شاید سال 83 که با آشفتگی تمام وارد دانشگاه فردوسی شدم اینقدر در ذهنم واضح نبود که بلاخره بعد از چهار سال آمار خواندن می توانم علاقه ام، فلسفه ( آن هم از نوع غرب ) را به طور رسمی دنبال کنم. اما مثل اینکه الان به وقوع پیوسته و از اول مهر 87 دانشجوی فلسفه ی غرب مفید قم می شوم. در چند سال گذشته آشفتگی های زیادی داشته ام. البته فکر نکنم این آشفتگی و دردمندی هرگز از وجودم رخت بربندد ولی به مرور زمان انسان یاد می گیرد چگونه در عین اضطرابهایی که جزئی از وجود اومی شوند و در او لانه می کنند زندگی کند یا شاید از آن لذت ببرد( البته کلاً لذت بردن از آنها برایم محل شک است). در تمام این سالها سعی کرده ام که در میان روزها جهانم و جهان بیرون از خودم را بیشتر بشناسم و در پس این شناخت همیشه دنبال جواب دادن به این سوال باشم که چه باید کرد؟ جهان خیلی وقتها برایم جای عجیبی است که فکر کردن در موردش همیشه همراه با یک نوع اضطراب است و بیشتر اوقات مرا به حالتی از تحیر می برد. تحیری که بیشتر وقتها گیج کننده است اما همواره در من نوعی اشتیاق خاص را برای فهمیدن و درک بیشتر ایجاد می کند. در این میانه احساسم این است که عشق به خود و دیگری و دیگران التیام دهنده ای عمیق است و نوعی همدردی با تمام انسان هاست. انسانهایی که آنها هم مثل من لحظات مایوس کننده و نا امید کننده و خالی از عشق زیادی را تجربه کرده اند. انسانهایی که دوست دارند زندگی شان همواره سرشار از احساس شادی و امیدواری باشد ولی لحظات زیادی است که فاقد آن هستند. البته بیشتر اوقات فقدان چنین احساسی درونی است(حداقل به نظر من) . و من در تلاشم ببینم که در اعماق زندگی چه چیزهایی برای صید کردن هست که زندگی انسان را به ژرفا ببرد.... البته این نشان می دهد که من خوشبینم...
آنكه در خرد مي زييد خويشتن را در همه و همه را در خويشتن مي بيند و عشقش به پروردگار عشق تمامي آمال خودخواهانه را كه شكنجه روحند در او محو كرده است. در دلش نه نگراني، از شدت راهي دارد و نه آرزوي لذت جايي پس، از شهوت و خشم و ترس ديگر وارسته است .
حلقه تعلقات شخصي را از گردن جانش گشوده و سودجويي را از دل زدوده؛ نه طالع خوب موج شعفي بر چهره اش مي نشاند نه اقبال بد به اندوهش مي كشاند پس چنينند روشن بينان
انديشه به دنيا و تعلقاتش پايبندت مي كند به آنها پايبندي آرزو مي پرورد در دل و آرزو چيست؟ آرزو جز شهوت داشتن نيست و چون نتواني داشته باشي خشم از راه ميرسد خشم قدرت تشخيص تو را در پس حجاب مي نشاند و توان تجربه آموزي از خطا ها را از تو مي ستاند و چون قدرت تميز از كف نهادي زندگي ات را سراسر بر باد دادي وليكن آنگاه كه از دنياي محسوسات درگذري و از زندان تعلقات و بيزاري ها جان ببري صلح و يكرنگي فرا خواهد رسيد رنجها پايان مي يابد و زندگي ات غرق غرق در نور معرفت مي گردد
پراكنده دل از حكمت به دور است نه در او ياري تمركز هست گاهي و نه او را به جهان صلح و يكرنگي راهي و چون نداند صلح و آرامش چيست او را به وادي لذت راهي نيست
آن دل كه در پي شهوت روانه شد قدرت تميز خود را چون قايقي به گرد باد سپرد و طوفان او را به سوي هلاكت ببرد
آنكس كه قفس خويشتن شكست يكباره از ما و من برست به پروردگار عشق رسيد و به او ملحق شد و چه جايگاهي بيشتر از اين
پس به چنين جايگاهي نائل شو و از مرگ به بي مرگي واصل شو !