی خودم و جهان را جدی گرفته باشم! راستی این همه جنگ در همین غبار شکل گرفته، این همه کشتار، این همه بی رحمی، این همه مهربانی، این همه قهرمان... من عجیب در چنین لحظه ای غرق شده ام ... عجیب ... راستی در این غبار من چه هستم؟ سهم من چیست؟ و این احساس نیستی بیش اندازه که بازی زندگی را در نظرم مسخره جلوه داده! راستی من برای این عالم چه هستم یک مولکول؟اتم؟ نوترون؟ پروتون؟ یا خیلی ریزتر از اینها؟ می ترسم صاحب هستی هم حد ریاضیاتی بلد باشد و با یک حد ما را معادل صفر ، یعنی نیستی! در نظر بگیرد. من به علت یک قانون ریاضی نیستم!!من خدا ریاضی‏دان را دوست ندارم.

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

سال جدید هم آمد و من با تاخیری چند روزه امشب تصمیم گرفتم که مطلبی در مورد سال جدید بنویسم. سالی که ممکن است اتفاقات خوب یا بدی در آن بیفتد و یا اصلا در آن هیچ اتفاقی نیفتد. می توانم به خاطر همه ی اتفاقات بدی که قرار است بیفتد از الان کلی ناراحت باشم یا به خاطر تمام اتفاقات خوب از الان خوشحال. ولی کمی که دقت می کنم می بینیم کلا قوه ی قضاوتم را از دست داده ام . شخصاً نمی توانم نظر دهم که کدام حادثه ی زندگی ام خوب یا بد است . چند روزی است که دارم به این مسئله فکر می کنم که انسان اگر عالم خود را به خوبی بشناسد دقیقا می داند چه چیزی برای او خوب است و چه چیزی بد. و دقیقا آدمی که عالم خود را نمی شناسد نمی داند که خوب و بد او چه چیزی است. خوب من فکر کنم در دسته دوم قرار دارم. ولی فکر می کنم باید از این شرایط خلاص شوم. آدم اگر در دل و قلب و فکر خود بداند که روی به کدام سو دارد می تواند ارزیابی از حوادث پیش آمده داشته باشد. به هر حال دعای اول سال امسال این است که قلب و ذهن و فکر ... و تمام ساحات هر انسانی پالوده شوند و هر انسانی بداند که چه چیزی را می خواهد یا باید بخواهد. 

به امید اینکه همه مبارک شوند!

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

عنوان بالا ترجمه ی جدید خانم حمیده ی بحرینی و ویراسته ی آقای هومن پناهنده است که نشر هرمس به تازگی با قیمت 2500 تومان عرضه کرده است. کتاب کم‏حجم ، ترجمه‏ی آن روان و برای کسانی که تفکر فلسفی را دوست دارند یا در سال های اولیه ی آموزش فلسفه هستند، کتابی دوست داشتنی خواهد بود. عنوان کتاب اولین سوالی که به ذهنم آورد این بود: آیا واقعاً پرسیدن مهم تر از پاسخ دادن است؟ ادعای کتاب که در مقدمه ی آن آمده؛ در واقع زیر سوال بردن آن دسته از باورهای ماست که ما آنها را واقعی تلقی می کنیم یا بر اثر زندگی روزمره آنها را به عنوان واقعیت های معمول زندگی‏مان قبول کرده ایم.این تفکرات مسلم برای کسی که به تفکر فلسفی روی آورده است چندان خوب نیست. بنابراین نويسندگان اين کتاب با طرح پرسش‌هايي درباره‌ي مسائل مختلف قصد دارند علاوه بر خراب کردن دیدگاه های معمول،نشان ‌دهند که فلسفه مجموعه‌اي از اطلاعات نيست بلکه پرسشگري و خردورزي است و با این کار، توجه دانشجويان را به مهارت‌هايي جلب مي‌کنند که براي برخورد نقادانه با مطالبي که معمولا در دوره‌هاي مقدماتي فلسفه مطرح مي‌شود مورد نياز است.

بیاییم دوباره به سوال من برگردیم. آیا واقعاً پرسیدن مهم تر از پاسخ دادن است؟ به نظر می آید که اول باید سوال کرد تا جوابی درخور یافت. اما من باور ندارم که بی جواب می شود زیست. همان‏طور که دکارت وقتی شک دستوری خود را مطرح کرد کمتر از آن در مورد زندگی روزمره ی خود بهره جست. چون معتقد بود با شک که نمی توان زیست. تازه من شک دارم که هر پرسشی هم، پرسشی درخور توجه باشد و ...

اما به‏هرحال، هر کس که می خواهد فلسفه بخواند باید همه چیز را زیر سوال ببرد و بر روی خرابه ی جوابهایش خانه ای جدید بنا کند. برای همین منظور در مراحل مقدماتی فلسفه ورزی، اتفاقاً پرسیدن به عنوان یک مهارت ، مهم تر از پاسخ دادن است!

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

به تازگی آقاي مصطفي ملكيان در موسسه رحمان درباره "اخلاق و آسيب‌هاي اجتماعي" سخنراني كردند. هسته اصلي بحث ايشان حول اين ايده شكل گرفته بود: "به لحاظ اخلاقي بدترين وضعيت اجتماعي و مادر آسيبهاي اجتماعي اين است كه " افراد يك جامعه نتوانند با هشت ساعت كار شرافتمندانه در روز، زندگي خود را تامين كنند"چرا كه در غيراينصورت يا فرد، كميت كارش را افزايش مي‌دهد كه دراين‏صورت سلامت جسماني، ذهني و رواني او به مخاطره مي‌افتد، يا از كار شرافتمندانه دست برمي‌دارد كه اين موجب افت اخلاقي و روان‌شناختي و بروز آسيب‌هاي اجتماعي مي‌شود." 

ايشان كار شرافتمندانه را كاري مي‌دانست كه اولاً ضوابط اخلاقي در آن زيرپا گذاشته نشود، ثانياً مطلوبهاي روانشناختي (مثل آرامش، شادي و اميد) در كار تامين شود (نه اينكه دست فرد در كاري، و دلش جاي ديگر باشد) و ثالثاً خود كار براي فرد معنادار باشد (نه اينكه صرفا به خاطر حقوق به كار بپردازد).

آقاي ملكيان معتقد بود اولين و مهمترين داوري كه به لحاظ اخلاقي درباره رژيم‏هاي سياسي مي‌توان كرد اين است كه نظام سياسي در اين جهت چقدر موفق بوده (كه افراد جامعه بتوانند با هشت ساعت كار شرافتمندانه در روز، زندگي خود را تامين كنند) .و ميزان فاصله يك رژيم با اين وضعيت، ميزان فاسد بودن (سوءنيت، سوء مديريت و ناتواني) آن رژيم را تعيين مي‌كند.

- به نقل از دوست خوبم علی کاظمیان

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

هیچ وقت سعی کرده ای مرا ببینی؟ ورای آن چیزی که هستم یا سعی می کنم باشم؟  یا شاید هم وانمود می کنم؟ چرا سعی نمی کنی که کمی پایین تر روی و پایین تر ها را ببینی؟ شاید من آنجا طور دیگری باشم ؟ شاید من آنجا دیگر لبخندهایی که مدام بر صورتم نقش می ببندد را بر لب نداشته باشم و اندوهگین تر از همیشه از این رنجی که مدام زندگی بر سرمان می زند نشسته باشم و عجیب گریه کرده باشم؟ گریه هایی که شاید از خودم هم پنهانشان می کنم که مبادا دیگرانی را ناراحت کند و آنها بفهمند که حتی در زندگی من نیز چیزی برای عرضه کردن وجود ندارد و پوچی و پوچی و پوچی ....

تا کی می خواهی قایمش کنی؟ برای یک بار هم که شده دست بردار از این فریب مدام. زندگی هیچ چیزی برای عرضه کردن ندارد. و همه ی دنیا فقط یک وراجی بزرگ است. تمام دنیا ، تمام آدمها، زندگی تمام بشر از ابتدا تا به انتها....

خاطراتم را که مرور می کنم می بینم که چه راحت این که تو مرده ای را باور کردم همان روزی که یکی از همکلاسی هایم کشف جدیدش را همه جا اعلام کرد که خدا مرده است و من را سروری عجیب فرا گرفت...

چه سال هایی را که فکر می کردم زندگی ام پر از معنا است و آن را در انبوه خواسته های جوانی زیستم... من از این همه شور و هیجان لبریز بودم و فکر می کردم که زندگی تمام و کمال در خدمت من است...

اما الان در اوان میانسالی احساس می کنم که زندگی ام غرق در بی معنایی است... بی معنایی که هیچ کس نمی تواند حجم آن را دریابد. دلم بدجور دلتنگ است... و فکر خودکشی که مدام به سرم می زند... ادامه زندگی را چه سود؟

تولستوی در کتاب "اعتراف من" سخت دلمشغول معنای زندگی است. بر آن است در قرنی که خدا مرده است و دیگر ربط و نسبتی با زندگی او ندارد، زندگی اش را که از این بی معنایی به اعماق تاریکی ها رفته  نجات دهد. او همه چیز را سیاه می بیند. همه چیز بی ارزش شده و همین بی ارزشی برای او معادل با بی معنایی است.فکر مدام  تولستوی می شود معنا. چه چیزی در زندگی است که من آن را نیافته ام که شور زیستن از وجودم رخت بربسته ؟ کجای کار را اشتباه رفتم؟ باید چکار می کردم که نکردم؟ وهزار تا سوال دیگر...

تولستوی شروع می کند به خواندن بودا، شوپنهاور، سلیمان ... و راه حل های آنها .. اما مشکل تولستوی چیز دیگریست. تولستوی بی نسبت است. عقل کم کم با عجب بیش اندازه اش دیگر رشته ای از تعلق برایش نگذاشته که ادعا کند که عالم دارد! آدم بی عالم یعنی یک شی که مثل اشیای دیگر که در هستی افتاده شده اند ... و یک شی هیچ وقت یک آدم نمی شود. آدم اگر نسبتی با چیزی نداشته باشد میمیرد و میشود یک آدمِ فقط متحرک شاید هم یک ماشین...

تولستوی آخر کتاب به این نتیجه می رسد که باید دست به عمل بزند . خود تولستوی (حداقل به نظر من ) متوجه نیست چکار می کند. ولی عملا وقتی عقل را ، همان عقلی که همیشه بیرون می ایستد و همه چیز را چهار چشمی می پاید و تحلیل می کند را کنار می گذارد، همه ی دنیایش تغییر می کند. شروع می کند به عمل کردن به آن چیزی که همیشه برایش مسخره می آمد : یعنی دین. همان چیزی که همیشه برایش روشن بود که دورانش به سر آمده . اما تصمیمش را گرفته بود .برای فرار از بی معنایی و وقتی  بی معنایی برای تو تبدیل به گیوتین می شود انسان به هر چیزی پناه می برد. این همان لحظات مرزی است که اگزیستانسیالیست ها بر روی آن تاکید دارند. تولستوی بر لب پرتگاه وجودش راه می رود. اگر به بی معنایی آری بگوید به خودکشی و مرگ آری گفته است. حالا تولستوی بدون آنکه از خیلی چیزها سوال کند سعی میکند عمل کند . یک سری کارها را با نیتی خالص انجام می دهد و تا آنجا که امکان دارد خودش را در وادی دیگری قرارمی دهد. و دین آنجایی است که بعد از ناامیدی از علم و فلسفه بدان روی آورده.

تولستوی در پایان کتاب احساس می کند دنیا آن طوری نبوده که با عقل تحلیل می کرده. دنیا را وقتی فارق از نسبتهایش ببینی بی معناست. ولی همین که سعی می کنی جهان را به عقل تحویل نکنی و آن را در یک کل که شامل تمام نسبت های توست دنیا طور دیگری می شود. کم کم و واقعا کم کم احساس می کنی در آخر کتاب تولستوی حال و روزگار بهتری دارد. برای او راه دیگری هم باز شده راهی که برای باز شدن دروازه های آن رنج زیادی کشیده است. به قول سیمون وی معرفت خدا فقط از طریق فهم رنج حاصل می شود. واز همه مهم تر این سخن ویلیام جیمز است که خدا موجودی فوری ، فوتی و ضروری در زندگی ماست. و نبودن اوحداقل برای تولستوی مساوی بی معنایی...

همین لحظه اینجاست و من فقط او را می بینم. همه ی هوا پر است از او . پر ِ پر حتی میتوانم در هر باز دم او را حس کنم. داخل ریه هایم می شود نمی دانم چه می شود انگار همه ی سلولهایم شوقی دوباره می گیریند برای زیستن ...انگار همه چیز خوب شده و جهان زنده شده و من به جای لذت همش می ترسم این لحظات تمام شود... کاش همیشه اینجا باشد ...

*تقریبا هیچ کدام از جملات از کتاب انتخاب نشده . همه ی نوشته ی بالا نتیجه گیری های بنده بعد از خواندن کتاب است.

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

پرسش‌هايي كه در زندگي از خودمان مي كنيم همواره ما را به سوي چيزي راهبر است و مانند نشانه‌هايي ما را به سويي مي‌كشانند و ما را با خود مي‌برند. اينكه چقدر پرسش‌هايمان را جدي مي گيريم شايد بستگي به آن داشته باشد كه چقدر براي خودمان احترام قايليم و البته براي زندگي‌مان. وقتي  كه پرسش‌ها جدي گرفته مي شوند ناگهان همه چيز عوض مي شود. انگار چيزي بر آن مي شود كه براي تو چيزي را عيان كند. نمي دانم جمله ي پيشينم درست است يا نه. اما هر تاملي در باب پرسشي جدي،  حتي اگر جوابي در پي نداشته باشد چيزي را دردرون تو تغيير مي دهد. تغييري كه در واقع از تو شروع و دوباره به خود تو برمي‌گردد.

داشتم فكر مي كردم اگر پرسش‌هاي ما يك روز تمام شود حتما براي ما اتفاق دردناكي مي افتد. انسان بي پرسش اگر بتواند به خود نظر بيافكند؛ در واقع نه انگيزه اي براي ادامه زندگي دارد نه معنايي براي زيستن ...

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

گاهی به این می اندیشم که واقعا چه چیزی به زندگی ام معنا خواهد داد؟ چه چیزی انسان را می تواند از ظلمت و تاریکی که بدان دچار شده نجات بخشد و چه چیزی می تواند این هستیِ خاموش را به حرف بیاورد. راستش را بخواهید من با خودم تعارف ندارم. نفس کشیدن در هستی  بی صدا و خاموش عملاً افتادن در چاه بیهودگیست. چنین جهانی برای من نه راضی کننده است و نه ارزشی دارد که بشود وقتت را بی دلیل در آن تلف کنی. راستی تا به حال عریان به این مسئله اندیشده ای که جهان بدون شعور عجب جای دهشناکی است.  به اعماق رفته ای که پوچی ای در لایه های خاموش چنین جهانی آرمیده است لمس کنی؟ که هر لحظه ممکن است ما را ببلعد؟  مدام پنهانش می کنیم تا آن چشمان گستاخ و بی روح را نبینیم.

نمی دانم شاید به قول فاطمه (دوست جدیدم) ایمان بزرگترین مسئله ی زندگی ما باشد. او معتقد است که ایمان با خودش دو چیز دیگر را به همراه می آورد عشق و اخلاق. و کسی که این دو را داشته باشد جهان در نگاه او دیگر بدون شعور نیست. البته من هنوز نفهمیده ام که آيا کسی می تواند به صورت خودآگاه در خودش تولید ایمان و اخلاق کند؟  ولی به نظرم ارزش آن را دارد که مورد امتحان قرار گیرد. بعضی وقتها دلم می خواهد عمیقا بفهمم اینجا چه خبر است. توی ذهنم تصور می کنم توی اقیانوسِ هستی یک شیرجه، از بلندترین ارتفاع ممکن زده ام  و مدام پایین و پایین تر می روم  و از یک بهجت عمیق سرشار شده ام. فاطمه می گوید که من ازپیش، فرض گرفته ام که حتما هستی گوهری دارد و ما می توانیم آن را با جهد کشف کنیم. راستش من عملا چنین اعتقادی دارم و اگر کوششی می کنم واقعا خواسته ام که چیری کشف کنم(نه جعل)...

حرف فاطمه درباره ی ذات مرا بسیار به فکر فرو برده است. خوب است آدم متوجه ی پیش فرض های خود بشود.

* این چند وقته عملا دسترسی به اینترنت نداشته ام. دارم یک پست در مورد شهر قم می نویسم به زودی بر روی  وبلاگم می گذارم.

 *این چند روز به این فکر می کنم که واقعا چه چیزی مرا از پوچی که شاید بتوان گفت گرفتاری نسل ماست رهایی می دهد. چه کسی می تواند ما را از این وضعییتی که دوستی در کامنت های قبلی اشاره کرده بود که نه اندیشه است که بلکه آرزو اندیشی است نجات دهد. آیا ما در هستی خودمان در یک نگاه اپیستمولوژیک گیر افتاده ایم و همواره در خودمان غوطه می خوریم؟  یا نه می توانیم بلاخره از این سوژه بودن گذر کنیم و با نگاهی هستی شناسانه باور کنیم که هستی بیش از عواطف و احساس من است. چیزی ذی شعور و مستقل از من در جریان است که می توان آن را به عنوان یک دیگری دید و او را لمس کرد؟ می توان آن را چون دیگری مورد خطاب قرار داد و این قدر مدام در توصیفات روانشناسانه غوطه نخورد؟ چه چیزی می تواند راه گشا باشد کدامین نگاه ؟ کدامین کار در دنیا؟؟؟

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
  احساس می کنم در تاریکی دو اتفاق برای اشیای اطراف می افتد : اول اینکه خوب دیده نمی شوند. اندازه، شکل، جنس و صورت ظاهری آنها در هاله ای از ابهام می رود همه چیز مرموز می شود 2. می توانی خیلی چیزها را به خاطر اینکه سیاه رنگ می شوند نادیده بگیری .

همین نادیده گرفتن چیزهای بیرونی کم کم تو را می آورد به لبه های هستی ِخودت و آرام آرام تو را به خودت جلب  می کند... در تاریکی من احساس می کنم که بیشتر از همیشه هستم بیشتر از همیشه وجود دارم و هست می شوم ....

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 


یکشنبه 87/6/31 سخنرانان:دکتر ایازی،دکتر ابراهیمی

دوشنبه 87/7/1 سخنران:دکتر قنوات

سه شنبه 87/7/2 سخنران:حجتالاسلام فاضل میبدی

زمان ومکان:ساعت 19:30،مجتمع شریعتی تالار فردوسی

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

گاهی ما با پیش فرض هایی زندگی می کنیم که متوجه آنها نیستیم؛ ولی آنها همواره در فکر و تصمیم گیری ما وجود دارند و سبب شادی و ناراحتی ما می شوند. مثل این پیش فرض:"  دنیا باید جای خوبی برای زیست من باشد " ( البته بیشتر وقتها ها هم منظورمان، خوب برای همین خودِ خود ماست نه مثلا برای همه ی انسانها).بعد هم که خواسته هایمان برآورده نمی شود اندوه ناک می شویم  که چرا اینگونه نیست. این پیش فرض که "دنیا باید جای خوبی برای زیست من باشد"  ممکن است همواره در وجود ما ساکن باشد اما ما ممکن است متوجه نباشیم که معتقد به چنین چیزی هستیم ولی اغلب این عقیده اندوهها و شادی های ما را شکل دهد.

داشتم فکر می کردم اگر دنیا را جایی مثلا برای رنج کشیدن بدانیم یا حتی موضعی خنثی در مورد خوب و بد دنیا  انتخاب کنیم چه تغییری در شادی ها و اندوه های ما ایجاد می کند. و یک سوال! اینکه آیا ما می توانیم بالاخره بگوییم که "در واقع" دنیا چگونه جایی است؟

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

Without the mask
?where will you hide
Can't find yourself
Lost in your lies
I know the truth now
I know who you are
*and I don't love you anymore

راستش را بخواهید من چند وقتیست که دلم می خواهد در مورد پوچی بعضی از عادت ها، اعمال، رفتار، اندیشه ها و یا جهان بینی های… خودم  و دیگران و جامعه بنویسم ولی نمی توانم خوب آن را سروسامان دهم تا احساس خفگی شدیدی که حس می کنم را نشان دهم. من فکر می کنم وقتی در مورد بعضی از افکار و اندیشه ها، جهانبینی ها و آنچه در واقع امر در جامعه ی ما و جهان می گذرد و شاید حتی در روان خودم، احساس فشار می کنم. البته با خودم خوب کنار می آیم و می توانم برای آنها کاری کنم اما در مورد جامعه این طور نیست.گاهی فکر می کنم وقتی جایی دراز کشیده ام و دارم در مورد موضوعی فکر می کنم و احتمالا موضوعی است که مثلاً مثل خبر های تلویزیون همیشه ناراحت کننده است : اتفاقا اخبار پخش می شود و کلی در مورد جنگ خبر می دهد/ و اینکه فلان کس این حرف را زد /فلان وزیر خارجه این را گفت /طرح امنیت اجتماعی اجرا می شود/ فلان مفسد اقتصادی دستگیر شد /مانور ِ فلان انجام شد/ ما توانستیم فلان کار را بکنیم ، حس می کنم یکسری آدم نامریی که اهریمنی هم هستند هوای دور و بر مرا می دزدند و آنقدر این هوای اطراف من کم می شود که نمی شود دیگر نفس کشید. وقتی نوشته ای را می خوانم که احساس می کنم فرد می خواهد چیزی را به تو بدون هیچ دلیلی بقبولاند یا می خواهد تو را به راه خود بدون هیچ دلیل مشخص و واضحی و بیشتر اوقات به طور نامحسوسی از قدرت خودش استفاده می کند فکر می کنم یک کسی در اطرافم هست که به طور حریصانه ای مرزهای زندگی ام را تحدید می می کند. بعد ترس همه ی وجودم را می گیرد. نمی دانم با این انبوه افکار که مرا در برمی گیرند چه کنم…همیشه فکر می کنم تحدید آزادی های دیگران  از یک اندیشه آغار می شود. اندیشه ای که به تو این مجوز را می دهد که تو محقی که آزادی ِفردی و اجتماعی و حتی فکری دیگران را محدود کنی…

احساس می کنم در این کره ی زمین دچار بازی بنام پوچی هستیم پوچی که ساخته ی خودمان است و به هیچ چیز دیگری مجال ظهور نمی دهد . هر روز که بیشتر می گذرد برای من بیشتر ابعاد بازی دردناکی که می کنیم روشن می شود و وقتی احساس می کنم تا چند وقت دیگر من هم باید وارد این پوچی شوم احساس خفقان می کنم. من از این بستر دردناک حالت تهوع دارم . در بستری که انسان احساس بی ارزشی می کند و آرزو دارد از پستی که به آن دچار شده نجات یابد...

Couldn’t hide the emptiness you let it show*

 نمی توانستی پوچی را پنهان کنی، تو اجازه دادی تا آشکار شود!

*شعر های انگلیسی از گروه Evanescence است که به نظر من پوچی این بازی را خیلی خوب نشان می دهد.  

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

- چرا اینقدر جیغ می کشی؟

- اما هیچ کس اینجا جیغ نمی کشد.

- پس من خیال می کنم که اینجا کسی جیغ می کشد؟

- فکر کنم!

- خواهش می کنم... حالا حتی اگر من  خیال می کنم که کسی جیغ می کشد تو اینکار را نکن. یعنی حداقل تو جیغ نکش....

- ولی من....!

داخل هزار تا کتاب پزشکی و غیر پزشکی و روانشناسی و روان پزشکی و ... را گشتم که علت شنیدن  صدای جیغ ها را بفهمم تا او اینقدر آزار نبیند و با دارویی یا با مشاوره ای درمانش کنم. حتی داخل کتاب های علوم غریبه را هم نگاه کردم. ولی نتوانستم بفهمم که چرا اینقدر صدای جیغ می شنود و مشوش می شود، و من را مدام به جیغ زدن محکوم می کند... الان چند سال است که در مورد بیماری اش کتاب می خوانم و احوالش را برای هر دکتری تعریف می کنم ولی چیزی نیافته ام . تقریبا هیچ چیزی...اما راستش را بخواهید تازگی ها که کمی منصف تر به بیماری اش می اندیشم به این نتیجه رسیده ام که شاید  من و دیگران مدام در حال جیغ زدنیم و خودمان نمی دانیم...شاید او راست می گوید.

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

I love YOU; but it’s when all is okay

وقتی برگه نامه ی طلاق را می گرفت برای یک لحظه همه ی خاطرات خوب و بدی که با همسرش داشت _که الان دیگر همسر سابقش به حساب می آمد_ از نظرش گذشت. یادش آمد که مادرش با چه وسواسی همسرش را انتخاب کرده بود و انتخاب مادرش عجب دختر زیبایی بود. البته در اخلاق هم کم نداشت و از آنجا که مادرش خیلی مشکل پسند بود مطمئن بود که مادرش بهترین ها را برایش انتخاب می کند. به راحتی بعد از عقد به او گفت: دوستت دارم ... دوست داشتنی هم بود ... هزار بار به او گفت که دوستت دارم شاید هم دوهزار بار یا بیشتر... حجم ذهنش را تمام خاطرات با او بودن پر کرد....

به خودش که آمد تمام مراحل طلاق انجام شده بود و به صورت توافقی از هم جدا شده بودند... در همین لحظات آخر با خودش گفت: زنم واقعا خانومیست حتی موقع طلاق هم مثل یک فرشته رفتار کرد. زیر برگه ی طلاق نوشته شده بود علت طلاق: عدم بچه دار شدن زن!

 داستانی که خواندید واقعی است ... واقعی واقعی . من می خواهم داستان را طور دیگری تمام کنم.   مرد از دادگاه درآمد و درحالی که خیلی خیلی صادق بود، به خانوم سابقش گفت: "دوستت دارم اما وقتی همه چیز خوب و درست باشد!" 

**یکی دو روز پیش در یک وبلاگ خارجی مطلبی می خواندم که بی ربط به این ماجر نیست. مطلب  وبلاگ در مورد این موضوع بود که وقتی دونفر با هم ازدواج می کنند عشق آتشینی را میان یک دیگر احساس می کنند; که حاضرند برای هم هزاران فداکاری کنند. اما بیشتر اوقات وقتی حادثه ای برای یکی از دو نفر قضیه پیش می آید قضیه متفاوت می شود و معمولا یکی دیگری را ترک می کند. نویسنده که احتمالا یک مسیحی مومن بود معتقد بود که انسان باید خودش را به عشق خداوند متصل کنند و با این کار اتفاقا در این لحظات وظیفه ی خودش را انجام دهد. اسم متن هم این بود: I love YOU; but it’s when all is okay.        منم قسمت دوم این جمله را کمی کوچکتر کردم .زیرا معمولا ما آدمها یا آنرا نمی گوییم یا آرام می گوییم... کنفسیوس راست می گوید ما اول ظلم را بر واژه ها می کنیم...

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

خواندن روزنامه ها در این روزها شاید آزاردهنده ترین کار باشد. صفحات روزنامه ها پر از انسانهایی است که در این چند وقتی که در جهان هستند، حقوقشان پایمال می شود. انسانهایی که می روند ولی نمی دانند که جرمشان چیست که باید بروند. آن هم به خاطر تصمیمات همنوعان خودشان. انسانهایی که نفهمیدند که به چه جرمی و یا چرا باید خانه هایشان ویران شود .حتی اگر بزرگترها می دانستند اما مطمئنم خیلی از کودکان وقتی از خواب بلند شدند و دیدند مادرشان دیگر حرکت نمی کنند تازه فقط این تجربه را پیدا کردند که دنیا مثل دیروز دیگر نیست... چقدر جهان ترسناک و اندوهناک به آنها معرفی می شود...

این چند روز خیلی در مورد اوستیای جنوبی می نویسند. می نویسند و شاید خرده رقابتی هم می کنند که کدام یک تحلیل  درست تریمی کنند. اما هیچ وقت کسی حال آن دو هزار نفری را که به همین راحتی در عرض چند روز نابود شدند را نمی پرسد. هیچ کس نمی داند و شاید هم اصلا مهم نباشد. این هم روی بقیه . این همه مردند این هم روش ... به نظرم در دنیای دیروز می توانستی بگویی مقصر کیست مثلا مردم ایران صدام  را مقصرجنگ ایران و عراق می دانستند. اما حالا چه کسی باید تاوان بدهد؟ هیچ کس ! معلوم نیست که چه کسی مقصر هست. وقتی حکومت دیکتاتوری است می دانی که چه کسی تصمیم گیرنده است ولی حالا هیچ کس مقصر نیست و شاید همه! قضیه ی دمکراسی در انجام کارهای شنیع مثل زمان بربریت است که وقتی می خواهند فردی از پا در آورند از هر قبیله ای یک نفر را انتخاب می کنند . بعد معلوم نیست که باید از چه کسی خون بها گرفت. همه گم می شوند و موقع جواب دادن همه در پستوها قایم می شوند. من کتاب در مورد مساله ی شر در جهان زیاد خوانده ام.  به نظرم ظلمی که ما به هم می کنیم در برابر ظلمی که طبیعت به ما می کند(که اگر ظلم کند)اسف ناک است. اصلا فکر نمی کنم که وضع جهان رو به بهبود است.اصلا فکر نمی کنم ما متمدن تریم ... اصلا فکر می کنم دنیا حتی ایده ی صلح جهانی را هم در خدمت قدرت ها می خواهد و تبلیغ می کند.

 و من چه راحت رویایی از صلح و آرامش را در ذهن می پروراندم. و حالا شاید حتی آن رویاها هم جواب نمی دهند. بالاخره باید اجزایی از رویا مطابقتی با واقع داشته باشد...در ذهنم هزاران ایده در مورد صلح جهانی تبدیل به رویایی غیر واقعی می شود...و انگار آن رویا هم دچار مرگ می شود. مرگ تدریجی یک رویا...


چشام بستست جهانم شکل خوابه/عذابه/اضطرابه.
روبروم دیواری از مه/دیواری از سنگ
بگو بیهوده نیست/بگو بیهوده نیست فاصله ی آب و سراب
بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست
بگو از کوچ پراکنده/ فقط کابوس و تنهایی نیست
بگو خواب بود هر چی که دیدم/ افسانه بود هر چی شنیدم
نگاه کن شوق دل زدن به دریا/ برام شد مرگ تدریجی یک رویا

موسیقی مرگ تدریجی یک رویا را از اینجا  می توانید دانلود کنید

لینکی که یکی از دوستان گذاشته است را ببینید تا عمق فاجعه را بیشتر در یابید.

کشتارهایی به دست بشر انجام شده..

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

بعضی وقتها بعضی از تعبیرها به ذهن انسان خیلی تازه و جدید می آیند.جمله ی زیر از سیمون وی است.و نمونه ای از همان جملات...

Two prisoners whose cells adjoin communicate with each other by knocking on the wall. The wall is the thing which separates them but is also their means of communication. It is the same with us and God. Every separation is a link
Simone Weil

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

 

 

 گاهی اوقات وقتی آدم دلتنگ است حتی رویاها هم نمی توانند او را از درد جانکاه دلتنگی رهایی دهند... انگار آدم به حالتی رسیده است که حتی رویاها هم او را راضی نمی کنند.چیزی را می طلبد که بالاتر از این هاست.... آنقدر می رود و می رود تا بلاخره به رویایی برسد که واقعییتی در آن باشد حتی اگر به قیمت کل ِ زندگی اش تمام شود.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

 وقتی ارسطو اصطلاح "حیوان ناطق" را به کار برد شاید نمی دانست که ما آدمیان خیلی سریع قسمت حیوان بودن آن را فراموش می کنیم. ولی واقعیت این است که ارسطو خیلی تمایل داشت تا ما را حیوان بنامد تا ناطق . و فکر می کرد که وجه حیوانی ما خیلی پررنگ است. البته شک دارم که حیوان بودن را فضیلت می دانست. ولی چیزی که از نوشته هایش می فهمم این است که قوانین اخلاقی که می چید برای این بود که ما را ناطق یا بهتر بگویم عاقل می دانست چه بسا اگر عقل نداشتیم حال روزمان بهتر بود.! تعریف روسو از انسان همین گونه وضعیتی را دارد. انسان یعنی حیوانی با سرشت اخلاقی نیک . و او هم انسان را ابتدا یک حیوان می داند که دارای خصیصه ی سرشت اخلاقی نیک است. و منظورش این است که ما حیواناتی هستیم که توانایی اخلاقی زیستن را داریم. فکر می کنم او هم اعتقاد داشت که ما اول باید حیوانات خوبی باشیم تا بعد اخلاقی باشیم!!

اما یک نکته ای به نظرم همواره جا می ماند. آن هم کم توجهی به وجه بسیار قوی حیوانی ماست. بعضی وقتها خیلی دلم می خواهد که چشمانم را ببندم و به این فکر کنم که ما واقعا فقط حیوان هستیم. شما هم چند لحظه چشمانتان را ببندید تا دریابید که بازی های "میان انسانی " که ما آنها به راه انداختیم چه قدر مسخره می شود.

مثلا بعضی ها بالا شهر زندگی می کنند بعضی ها پایین شهر. بعضی ها ثروت دارند بعضی ها ندارند. بعضی ها در خانه هایی مدرن زندگی می کنند بعضی ها در حلبی آباد. بعضی از ما لباس های زیبا تری می پوشند و بعضی ها هم نه. بعضی ها لباس اگر مارک دار نباشد می میرند بعضی ها از بی لباسی. تازه  این موضوعات به نظرم آنچنان هم جالب نیست . به نظرم آنچه عجیب است احساسات ماست. مثلا فرض کنید که شما لباس بهتری برای پوشیدن دارید، در ذهنتان دیگری را پایین تر می دانید. خانه ی بهتر داشتن شما را نسبت به دیگری برتر می کند. ... و همین ماجرا ها را دنبال کنید تا بفهمید که ما چه مصایبی داریم ... می توانید دریابید که ریا ، نخوت، غرور ، جاه طلبی، دروغ ... از کجا نشات می گیرد. تا به حال دیده اید که حیوانات به چنین مصایبی دچار باشند؟ البته ما فقط دنیای بیرونی آنها را می بینیم. از بیرون که اینگونه به نظر می آید. من واقعا نمی دانم که این ایده ما اشرف مخلوقاتیم از کجا آمده است . ولی خنده دار ترین اتفاقات عالم و سخیف ترین احساسات جهان  فکر کنم در عالم انسانی رخ داده باشد. حیوانات هیچ وقت جنگ های صلیبی نداشته اند هیچ وقت به خاطر عقیده کسی را نکشته اند....بالایی و پایینی نداشته اند و ایده برادر بودن را بیشتر رعایت کرده اند.... راستی که حیوان بودن هم فضیلتی است ... فضیلتی که خیلی وقت ها تقبیح شده است...  

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

هر کدام از ما کودکیی داشته ایم که فقط مخصوص ماست. کس دیگری آن را تجربه نکرده و انگار کودکی ما پنجره ی مخصوصی بوده است که ما هر یک زمانی از آن دنیا را نگاه می کرده ایم. اینکه چه چیز هایی را در کودکی تجربه کرده ایم مطمئننا بر حال ما تاثیر زیادی گذاشته است که با مرور گذشته می توان خیلی از آنها را یافت. بسیاری از عادت ها، حجم زیادی از خلق و خو ها، کمبودها و فقدان ها وعکس العمل ها ی ما، در همین دوران شکل می گیرد. برای مثال چند وقت پیش مقاله ای می خواندم که نشان می داد که چگونه بروز خشم  والدین مورد تقلید کودکان در کودکی قرار می گیرد. مثلا اگر شما ببینید که پدرتان با ابراز خشمش می تواند به نتایجی دست یابد شما در بزرگسالی همین رویه را پیش می گیرید و مدلهای دیگری که یاد کرده بود.

 صرف نظر از اینکه آیا این تبیین ها از موضوع و رفتارهای انسانی درستند یا غلط ؛ به نظرم توجه به این نکته ضروریست که کسانی که در جامعه به عنوان مجریان قانون وظیفه ای دارند باید این نکات را در نظر بگیرند که در یک سطح معمول، گروه هایی از آدمیان مطابق آنچه از بیرون بر آنها القا می شود می زییند. بنابراین اگر چه ممکن است جامعه ای کاری را اخلاقی بداند و کاری را نه( کما اینکه من خودم از کسانی هستنم که معتقدم  فرد شهودا حکم بسیاری از اخلاقیات را می داند. اما معتقدم این حکم که "دانستن مساوی عمل کردن است" چندان صحیح نمی باشد . چون بسیاری از موانع غیر معرفتی هم در راه عمل کردن است که شاید فرد توان عمل کردن نداشته باشد. )این بدان معنا نیست که آنها قطعا مسئول انجام اعمالشان هستند. بنابراین به نظرم اگر قوانین برای سلامت جامعه و برای تک تک افراد آن است باید در اجرای قوانین بسیاری از عوامل غیر معرفتی را هم در نظر بگیرد. بنابراین فکر می کنم که چندان درست نباشد که مسئولینی که برای امنیت اجتماعی تلاش می کنند از روشهایی خشن / کوتاه مدت / سطحی استفاده کنند، به نظرم می آید که توجه به مدد کاری اجتماعی و آسیب شناسی اجتماعی راهگشاتر و حقیقتا اهداف بلندمدت تری مانند رسیدن به جامعه ای که تک تک افراد آن از حیاتی انسانی تر برخوردارند را دنبال کند.

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

آبنمای پارک ملت تهران

 نخستين آبنماي موزيکال مدرن و پيشرفته خاورميانه در پارک ملت تهران است. اين آبنما روي درياچه بوستان ملت در شمال تهران که وسعت آن 22 هزار متر مربع است به اجرا درآمده و داراي 36 افکت اصلي و 456 افکت فرعي است. در اين آبنماي موزيکال ، حرکات ريتميک آب و نور به صورت هماهنگ با نواي موسيقي در هم آميخته شده است و تصاوير سه بعدي متنوع و زيبايي خلق مي شود.
بلندي فواره هاي آبنما در افکت هاي مختلف از 2 تا 35 متر تغيير مي کند و داراي سيستم کامل آتش بازي موزيکال درون آب به وسعت 8 هزار متر مربع است.
همچنين آبنماي موزيکال بوستان ملت 1850 سري چراغ هاي رنگي ليزري دارد و امکان نمايش فيلم بر پرده آب به ابعاد 45 متر در 15 متر نيز فراهم شده است. بر اساس اين گزارش تمامي تجهيزات اين آبنما روي سيستم شناور تمام خودکار و هوشمند نصب شده و مواردي همچون کنترل کننده هاي هوشمند راه اندازي سيستم ، پمپ هاي شناور، چراغ هاي ليزري و شيرهاي الکترومغناطيسي نيز در آن تعبيه شده است. يادآوری مي شود مراسم افتتاح آبنماي موزيکال بوستان ملت با حضور شهردار تهران برگزار شد. (خبرگزاری امید)

 من تا زمانی که به صورت خیلی اتفاقی به پارک ملت نرفته بودم  و این آبنما را از نزدیک ندیدم از وجود آن خبر هم نداشتم. البته خیلی خوشحالم که خبر دار شدم و این برنامه ی فوق العاده را دیدم. برنامه ای که چند روز  ذهن مرا مشغول کرده بود و عملا به من نشان داد که هنر چگونه می تواند ما را با احساسی از تعالی و گاه عظمت آشنا کند. رنگ ها/ نورها / آب ها و موسیقی دلنوازی که پخش می شد همه و همه آدم را آماده می کرد مغلوب شود. مغلوب در برابر زیبایی/توازن/ هماهنگی و گاه غیرمنتظره بودن.من احساسی که هنگام تماشا ی برنامه دست می داد را خیلی دوست داشتم. به طوری که ساعتها فکر می کردم که تجربه ی امر قدسی باید چیزی از این جنس با شد. البته بعدا به دلایلی منصرف شدم. اما به نظرم هنر خیلی وقتها می تواند به راحتی احساساتی را در ما بر انگیزاند که ساعت ها مست آن باشیم. احساساتی که اگر به صورت آگاهانه دست به ایجاد آن بزنیم شاید سالها طول بکشد.

چه چیزی در هنر نهفته است؟ نور نور است آب هم آب. انگار هنر کاری می کند که از هر دوی آنها آشنایی زدایی شود و حالا نتیجه ی ترکبیی آنها چیزی بدیع و دلنواز است.  

بار دیگر  که تهران بروم به دیدن دوباره اش خواهم رفت. دوبار  دیدن  این برنامه کم بود!

گزارش تصویری/ افتتاح آبنمای موزیکال بوستان ملت


 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

نبچه در شعر کوتاهی با عنوان " نقاش واقع گرا " می گوید:

"کاملا مانند طبیعت"- چه دروغی:

طبیعت چگونه می تواند در حد یک نقاشی محدود شود؟

کوچک ترین جز طبیعت نامحدود است!

بنابراین نقاش چیزی را نقاشی می کند که دوست دارد.

چه چیز را دوست دارد؟ آن چیزی را که می تواند نقاشی کند!

 

این چند روز وقتی با دیگران گفتگو می کنم به یک نکته زیاد توجه می کنم که اکثر آدمها علاقه مند هستند که به یک قاعده مندی در زندگی خود برسند. مثلا دوست دارند که از روی گزاره هایی بتوانند در مورد دیگران اظهار نظر کنند. به این جمله ها توجه کنید: " هر آدم تحصیل کرده ای قابل اعتماد است" یا " هر ادمی که سیگار می کشد مواد مخدر دیگری هم مصرف می کند"  یا " چون دین ندارد به هیچ چیزی پایبند نیست".... و هزار تا گزاره از این قبیل. این گزاره ها به او کمک می کنند که احساس کند که براحتی در موقعیت های پبش آمده می تواند تصمیم بگیرد و عمل کند.

 

نمی خواهم بر سر این بحث کنم که این گزاره ها درست اند. بیشتر بر روی این موضوع فکر می کنم که ما چه علاقه ی زیادی به طبقه بندی و فرموله کردن همه چیز داریم. ما علاقه مندیم تا پدیده ها ی اطراف را در قالب گزاره هایی در آوریم. چرا ما به چنین کاری علاقه مندیم؟

 

به خودم که نگاه می کنم احساس می کنم که هر چه بیشتر مثلا در مورد انسان می دانم و به ابعاد وسیع تری از آن پی می برم؛ علاقه ام به گفتن گزاره هایی از این قبیل کمتر می شود چون احساس می کنم که هیچ کدام از این گزاره ها در مورد واقع نیستند. هیچ کدامشان نمی توانند تمامیت موضوع را نشان دهند و انگار با گفتن و اعتقاد داشتن به گزاره هایی از این قبیل، تصویری کاریکاتوری از واقعیت را پذیرفته ای.

 

اما چرا ما پیشتر اوقات دوست داریم که به چنین گزاره هایی اعتقاد داشته باشیم؟ آیا ما اعتقاد راسخ داریم که هر چیزی علتی دارد حتی رفتارهای انسانها؟ آیا همه چیز در یک نظام علت ومعلولی فهمیده می شود و این جزیی از جهان است؟ ممکن است هر یک از اینها باشد ولی من فکر می کنم دلیل این موضوع آن است که باور به این قبیل گزاره ها، به ما نوعی آرامش روانی می دهد. آرامشی که شما در آن احساس می کنید در دنیایی قاعده مند زندگی می کنید. یعنی دوست دارید که " اگر کار الف را می کنید ب را بدست بیاورید." و اینگونه احساس آرامش کنید.و نتیجه بگیرید که جهان جای امنی است ... البته من منکر قانون هایی در طبیعت نیستم .بیشتر توجه ام بر روی گزاره هایی است که با یک الی دو مشاهده ما به آنها اعتقاد پیدا می کنیم. یا در مورد مسایلی که به همین راحتی نمی توان اظهار نظر کرد( بیشتر منظورم حوزه ی علوم انسانی است) اظهار نظر می کنیم.

 

 آیا هر چیزی علتی دارد؟ به گمانم حتی اگر این گونه باشد ما انسانها در مورد کشف علت آن ؛ همواره در نوعی ساده انگاری به سر می بریم. برای هر چیزی به اولین علتی که به ذهنمان رسید تمسک می جوییم. شاید تفاوت آدم های عامه و عمیق را بتوان از روی اینکه چه علت هایی را برای پدیده ها در نظر می گیرند، تشخیص داد. و با این کار من nامین  اظهار نظرم را در امروز انجام دادم...

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

همایش

عقلانیت و خردورزی یا الهام و شهود از دیدگاه روانشناسی

 

دکتر محمدرضا سرگلزایی ( روانپزشک )

دکتر مهدی فتحی ( دبیر انجمن هیپنوتیزم بالینی خراسان)

آقای حسن کریمی ( کارشناس ارشد روانشناسی بالینی )

 

پنجشنبه 20 / 4 / 87 ساعت 16.30 الی 20.30

خیابان دانشگاه،دانشکده پزشکی سابق،تالار رازی

 

سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی مشهد

 با همکاری

موسسه پژوهشی روانشناختی اشراق

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

 

این چند روز گذشته را درگیر امتحاناتم بودم و حالا هم درگیر کارهای فارق التحصیلی ام هستم و بلاخره در همین دو سه روز  آینده همه چیز تمام می شود و پرونده آمار خوانی ما هم تمام می شود. رشته ای که نتوانستم آنجور که باید برایش وقت بگذارم. البته شاید اشتباه آنجا بود که از همان اول  یعنی همان زمانی که فکر "تغییر رشته" مدام ذهنم را گرفته بود؛ باید این رشته را ترک می کردم. ولی همواره عمه ام , گاهی دوستانم مرا از این کار باز می داشتند. راستش سال دوم آمار که تمام شد من هم دیگر بی خیال تغییر رشته شده بودم و بیشتر آمار خواندم تا زودتر تمام شود. الان که به آن دوران فکر می کنم ترس برم می دارد چه قدر اضطراب و تشویش مدام داشتم . احساس می کردم هیچ چیز سر جایش نیست. و مدام در گردابی دست و پا می زنم... گردابی که چهار سال طول کشید.

واقعا دوران بدی بود. خیلی چیزها در درونم به هم ریخته بود. شاید هم الکی به آمار خواندن گیر می دادم که وقت مرا زیاد می گیرد یا به چه درد من می خورد یا کدام خلا زندگی مرا پر می کند. حتی یک روز هم آرام و قرار نداشتم . الان هم نمی دانم که آمار واقعا باعث تشویشم بود یا نه! چون  تابستان و پاییز گذشته که برای فلسفه ی غرب خواندم و آزمون کارشناسی ارشد شرکت کردم (اگر چه به نظر خودم آنطور که باید نتیجه نگرفتم ولی به تمامت خواندم) آرامش نسبی بر روانم حکم فرما بود و احساس هماهنگی زیادی می کردم . انگار چیزی که کم بود هماهنگی بود.

 امتحانات این ترم  که تمام شد واقعا احساس می کردم که زندگی ام وارد امکانهایی می شود که دیگر آن چنان قابل پیش بینی نیست. آینده ای که نمی دانی چه می شود . به طور ملموسی واقعا احساس می کنم که همه ی حوادث پیش آمده زندگی ام از حوزه ی اختیار من بیرون بوده و من دارم یک سناریو , که خیلی پیچیده است را بازی می کنم! البته واقعا نمی دانی آخرش چه می شود. حتی نمی شود پیش بینی کرد که حادثه ی بعدی چیست . شاید باید به این ایده ی رواقی که "سرنوشتت را دوست بدار" ایمان بیاورم  تا آرامتر زندگی کنم.

به گذشته که نگاه می کنم گاه آرزو می کنم که کسی به این گرداب  دچار نشود. دوران سختی که امید داشتن سخت مشکل می شود و بیشتر در حالتی از یاس به سر می بری. یاسی که شاید تا آخر عمر همیشه جزیی از نگاه تو باشد و شاید باید بسیار بورزی که دوباره گل امیدی از درونت بروید. البته هیچ وقت این ایده ی امیدبخش از پس ذهنم کنار نمی رود که: آدم ها به میزان سختی هایی که می کشند بزرگتر می شوند و زندگی و بود عمیق تری را می یابند و گاه سوالهای بزرگتری مشغله زندگی شان می شود.  

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

به نظرم در مواجهه با جهان، که منظورم از جهان، زمین و خورشید و سیارات آن، و البته کهکشان های دیگراست؛ _ که زمین در این بزرگی گرد و غباری بیش نیست_ دو راه در پیش داریم:

یا در مقابل این عظمت احساس پوچی کنیم و نیست بودنمان را به تمامت احساس کنیم یا اینکه خودمان را ذره ای  جدا ناشدنی از این عالم بدانیم و شاید احساس بهتری به ما دست دهد.

 جمله  ی معروف اوبرمان دوباره طنین انداز می شود: من برای جهان هیچم ولی برای خودم همه چیز.

 راستی شما اگر بپذیرید زمین در مقابل بزرگی ِ جهان فقط ذره ای ناجیز است کدام را برگزینید؟

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

بعضی وقتها دیگر وقت آن نیست که آدم طبق معمول ِ همیشه به خودش یا به عبارتی به منی که توسط مرزهایی از دیگران جدا شده است، بیاندیشد. خیلی راحت می تواند بفهمد که آن چه اهمیت دارد دیگری است. یعنی کسی که فراتر از مرز های من است.

این که چه کسی در درون او این موضوع را می فهمد برای من روشن نیست

ولی لحظاتی هست که فرد به این موضوع می اندیشد که اگر به خودش بیاندیشد، من ِ خودش را از بین برده است.  آن لحظه_ به نظر من_ عمیق ترین لحظه ای بوده است که در مورد خودش اندیشیده است.

                                                     *  *  *  *   *  *   *   *

پی نوشت:به نظر خیلی ها ، آدم ها هر کاری می کنند برای خودشان می کنند. من هم با این مطلب موافقم ولی فکر می کنم باید به این مسئله دقت بیشتری کرد. برخی آدم ها کوچکند ؛ آنقدر کوچک که وقتی برای خودشان کاری می کنند ، این کارشان به دیگران آسیب می رساند یا منافع دیگران را به خطر می اندازد. مثلا همه چیز را برای راحتی خودشان می خواهد و از این طریق حقوق دیگران را زیر پا می گذارند. کمی بزرگتر،  آدمیست که خودخواهیش نسبت به خیر و منافع دیگران خنثی ست و کمی بزرگ تر ، کسیست که آنقدر خودش بزرگ شده که وقتی به دنبال خیر خودش هست ، به دیگران منفعت می رساند. یعنی خیر او ، به نفع دیگران است. روح های بزرگ ، خودخواهیشان به نفع دیگران است و روح های کوچک ، به ضرر دیگران.

 


 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

خانم مارگوت بیکل شاعر آلمانی معاصر در واقع برای من بهانه ای شده است که در وبلاگم  از شعر بنویسم.  ایشان چند وقتیست که مرا با اشعارش به رویاهای نابی می برد.اجازه می دهد با چیزها نسبت های جدیدی را برقرار کنم و همه چیز برایم تازه شود و رنگ بگیرد.

راستی که گاهی فکر می کنم که ملاک قضاوت در مورد خوب بودن یک شعر بیشتر از صورت آن، در واقع ربط مستقیمی با محتوایی دارد که ما را بر آن می دارد که جهان را با نگاهی جدید و پنجره ای نو ببینیم. در واقع ذهن ما را به سوی دریچه ای تازه می گشاید که چیزهای کهنه ، مستهلک و رنگ و رو رفته زندگی رنگی تازه  بگیرند و دوباره تو را غرق در شادی عمیق کند. گاه کلامی دلنشین چه می کند و انسان را تا کجا می برد و چه احساسات زیبایی را که بر نمی انگیزاند.!

به نظرم معجزه ی یک شعر را می توان در عوض کردن نسبتهای این جهان در ذهن ما دید که چطور می تواند گاه یک زندگی معمولی و همیشگی و شاید خالی از لطف را با دیدی تازه، صداهایی تازه، بوهایی تازه، لمسهایی تازه، و مزه هایی تازه دوباره و دوباره _ تازه_به ما ارزانی کند.

نکته ی دیگری که به نظرم جالب می آید قدرت شعر  در پر کردن مفهوم های زندگی ماست. یک شعر می تواند تو را در احساست، اندیشه ات و گاه حتی حواست را عمیق تر کند. راستی که گاهی تجربه کرده ام احساساتی مانند خودخواهی، نفرت، ترس، انزجار، خشم بر اثر خواندن یک شعر به احساسی والا تر مثل شفقت دلسوزی و رفعت تبدیل می شود.   

چند شعر از خانم ماگوت بیکل را می گذارم تاپاس دریچه ای که باز کرده است را گزارده باشم: 

گاه آرزو می کنم

ای کاش برای تو پرتو آفتاب باشم

تا دستهایت را گرم کند

اشکهایت را بخشکاند

و خنده را بر لبانت باز آرد

پرتوِ  ِ خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را روشن کند

روزت را غرقه ی نور کند

یخ پیرامونت را آب کند. 

*  *  *  *  *  *  *

ره آورد خاص ِ زندگی

همیشه در سکوت پیشکش می شود:

دوستی و عشق

میلاد و مرگ

شادی و درد

گل و طلوع خورشید

و سکوت

به مثابه ِ فضای ژرف فرزانگی.

*  *  *  *  *  *  *

يكديگر را مى آزاريم

بى آنكه بخواهيم

شايد بهتر آن باشد

كه دست به دست يكديگر دهيم

بى سخنى

دستى كه گشاده است

مى برد / مى آورد

رهنمونت مى شود

به خانه اى كه

نور دلچسبش گرمى بخش است 

*  *  *  *  *  *  *

                                        اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود

اندیشه مکن که از کشیدن بار ِ دیگران ناتوانی

در شگفت می مانی از نیروی خویش

در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش چه مایه توانایی 

*  *  *  *  *  *  *

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست

موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که

دوستش می دارند 

*  *  *  *  *  *  *

آنگاه که قیود و پیش داوری ها

یکسره از پهنه ی زمین  رفته باشد

تنها در صراحت بی قید و شرط

در خلئی آزاد کننده و پایدار ،

برای زندگی ِ تازه

برای روحی تازه

فضایی میسر است.

* شعر ها از کتاب"همچون کوچه ئی بی انتها" ترجمه ی احمد شاملو که گزیده ای از شاعران بزرگ جهان است انتخاب شده است

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

یک راز را یا هیچ کس نمی داند یا اگر کسی می داند فقط همان یک نفر می داند. یا شاید هم دو نفر یا شاید هم بیشتر. ولی آنچه که مسلم است این است که بلاخره کسانی هستند که راز را نمی دانند. وگرنه اگر همه رازی را می دانستند دیگر نامش راز نبود.

تا به حال اندیشده ای که چه قدر راز در این دنیا هست. رازهای آدمها، رازهای طبیعت، رازهای کهکشان های دیگر.... و آنقدر راز زیاد است که می شود گفت ما در دنیای  رازها زندگی می کنیم!

هر آدمی  اگر بخواهد زندگی اش را بگوید بعضی از قسمتهایش پنهان می کند و رازهایش را گاه تا زمانی  که زندگی را بدرود بگوید، فاش و آشکار نمی کند.

زندگی ِ هر کسی _مانند خیلی چیزهای دیگر این عالم_ شبیه یک راز است. حتی برای خودش، یعنی حتی برای کسی که آن زندگی را زندگی می کند. اگرکسی کمی در مورد زندگی اش فکر کند متوجه یک چیز مبهم می شود که من آن را راز می نامم. رازی که هیچ کس از آن باخبر نیست حتی صاحب راز! و فقط پس از کامل زیستن زندگی اش است که به کشف آن نایل می شود. و البته آن راز را به هیچ کسی نمی تواند بگوید. و گاه بعد از فهمیدنش حتی قادر به بیانش نیست. اصلا بیان کردنی نیست. مثل یک غبار در داخل توست....سیال..... جاری.... و روان... واقعا جالب است گاهی وقتها ما در رازها می زییم. از آنها، پر و خالی می شویم و در نهایت فقط خاطره ای از ابهام را در روانمان احساس می کنیم. رازها ! دنیای مبهم رازها ...

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

 

دین و اخلاق از منظرسورن کی یر کگور

  با حضور دکتر غلام حسین توکلی (استاد دانشگاه اصفهان)

 زمان : سه شنبه هفتم خرداد ماه 87 ساعت 5

مکان :سه راه ادبیات ؛ مجتمع دکتر شریعتی جهاد دانشگاهی، سالن شورا.

برگزارکننده: سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی دفتر دانشکده ی کشاورزی و علوم ریاضی

                             متن سخنرانی را می توانید اینجا ببینید

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

راهنمای عملی موفقیت در فلسفه

 

پل ادوارز در مقدمه ی یکی از آثارش می گوید: من خیلی از مطالبی را که در سر کلاس راسل یاد گرفته ام از یاد برده ام . از میان آنهایی که یادم مانده است، بسیاری را قبول ندارم؛ اما د ِینی که راسل بر من دارد و من فکر می کنم که در تاریخ بشری خواهد ماند این است که من از طریق راسل فهمیدم که برای این که عمق داشته باشیم نباید لزوما مبهم گو باشیم. می توان عمق را حفظ کرد و در عین حال شفاف سخن گفت.راسل به ما نشان داد که انسان می تواندبزرگترین فیلسوف منطقه ای از جهان باشد، ساختار زهنی اش منطقی ترین باشد و در عین حال همگان حرف هایش را بفهمند.

 

چگونه فیلسوف شویم؟چگونه فیلسوف شویم؟ راهنمای عملی موفقیت در رشته ی فلسفه

 نویسنده: نایگل واربرتن/ مترجم علیرضا حسن پور/ انتشارات رویش نو چاپ اول 1386/ قیمت 1000 تومان

 یکی از سوالاتی که بنظرم هر کسی که فلسفه می خواند گه گاه باید از خودش بپرسد این است که آیا لوازم و شاید بهتر بگویم مهارت های لازم برای فلسفی خواندن، فلسفی گوش دادن، و در واقع درکی فلسفی داشتن را داراست . این سوال شاید پیش و پا افتاده باشد ولی با توجهی که ممکن است از جانب ما برای جواب دادن به آن بشود بنظرم کمک شایانی می کند که به مراتب درک بهتری از کتاب ها و فهم بهتری درباره موضوعات و تاملات عمیق تری در مورد هر مطلب قابل بحثی داشته باشیم.

فلسفه یک سرگرمی تماشاگرانه و یا تکرار طوطی وار اندیشه ها نیست؛ بلکه بیشتر از آنکه با فلسفه به عنوان یک متن قابل مطالعه آشنا باشیم باید فلسفه ورزی را بیاموزیم و فلسفه ورزی جزئی ضروری از این فرایند است.

آموختن فلسفه ورزی چهار عادت و راه اصلی دارد که اگر بخواهید در فلسفه موفق شوید لازم است این چهار عادت را در خود پرورش دهید. البته این عادت ها در هر رشته ای که هستید به شما کمک می کند.

 1.خواندن فعال 2.گوش دادن فعال 3.مباحثه ی فعال 4. نوشتن فعال

از طریق این چهار عادت است که بیشتر فیلسوفان مهارت های فلسفی خود را پرورش داده اند.

 کتاب در واقع دارای پنج فصل است که چهار فصل آن هر کدام به صورت جداگانه به شرح چهار مهارت بالا می پردازند. و فصل آخر آن برای دانشجویانی است که می خواهند برای آمون های ورودی فلسفه خود را آماده کنند.

 کتاب را به همه ی دوستانی می خواهند در هر رشته ای به تفکری تحلیلی و انتقادی دست یابند توصیه می کنم. البته بدیهی است که کسی فقط با خواندن کتاب، تحلیل گر و نقاد خوبی نمی شود. برای هر مهارتی به ممارست و تمرین نیاز است.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

کتاب های زیر را آقای ملکیان یا ویرایش کرده اندیا مقدمه ای بر آنها نوشته اند یا خود مولف آن هستند و یا پیشنهاد کرده اند که در برنامه ی مطالعاتی خود بگنجانید.

- ایمان چیست؟/ نویسنده آنتونی کنی/ ترجمه ی اعظم پویا/ نشر هرمس

- بی دلیلی باورکردن/ نویسنده مینو حجت/ نشر هرمس

- باغ سبز/ محمد علی موحد/ نشر کارنامه

- مبانی فلسفه ی اخلاق/ ریچلز/ ترجمه ی ایرج احمدی/ نشر نی

- پختستان/ نویسنده منوچهر انور/ نشر کارنامه

 - باده ی عشق/ نصر الله پور جوادی/ نشر کارنامه

- بارو به خدا: معرفت شناسی باور دینی / مسعود خیرخواه/ نشر انتشارات علم

- سیطره ی خیر/ نویسنده آیریس مرداک/ مترجم طالقانی / نشر شور

- دین در روزگار ما/ چارلز تیلور/ نشر شور

- تحقیقات فلسفی/ ویتگنشتاین/ مصطفی ملکیان / هرمس

- صدای شمس (تحلیل مقالات شمس) /مصطفی ملکیان/ کارنامه

- جایگاه علم اصول در دانشهای زبانی/ مصطفی ملکیان / پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی

- قانون طبیعت چیست؟ /آرمسترانگ/مترجم امیر دیوانی/ انتشارات دانشگاه مفید

- گذر از جهان بسته به کیهان بی کران/ علیرضا شمالی/ نگاه معاصر

- دین و باور دینی در اندیشه ی ویتگنشتاین/ عطیه زندیه/ نگاه معاصر

- شاه در شطرنج رندان/ سعید حجاریان / نگاه معاصر

- موعویت در انقلاب ایران و انقلاب روسیه/ سعید حجاریان/ نگاه معاصر

- نامه در باب اومانیسم/ترجمه ی علیزاده /پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی

- فتوت نامه/ دکتر عبدالعلی اسپهبدی /کارنامه

- معنویت برای شکاکان/ ترجمه ی مصطفی ملکیان/ نگاه معاصر

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

 

هر فرزندی از پدر می گذرد تا خود پدر شود و فرزندانش از او در گذرند. رنجیده خاطر نباش پدر! نیز گر چه احترام پدرت را بسیار نگه می داشتی، او را حاکم بر مقدرات خویش نکردی،که اگر کرده بودی، حال، از وزیران والامقام خطه ی شیراز نبودی، بل در تاکستان های گرداگرد شیراز انگور می چیدی و در خرده جنگ های سلاطین، سربازانه شمشیر می کشیدی.(از کتاب)

فکر می کنم که برای آنکه انسان فلسفه ای را درست و با جان و تمام وجود بفهمد دو راه وجود دارد:

 یک)دغدغه ی شما با دغدغه ی نویسنده یکی باشد و وقتی کتاب را می خوانید هر خطی را با تشنگی ِ فراوانی برای سیرابی بخوانید(یا تشنگی بیشتر).

دو) با زندگی نویسنده آشنا باشید و حتی تا حدود زیادی جزییات زتدگی او را بدانید و در در واقع در روند آشنایی با او به طور مجازی_اگر فیلسوف در قید حیات نیست_ و خیال انگیزانه با او زندگی کنید و با فراز و نشیب زندگی اش آشنا بشوید  و با دغدغه هایش همدلانه همراه شوید. گوش دهید که روح و روان نویسنده را چه چیزی رنج می دهد و ذهن او در این فرایند ِ کشف و یا شاید جعل چه می کشد.

کتاب" مردی در تبعید ابدی" نوشته ی "نادر ابراهیمی "شما را با فضای زندگی ملاصدای شیرازی معروف به صدرالمتالهین آشنا می کند. آرام ِ آرام شما را به هزار توی زندگی او می برد: به افکارش/ رویاهایش/ دغدغه ها و دلمشغولی هایش. بعد خواندن کتاب_ که به نظر من نثر زیبایی دارد_ شما با او مانوس شده اید. ملاصدرایی که در ذهن شماست قبل از خواندن این داستان با بعد از آن فرق زیادی می کند. دیگر برای شما یک فیلسوفی که ار فرط بیکاری در اتاقش نشسته و نوشته است و در باب عالم فکر کرده و یک سری مسایلی که هیچ ربطی به زندگی تو ندارد را حل کرده، نیست. متوجه می شوی که او هم جزئی از آشنایان تو شده که دغدغه ها و دلمشغولی هایش را می دانی و می توانی گاه به او عشق و حتی گاهی به او نفرت بورزی و گاه صفات نیکویش را بستایی.

صدرالمتالهین در فلسفه ی اسلامی نقش بسیاری مهمی دارد. آنقدر که بعد از او کسی چنین بدیع به حل مسایل فلسفه ی اسلامی نپرداخته است. او را کسی دانسته اند که چهار جریان مشایی-ارسطویی-ابن سینایی و حکمت اشراقی سهروردی و عرفان نظری محی الدینی و معانی و مفاهیم کلامی با یکدیگر در او تلاقی پیدا کرده و مانند چهار نهر سر به هم آورده اند و رودخانه ای خروشان رابه وجود آورده اند.(فرهنگ معین ) از این جهت او مقامی رفیع در فلسفه ی اسلامی دارد.

کتاب "مردی در تبعید ابدی" نوشنه ی "نادر ابراهیمی" است که بر اساس داستان زندگی ِ ملاصدرای شیرازی معروف به صدرالمتالهین نوشته شده است. نشر روزبهان آن را چاپ کرده /کتابی که در دست من است چاپ چهارم از این کتاب است که قیمت آن 2100 تومان است .چاپ اول آن در سال 1375 است و به جشنواره ی فزهنگی ملاصدرا پیشکش شده است.

اما همه ی اینها را ننوشتم که فقط این کتاب را معرفی کنم .بیشتر می خواستم بگویم به نظرم نوشتن داستانهایی از این قبیل، ما را با کسانی که تلاش های بی وقفه ای در زندگی خود کرده اند و البته زندگی سختی هم داشته اند آشنا می کند. هیچ نویسنده ای نیست که جدا از اوضاع زمانه اش در اتاقی بدون در و پنجره چیزی نوشته باشد. همه ما با محیط خود در ارتباطیم. در مورد مشکلات جامعه خود می اندیشیم نه برای فرهنگی بیگانه. بس یکی کارهایی که می توان کرد این است که گذشتگان را با خود مانوس کنیم. در درک پیشنیان و گذاشتن آنها در متن وقایع است که خیلی وقتها می توان فهمید که کجا بوده ایم و کجا می رویم.

البته شاید نکاتی که گفتم خیلی ساده به نظر ببیاید ولی در جامعه ی ما این نکته خیلی اهمیت دارد. انقدر تبلیغات دینی از در و دیوار وارد ساحت روانی ما شده که گاهی فکر می کنم همه ی ما را بیمار کرده. اگر نسبت به دین بدبین شویم تقریبا هر آنچه را که از پیشینیان به ما رسیده را رد می کنیم حتی گاه سعی نمی کنیم که به بازخوانی دوباره ی آن بپردازیم. به لحاظ روانی گاه اگر یک حرفی را ازیک دانشمند غربی بگویند خیلی بهتر می پذیریم تا گذشتگان ما گفته باشند. البته در این میان عوامل محیطی نقش زیادی دارند.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

هر چه جهان را بیشتر می کاوم به جای اینکه چیزی واضح تر شود؛ همه چیز پیچیده تر می شود. هر چه تلاش بیشتری می کنم فقط به ابهام اش افزوده می شود.برای همین فکر می کنم که بهتر آنست که رابطه ای خطی میان ابهام و کاویدن جهان در نظر بگیرم.البته این تصمیم برای من خیلی ناامید کننده است و تنها قسمت جذاب ماجرا آنجاست که در عین ناامیدکنندگی , احساس می کنم همزمان با این ابهام یک جور حیرت عجیب هم می آید و در وجودم لانه می کند...بیشتر بیشتر و باز هم بیشتر...

آن وقت گاهی به سرم می زند که غایت همه ی جستجوهای ما بیشتر و بیشتر کردن این حیرت و غرق شدن در آن باشد. و شاید در همین غرق شدن و رفتن به ته دریای حیرت است که پرده ها فرو می افتد و چیزی نمایان می گردد.

.

.

.

و شاید هم فقط خیال خامییست...

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

اینجا چراغی روشن است
 
سلسله جلسات ارائه کتاب
***********************************************
هفته دوم : ادبیات و هنـــر
7 تا 11 اردیبهشت 87/ هر روز ساعت 12 تا 2
 
 بولوار وکیل آباد/ دانشگاه فردوسی مشهد
آمفی تئاتر دانشکده علوم پایه
***********************************************
شنبه 7 اردیبهشت 1387
 
زبان رمزی قصه‌­های پریوار
 
مارگریت لوفلر دلاشو / ترجمه­‌ی جلال ستاری
 
انتشارات توس / 1386
ارائه دهنده:عباس اعرابی  
***********************************************
یکشنبه 8  اردیبهشت 1387
از زبان‌­شناسی به ادبیات
کورش صفوی /انتشارات سوره مهر / 1383
ارائه دهنده : بهمن شهری
***********************************************
  دوشنبه 9اردیبهشت 1387
 
درباره‌­ی تاتر / برتولت برشت
 
ترجمه‌­ی فرامرز بهزاد
 
انتشارات خوارزمی 1378 /
ارائه دهنده : آمنه مجذوب صفا*
***********************************************
سه شنبه 10  اردیبهشت 1387
 
عرفان و رندی در شعر حافظ / داریوش آشوری
 
نشر مرکز / 1386
ارائه دهنده : مصطفی جلیلی
***********************************************
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387
 
شب‌های روشن و 5 داستان دیگر
 
داستایوفسکی/ ترجمه‌­ی پرویزهمتیان بروجنی
 
انتشارات امیرکبیر/ 1386
ارائه دهنده : وحید حسینی
***********************************************
برگزارکننده : سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی، دفتردانشکده علوم پایه

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

تا به حال به این موضوع اندیشیده ای که تا چه اندازه ما می توانیم مبهوت یک شگفتی شویم؟ تا چه اندازه می توانیم  احساسی از جنس شکوه مندی را احساس کنیم و آگاهی مان را از کف ندهیم؟ با من هم عقیده هستید که هرگاه چنین احساسی را داریم به طرز عجیبی  دوست داریم آن لحظه ابدی شود؟ وقتی بیشتر می اندیشم؛ به نظرم می آید درست تر آن است که بگوییم :" دوست دارم این احساس ِ من در من, به صورت ابدی جریان یابد." برانگیزاننده این احساس عمیق شاید چیزهای ساده ای در زندگی ام بوده اند. رفتن به طبیعت، دیدن یک تابلوی نقاشی، خواندن یک توصیف زیبا و یا شاید ارتباط با یک هم نوع که به واسطه نسبتی که با او برقرار می کنی؛ احساسی را تجربه کنی  که همراه با احترام، همدردی، دوستی و عشق باشد و حتی با انجام کارهایی بسیار ساده پدیده آمده باشد. خیلی ساده.

احساس من این است که،  در چنین لحظاتی آزاد شده ام و در واقع پیچیدگی ماجرا هم آنجاست که می دانم  آزاد شده ام ولی نمی دانم از چه چیزی. فقط می دانم آزاد شده ام. باید دچار چنین لحظاتی بشوی تا بفهمی که به طور باور نکردنی ـ ملتمسانه ـ دوست داری آن لحظه یا آن احساس ابدی بشود... و وقتی آگاهی ات به تو می گوید که "خیال خامیست" ، تو غرولند کنان در دل نجوا می کنی که کاش دوباره و باز دوباره تکرار شود.

"زیبایی انسان را شیفته می کند. اما زیبایی بزرگتر انسان را را آزاد می کند, حتی از خودش" جبران خلیل جبران

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

چگونه دنیا را متحد کنیم؟  (اخلاق برای کودکان و نوجوانان) 

نویسنده: برژیت لابه/ میشل پوش – برگردان: پروانه عروج نیا با مقدمه ی مصطفی ملکیان- چاپ اول زمستان 86/نشر آسمان خیال/ قیمت ۳۹۰۰ تومان

هیچ انسانی فقط برای خودش زندگی نمی کند. همواره انسانهایی هستند که به ما کمک می کنند و ما را در زندگی همراهی می کنند. موقعیتهایی در زندگی وجود دارد که احساس می کنیم با ما به عدالت رفتار نشده است. یا موقعیت هایی که نمی دانیم باید از خود دفاع کنیم یا نه. چرا زندگی ما انسانها با هم گاهی زشت و گاهی دشوار است؟ اینها همه موضوعاتی است که در کتاب " چگونه دنیا رامتحد کنیم " آن را توضیح می دهد. این کتاب همچنین توضیح می دهد که ما چه تفاوتهایی با هم داریم و بنابراین چه قدر مهم است که بتوانیم یکدیگر را درک کنیم؛ چون هر چه بیشتر تفاوتهایی را که با هم داریم بدانیم و به آن توجه داشته باشیم، زندگیمان در این جهان آسانتر و زیباتر می شد.

 

شاید خنده دار باشد که در وبلاگم کتابی را که برای کودکان و نوجوانان نوشته شده است را معرفی کنم اما به نظرم این کتاب برای همه ی ما که در دنیایی متفاوت با دیروز زندگی می کنیم مفید باشد. دنیایی که می شود بهتر از این باشد و آدمیان دم عمری که باهمند را با یکدیگر مهربانانه تر و مهرآمیزتر رفتار کنند. این کتاب در واقع نوعی معطوف کردن ذهن افراد با شکلی بسیار ساده در مورد مسایل اخلاقی است؛ به طوری که فرد در عین حالی که از کتاب خواندن لذت می برد به راحتی می تواند پاراگراف های این کتاب را در لحظات بسیار ساده ی زندگی اش ببیند، به فکر فرو رود و گاه عمل خود را تغییر دهد.

فصل اول این کتاب در مورد زیبایی و زشتی/ فصل دوم عدالت و بی عدالتی/ فصل سوم  در مورد خشونت و غیر خشونت/  و فصل چهارم آن مربوط به جنگ و صلح است. مطلب پایین این نوشتار نیز، مطلبی با عنوان دیوار نامری است که از این کتاب انتخاب شده و بسیار من را تحت تاثیر قرار داد:

دیوار نامری

برای خاله ی سوفیا طرز لباس پوشیدن خواهر زاده اش چندش آور است. _این حرکات چیه؟شلوارت خیلی کوتاه است! این کفش های نفرت اور و این پیراهن مسخره دیگه چیه که اندازه اش چهار شماره از تو بزرگ تره! کم مانده آدم فکر کند که تو عمدا می خواهی خودت را زشت نشان دهی این موسیقی مسخره چیه که دائم گوش می دهی؟ چطور می توانی چنین نوار هایی را دوست داشته باشی که خواننده اش فقط داد می زند؟ من نمی فهمم تو چطور از این نوع آدمها خوشت می آید. اینها واقعا قیافه ی احمقانه ای دارند.

آدم احساس می کند که سوفیا و خاله اش با هم نقطه ی مشترکی ندارند ! گویا میان آنها دیوار ضخیم و نامرئی وجود دارد. خاله ی او حق دارد که سلیقه ی سوفیا را نپسندد و سوفیا هم حق دارد که سلیقه ی خاله اش را قبول نداشته باشد. اما به هر حال سلیقه های متفاوت نباید آنها را از هم جدا کند زیرا خوشبختانه ما نه تنها با کسانی که دقیقا  سلیقه ی ما را دارند تفاهم داریم، بلکه می توانیم با کسانی که با ما هم سلیقه نیستند هم تفاهم داشته باشیم و کنار بیاییم. پس آنچه سوفیا و خاله اش را از هم جدا می کند بیشتر مربوط به این است که خاله ی او کمترین اهمیتی به احساس و سلیقه ی سوفیا نمی دهد. تازه انتقادات آزاردهنده ی او را هم باید به این موضوع اضافه کرد.

مادبزرگ از دیوار رد می شود!

مادربزرگ سوفیا به نوه اش می گوید :بگذار من مو سیقی ای را که می شنوی گوش کنم. سوفیا گوشی ضبطش را به مادربزرگ می دهد. مادربزرگ ساکت و آرام به دو قطعه موسیقی گوش می دهد. بعد رو به سوفیا می کند و می پرسد: چه چیز این موسقی را دوست داری؟ سوفیا بی درنگ شروع به توضیح دادن و توضیح دادن می کند و انگار حرفهایش تمامی ندارد.

انسان فکر می کند که هر دو خوششان می آید که در این باره با هم صحبت کنند! مادربزرگ علاقه دارد بداند که سوفیا از چه چیزی خوشش می آید، بدین ترتیب مادربزرگ از آن دیوار عبور کرده و وارد دنیای سوفیا می شود. البته مادربزرگ به چنین موسیقی هایی علاقه مند نیست. اما سوفیا برایش مهم است و او را دوست دارد و می خواهد بداند که نوه اش از چه چیزی خوشش می آید و چه احساسی دارد ...

توجه داشتن به آنچه برای دیگران زیباست یعنی اهمیت دادن به دیگران و نزدیک شدن به آنها. بنابراین انسان لازم نیست ذوق و سلیقه ی دیگران را بپذیرد و سلیقه ی خود را رها کند. او باید فقط از دیوار تفرقه و جدایی رد شود و در ِ دوستی را باز کند و پا به دنیای دیگران بگذارد.

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

 

اینجا چراغی روشن است
سلســــــله جلســــــــــــــات ارائه کــــــتاب
هفته نخست : اندیشــــــــــــه
***************************************************
24 تا 28 فروردین 87/ هر روز ساعت 12 تا 2
مشهد/ بلوار شهید باهنر/ دانشگاه فردوسی/ دانشکده ریاضی / سالن دکتر بزرگ نیا
*****************************************

شنبه 24 فروردین 87
دین در ترازوی اخلاق (در باب اخلاق سکولار و اخلاق دینی)/ ابوالقاسم فنایی/ نشر صراط/ 1385
ارائه دهنده : یاسر میردامادی

***************************************************

یکشنبه ۲۵فروردین 87
لوح محفوظ/ استيون پينكر/ انتشارات پنگوئن/ سال 2003
ارائه دهنده : بهزاد سروري


*************************************************

دوشنبه 26 فروردین 87
مارکس و سایه هایش/  مصطفی رحیمی / با مقدمه ی احسان نراقی / نشر هرمس/  1383
ارائه دهنده : لادن احمدیان

***************************************************

سه شنبه 27 فروردین 87
شجاعت ِ بودن/ پل تيليش/ ترجمه ی مراد فرهادپور/ شركت انتشارات علمي فرهنگي/ چاپ سوم : 1384
ارائه دهنده : محمود مقدسي

***************************************************

چهارشنبه 28 فروردین 87
نظريه انتقادي مكتب فرانكفورت در علوم اجتماعي و انساني/ حسينعلي نوذري/  انتشارات آگاه / 1384
ارائه دهنده : رضا محمدی

***************************************************

برگزارکننده : سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی دانشکده ریاضی دانشگاه فردوسی مشهد

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

جهاددانشگاهی سازمان دانشجویان برگزار می کند:

کارگاه های فلسفه ی دین  و منطق کاربردی

مدرس: آقای یاسر میردامادی

زمان: - فلسفه دین: ساعت ۱۰ تا 12 روز پنجشنبه

        - منطق کاربردی :ساعت 12 تا 2  روز پنجشنبه

مکان : دفتر مرکزی جهاددانشگاهی  داخل دانشگاه فردوسی.

دوستان گرامی توجه کنند که کارگاه ها از تاریج 22 فرودین ماه آغاز خواهد شد.

دوستان گرامی که ثبت نام نکرده اند می توانند برای اطلاعات بیشتر با شماره 8832355 دفتر مرکزی جهاددانشگاهی تماس بگیرند.  

برای توضیحات بیشتر در مورد این دو کارگاه  اینجا را ببینید.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

من واقعا علاقه مند بودم که به مناسبت گردش دوباره ی زمین به دور خورشید که واقعا هنوز هم برایم عجیب است که چگونه این همه فرمول و معادله ـ که دو تایش را ما می دانیم و خیلی هایش را نه ـ دست به دست هم می دهند تا این حرکت اتفاق بیفتد،‌ مطلبی در وبلاگم بگذارم. اما هر کار کردم عواملی که باعث می شد این کار را انجام دهم دست به دست هم ندادند که ندادند. اما همین حادثه ی کوچک و شاید حقیر باعث شد من به یک مسئله ای فکر کنم که خنده تان می گیرد. واقعا همین امروز صبح بعد از دو سه روز فکر کردن به این نتیجه ی دردآور رسیدم که بر حسب معادلات ریاضی و آماری مغز کوچک من احتمال اینکه من امروز صبح نباشم خیلی بیشتر از آن است که بر روی زمین باشم. و اینقدر این موضوع برایم استرس آور بوده است که وقتی به آن فکر می کنم ناخودآگاه فکر می کنم که مغزم قفل کرده و اتفاقا باز هم نمی شود و هر وقت که می خواهم که سرم را از این موضوع خالی کنم به طور باورنکردنی این حس را دارم که در حال کلاه گذاشتن بر سرم هستم. آن هم عجب کلاهی.

راستی شما هم از این که  صبح از خواب بیدار می شوید و می بینید هنوز ادراک دارید چه حسی به شما دست می دهد؟ باور کنید من وقتی می خواهم یک کار کوچکی را انجام دهم فورا عواملی که باعث انجام گرفتن آن کار می شود را در ذهن می آورم و گاهی واقعا آنقدر تعداد این عامل ها زیاد می شود که سرم سوت می کشد. هر چه بیشتر فکر می کنم ناامیدتر می شوم. برای همین گاهی به این موضوع فکر می کنم برای اینکه قلبم اینقدر به هم فشرده نشود و مغزم اینقدر گیج نشود سعی کنم یک کار ساده در زندگی ام کنم : به فرایند زندگی ایمان داشته باشم... البته این را بعد از رنجی که می کشم بر زبان می آورم.

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

تازگی ها درباره ی این موضوع می اندیشم که این حکم سقراط که معرفت مساوی فضیلت است تا چه اندازه ای درست است. سقراط می گوید: معرفت با فضیلت یکی است به این معنی که شخص عاقل ، که می داند حق چیست ، به آنچه حق است عمل می کند به عبارت دیگر هیچ کس دانسته و از روی قصد مرتکب بدی نمی شود و هیچ کس شر را به عنوان شر انتخاب نمی کند. وی معتقد است فاصله ای میان دانستن و عمل کردن وجود ندارد.

اما تازگی ها وقتی روی این مساله بیشتر فکر می کنم به نظرم می آید این دو با هم برابر نیستند. این رابطه به نظر من اینگونه است: دانستن درستی یک چیز +ورزیده بودن در عمل = فضیلت

در واقع از اینکه یک نفر می داند که یک چیزی درست است نمی توان این را یقین را بدست آورد که فرد درعمل درست رفتار خواهد کرد . مثال بسیار معمولش این است که اغلب ما از این که درجمع و حتی در خلوت خود تحقیر شویم ناراحت می شویم. و کسی که این کار را انجام می دهد متهم به کار غیر اخلاقی می کنیم . و البته با قیاس به نفس می توانیم این موضوع را به راحتی در یابیم که هرگاه ما هم این کار را انجام دهیم کار خلاف اخلاقی انجام داده ایم. اما واقعیت این است که خیلی وقتهاو بر فرض مثال اجتماع باعث شده است که شما مدام این اخلاق را تکرار کنید یعنی جامعه شما را در حالتی قرار می دهد که شما در پاسخ به آن وضعیت مدام دیگران را تحقیر کنید. آیا شما کار غیر اخلاقی انجام می دهید؟ اصلا منظورم این نیست که فرد نسبت به رفتار خودش مسئول نیست یا جامعه رفتارهای ما را تعیین می کند یا ما وظیفه ای نداریم که رفتار های خود را تغییر دهیم . بلکه بیشتر به این موضوع فکر می کنم  که قضاوت هایی که در مورد دیگران می کنیم بدون در نظر گرفتن فضایی که در آن هستند شاید بی انصافی باشد.

مثال هایی از این قبیل شاید تامل برانگیز باشند: سوار تاکسی می شویم و به راحتی تاکسی دار دو برابر مسافت راه را از ما می گیرد؛ بقال سر کوچه با گران کردن نامعقول اجناس, استاد یا معلمی که امروز با من رفتاری تحقیر آمیز داشته ؛ همکار من که مدام از هر روشی برای سود جویی از من استفاده می کند. ... و هزاران مورد دیگر که به نظر من فرد با قیاس به نفس خیلی راحت می تواند بفهمد که کار اشتباهی می کند ولی همواره انجامش می دهد.

البته همه ی این چیزهایی که گفتم هرگز مرا بز آن نمی دارد که بگویم همینی است و باید همین گونه سر کرد. بلکه منظورم این است که در نسبت با دیگری کمی نرمش بیشتری در قضاوت هامان داشته باشیم.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

خوشتر آن باشد که سر دلبران / گفته آید در حدیث دیگران

حلاج به ابوالعباس نوشت: خدا زندگانیت را همراه با بهترین سرنوشت ها و خبر های شادی بخش برایم دراز کناد و مرگت را هرگز برای من پیش میاوراد هر چند که سوز و گداز عشق و محبت نهفته ی تو در دل ما چندان بالا گرفته است که هیچ نامه ای گزارشگر آن و هیچ حسابی شمارش گر آن و هیچ سرزنشی پایانگر آن نمی تواند باشد و من خود در این باره می گویم :

من به تو نامه نوشتم و در عین حال به تو نامه ننوشتم؛ بلکه بی هیچ نامه ای، نامه ای به روان خود نوشتم. بدان جهت که میان روان و شیفتگانش در فصل الخطاب فرقی نیست. و گویی هر نامه ای که از تو می رسد همان نامه به تو بر می گردد بی آنکه از سوی من پاسخی داده شود. (1)

 

1- اخبار حلاج / تصحیح و تحشیه کرواس/ ترجمه حمید طبیبیان

 

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

اگر آدمی هنگامی که اوضاع بر وفق مرادش نیست و حتی بر ضد او می نماید ، آرامش و وقارش را حفظ کند و سلامت و اشتهایش را از دست ندهد و سرشار از شادی و خرسندی باشد به مقام تسلط رسیده است.

 

جمله ی بالا را برای تاکید ِ بیشتر برای خودم نوشتم!

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

معنای زندگی هر کسی ، به نسبت هایی است که با دوست داشتنی ترین چیزهای زندگی اش برقرار می کند و پایداری و دوام  این معنا، رابطه ی مستقیمی با عمق و شدت این نسبت ها دارد.

 

آرامش درونی ِ زندگی ِ هر کسی  را معنای زندگی اش مشخص می کند.

پس این نتیجه را می توان گرفت که  آرامش تو را شدت رابطه ی تو با دوست داشتنی ترین چیزهای زندگی ات مشخص می کند.

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

یکسال دیگر هم گذشت. مثل همیشه سریع، با شتاب و تند. آنقدر سریع که نمی دانی با لحظاتت چکار کرده ای. به هر حال چه بخواهی و چه نخواهی زمان می گذرد و بادکنک عمر ما به انفجار نزدیک تر می شود. یک چیز را کاملا در گذشت زمان احساس می کنم .بزرگ شدنم و دیگری نزدیکتر شدن به انتها. این دو تا چه پیوند تنگاتنگی با هم دارد. 

 

نوشتن درباره تولد کار سختی ست. از آن جهت که تولد و مرگ تو جزء زندگی ات حساب نمی شود و اگر دیگران نباشند تو هرگز نمی فهمی که روزی زاده می شوی و روزی هم می میری .

 

در این روز برای خودم و تو و همه ی کسانی که دوستشان دارم و حتی آنها که دوستشان ندارم و حتی آنها که واسطه بودن در این مکان و زمان نمی شناسمِشان  آرزو یا دعا دارم که در  لحظاتی که در این عالم هستند کمتر رنج بکشند بیشتر دوست بدارند و عمیق تر بزییند.

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
 

هر بار که دیگری را خشمگین می کنی، کاری می کنی که آدرنالین در خونش ترشح شود و با این کار، تعداد روزهایی را که او می تواند خورشید را ببیند کم می کنی؛ روزهایی که می توانی از بودن با او لذت ببری.

 
 
   |    نوشته شده توسط زهرا عرب
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور